eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
91 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راستش دلم که نه؛ جانم برایتان تنگ می‌شود...💔
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
جناب میـرزاده عشقی میگن که: جهان را دائما این رسم و این آیین نمی ماند اگر چندی چنین ماندَست،بیش از این نمی‌ماند...
[آغاز‌راهِ‌نوران] اینجا، زیرِ همین آسمانِ آشنا که روزی شاهدِ خنده‌هایمان بود، دلِ شهر برایت تنگ می‌شود. رفتنت، مثلِ نجوایی غریب در گوشِ کوچه‌ها می‌پیچد و طنینِ غربت را در سینه‌ام می‌اندازد. گویی در تقویمِ روزگار، روزِ رفتنت، برگِ زرینی‌ست که تلخی‌اش از شیرینیِ خاطراتمان کمتر نیست. اما چه کنم با دلِ پرنده‌ای که هوایِ پرواز دارد؟ می‌دانم که مقصَدت، نه فقط یک نقطه بر روی نقشه، که دریچه‌ای‌ست به سویِ ستاره‌ای دیگر؛ ستاره‌ای که تو را به سکوتِ قصه‌های ناگفته فرا می‌خواند. برو و در این سفرِ دور و دراز، چون گوهری تابناک بدرخش. هر کجا که باشی، بدان که سایه‌ات بر دلِ این شهر کشیده خواهد شد و خاطراتمان، چون نقشی ازلی، بر دیوارِ زمان حک خواهد ماند. این دلتنگی، پلی خواهد شد بر رودِ فاصله‌ها، تا در ساحلِ آغوشِ همین کوچه‌های آشنا، دوباره به هم برسیم. می‌دانم که هر جا بروی، نوران می‌شوی؛ چون درخششِ تو، راهِ پیدا کردنِ توست برایِ من. سفرت پر از ستاره، دلت سرشار از نور و روحت در پناهِ آرامش. تا دیداری دوباره، در این فصلِ دلتنگی.» "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
+فقط رفته بود سربازی برای خدمت به کشورش... -فردای شهادت حضرت آقا با دهان روزه:)) "آنچه را که مشاهده میکنید مدارک خارج شده از لباس شهید علی اصغر خانی،پس از شهادت است." -شهید علی اصغر خانی; @Redazy
[برمدارِدلتنگی۵] انتظار تمام شد؛اما نه آن‌گونه که من خواب دیده بودم. دیدمش… خودش را؟نه. عکسش را با لبخندی که هنوز زنده بود و چشم‌هایی که از قاب مرا نگاه می‌کردند؛ بر تابوتی که پرچم آخرین آغوشِ تنِ بی‌برگشتش شده بود. و من همان‌جا فروریختم. اشک‌هایم دیگر برای ریختن اجازه نمی‌خواستند. از هم سبقت می‌گرفتند برای رسیدن به سقوط. عجیب است؛آدم گاهی آن‌قدر می‌شکند که حتی گریه هم مرهم نیست، فقط شکلِ دیگری از ویرانی‌ست. دنیا در همان لحظه تمام شد که تابوت را جلوی پایم گذاشتند. پرچم را تار می‌دیدم. اشک‌هایم را پاک کردم،اما دنیا چند ثانیه بعد دوباره خیس شد. قلبم‌چین‌خوردهٔ اندوه بود و دست‌هایم از شدتِ درد بی‌حسِ فریاد. خواستم پرچم را کنار بزنم که صدای مخالفتی بلند شد. سر برگرداندم؛ دوستِ پدرم بود،همرزمِ دیرینه‌اش،مردی که اندوه بر شانه‌هایش چند سال پیرترش کرده بود. گفت این کار را نکن. نگاهم کردانگار می‌خواست مرا از دیدنِ حقیقت نجات بدهد. اما مگر حقیقت نجات‌دادنی‌ست؟ ادامه دارد... "به‌قلم زهرا یزدیان" @Redazy
983.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه‌های‌بسیج‌بارسلونا🤌😎 @Redazy