[برمدارِدلتنگی۸]
با جهانی فروپاشیده در چشم.
بعد نگاهم افتاد به دستش…
همان دستی که آخرین بار اشکهایم را
آرام از گوشهٔ چشمم جمع کرده بود
و گفته بود: «دخترم، محکم باش…»
حالا نبود. جای خالیاش از خودِ زخم
دردناکتر بود.
همان دست که وقتی دستانم را میگرفت
من در اسارتِ محبتش آزادترین آدمِ دنیا بودم؛
و حالا در این آزادیِ بیپناه اسیرترین.
خم شدم.
دستم را روی دستش گذاشتم.
سردیاش تا مغز استخوانم دوید.
دلم خواست دوباره انگشتانش
میان انگشتانم قفل شود
و بگوید:
«نترس، من هستم…»
اما بعضی «هستم»ها فقط در خاطره
زنده میمانند.
آرام در گوشش زمزمه کردم:
بابا…
بلند شو…
ببین دخترت هنوز همان دخترِ ترسوی بدرقههاست؛
همان که موقع رفتنت
یواشکی
گوشهٔ پیراهنت را میگرفت
که نروی…
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy