"تمنای دیدار"
ولی قائد سفر کردهی من؛
رفتنت زخمی است بر پیکر وطنمان که هیچ گاه ردش نمی رود.
#دلنوشته
#دیالوگ
@Redazy
[برمدارِدلتنگی]
#پارت۱۰
گفتی محکم باشم.
باشه…
میشوم.
اما اگر یک شب دلم برایت تنگ شد،
اگر بالشم خیس شد، اگر در ازدحامِ دنیا
دلم پناه خواست،
خودت از آسمان حواست به دخترت باشد.
میگویند شهدا زندهاند…
پس زنده بمان در نفسهای من،در دعاهای شبانهام، در تمامِ «بابا» گفتنهایی که بیصدا در گلویم میشکنند.
پرچم را آرام روی صورتش کشیدم؛
انگار داشتم خورشید را پشتِ ابر پنهان میکردم.
ایستادم…
با پاهایی که میلرزیداما قول داده بودند نیفتند.
دنیا تمام نشده بود؛
فقط پدرم از آن کم شده بود.
و من از آن روز به بعد دختری شدم
که لبخند میزند اما گوشهای از دلش
همیشه یک تابوتِ پرچمپیچ آرام خوابیده است.
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
[برمداردلتنگی]
#پارتآخر
محکمترین آدمِ زندگیِ من خودش
زودتر از همه شکسته بود
روی شانههای آسمان.
و من هنوز میانِ دختر بودن و داغ دیدن
قد میکشم؛ بزرگ میشوم،اما تمام نمیشوم.
میخندم،اما غمگین میمانم.
زندهام، اما گوشهای از من
همان روز کنار همان تابوت
برای همیشه جا مانده است.
از من اگر بپرسند پدر یعنی چه،
میگویم:
یعنی کسی؛ که نیست
اما همهجای زندگیات هست؛
که صدایش خاموش شد اما سکوتش
تا ابد در خانهٔ دلت میپیچد.
پدر یعنی داغی که سرد نمیشود،
جای خالیای که پُر نمیشود،
و دختری که هرچقدر بزرگ شود
باز شبها دلش
برای گفتنِ یک «بابا»
کودک میشود.
پایان.
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy