[برمدارِدلتنگی]
#پارت۹
ببین…
قول داده بودم گریه نکنم، اما ببخش…
دخترها هرچقدر هم بزرگ شوند
باز برای پدرشان کودک میمانند.
صورتم را نزدیک صورتش بردم.
بوی خاک میداد، بوی غربت،بوی آسمان.
پیشانیاش را بوسیدم
و گفتم: به قولی که دادم عمل میکنم.
دخترِ حرفهایت میمانم.
قرآن را رها نمیکنم.
برای فرج دعا میکنم.
محکم میشوم…
اما بابا، محکم شدن بدونِ شانههای توخیلی سخت است.
اشکم روی صورتش چکید.
دلم خواست این بار او اشکم را پاک کند.
دلم خواست فقط یکبار دیگر با همان صدای آرامش بگوید:
«گریه نکن دخترم…»
اما سکوت جای همهٔ واژههایش را گرفته بود.
سرم را روی سینهاش گذاشتم؛
نه برای شنیدنِ تپش،
که میدانستم دیگر نیست،
برای اینکه باور کنم این فاصله خواب نیست.
در دلم گفتم:
بابا…
تو رفتی، اما من هنوز میانِ همان لحظهٔ رفتنت
گیر کردهام.
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
"تمنای دیدار"
ولی قائد سفر کردهی من؛
رفتنت زخمی است بر پیکر وطنمان که هیچ گاه ردش نمی رود.
#دلنوشته
#دیالوگ
@Redazy