eitaa logo
رَدا
785 دنبال‌کننده
93 عکس
91 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
[منطقِ‌بی‌منطق] زندگی، دقیقاً همان <<آلوچه‌ای>> است که نارس در دهانِ روزگار می‌گذاریم؛ گس، لرزاننده و تند. ما مدام سعی می‌کنیم با منطق، این طعمِ ناگزیر را متعادل کنیم، اما زمان، مثلِ <<قاشقِ>>سنگینی است که بی‌ملاحظه در کاسه‌ی صبرمان می‌چرخد و هر چه ساخته‌ایم را برهم می‌زند. ما همگی <<عشق>>را مثلِ یک طعمِ آرمانی جستجو می‌کنیم، بی‌آنکه بدانیم عشق، آن چیزی نیست که در دهان می‌ماند؛ عشق همان «سوزِ» ناگهانیِ گلوست، همان لحظه‌ای که گسیِ واقعیت، عقلِ سلیم را برای ثانیه‌ای از کار می‌اندازد. در نهایت، ما مسافرانِ این ضیافتِ عجیبیم؛ دست‌وپایمان را گم کرده‌ایم میانِ خوردن و نچشیدن، میانِ خواستن و پس زدن. گاهی باید یاد بگیریم که به جایِ گله از ترشیِ این لقمه‌های پی‌درپی، فقط به تماشایِ لرزشِ لب‌هایمان در آینه‌ی زمان بنشینیم و بپذیریم که: «زندگی، چشیدنِ آنچه است که قرار نبوده شیرین باشد، اما ما، با بازیِ کلمات، به آن طعمِ ماندن داده‌ایم.» "به‌قلم‌زهرایزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
__
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرق در دریا شدم..
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهشت ما، با حُب علی؛ چه تضمینه!
گر نمی مانی ؛ نیا ؛ بیهوده آشوبَم نکن من به تنها بودَنَم خو کرده ؛ مجذوبَم نکن گفته بودم با دلم بازی نکن ؛ کردی ؛ ولی گر نمی گویَم سُخن ؛ دیوانه محسوبَم نکن من نمی گویم رها کن زندگی ؛ با من بِمان یا نیا ؛ یا که نرو ؛ اینگونه ؛ مخروبم نکن تا که باوَر می کنم تنها شُدم ؛ برگشته ای بر نَگرد ؛ با او برو ؛ اینگونه ؛ مغلوبَم نکن رفته ای ؛ باشد برو ؛ دیگر نیا آنجا بمان می شوم دیوانه ؛ بازی با من ای خوبم ؛نکن🫠 "مولانا"
○بسم الله الرحمن الرحیم○
__
-وای از آن لحظه که با یادِ نگاهی ناگاه وسطِ خنده به چشمان کسی نَم برسد . . .
هدایت شده از ناشناس رَدا
مثلا یکی که از همه بریده و رفته جنگل و از همه خسته اس اینجوری بگو . اتفاقا قبلا اینجوری نوشته بودم ولی حالا یدونه جدید مینویسم🌚📜✏
[ناجیِ گم شده] از همه بریده بود، نه به خشم، به فرسودگی؛ انگار دلش سال‌ها زیرِ بارِ همین دنیا، آهسته شکسته بود. رفت به جنگل،به جایی که درخت‌ها با اینکه قد کشیده بودند هیچ‌وقت ادا درنمی‌آوردند؛ بلند بودند، اما متواضع؛ سایه داشتند، اما توقع نه. باد می‌آمد و می‌رفت، مثل آدم‌های این روزگار: بی‌قرار، بی‌قرارِ ماندن. او آن‌جا نشست و فهمید گاهی آدم برای پیدا شدن، باید گم شود؛ برای آرام شدن، باید از همه‌ی صداها دور شود؛ و برای نجاتِ دل،باید دل از نجات برید. شب که رسید، تاریکی مثل آشنایی قدیمی کنارش نشست. نه پرسید، نه قضاوت کرد،نه وعده داد. فقط بود. و همین «بودنِ بی‌ادعا» از هزاران حضورِ پرهیاهو راست‌گوتر بود. از آدم‌ها خسته بود،از حرف‌های روشنِ دروغین،از لبخندهای تاریک،از گرمیِ سردِ دست‌ها،از صدای بلندِ دل‌های خالی. و جنگل،با همه‌ی خاموشی‌اش،برای او تنها جایی بود که سکوتش شبیه نجات بود، نه تنهایی. "به قلم زهرا یزدیان"