گر نمی مانی ؛ نیا ؛ بیهوده آشوبَم نکن
من به تنها بودَنَم خو کرده ؛ مجذوبَم نکن
گفته بودم با دلم بازی نکن ؛ کردی ؛ ولی
گر نمی گویَم سُخن ؛ دیوانه محسوبَم نکن
من نمی گویم رها کن زندگی ؛ با من بِمان
یا نیا ؛ یا که نرو ؛ اینگونه ؛ مخروبم نکن
تا که باوَر می کنم تنها شُدم ؛ برگشته ای
بر نَگرد ؛ با او برو ؛ اینگونه ؛ مغلوبَم نکن
رفته ای ؛ باشد برو ؛ دیگر نیا آنجا بمان
می شوم دیوانه ؛ بازی با من ای خوبم ؛نکن🫠
"مولانا"
هدایت شده از ناشناس رَدا
مثلا یکی که از همه بریده و رفته جنگل و از همه خسته اس اینجوری بگو
.
اتفاقا قبلا اینجوری نوشته بودم ولی حالا یدونه جدید مینویسم🌚📜✏
[ناجیِ گم شده]
از همه بریده بود، نه به خشم، به فرسودگی؛
انگار دلش سالها زیرِ بارِ همین دنیا، آهسته شکسته بود.
رفت به جنگل،به جایی که درختها
با اینکه قد کشیده بودند
هیچوقت ادا درنمیآوردند؛ بلند بودند، اما متواضع؛ سایه داشتند، اما توقع نه.
باد میآمد و میرفت،
مثل آدمهای این روزگار:
بیقرار،
بیقرارِ ماندن.
او آنجا نشست و فهمید گاهی آدم برای پیدا شدن، باید گم شود؛
برای آرام شدن، باید از همهی صداها دور شود؛
و برای نجاتِ دل،باید دل از نجات برید.
شب که رسید، تاریکی مثل آشنایی قدیمی کنارش نشست.
نه پرسید، نه قضاوت کرد،نه وعده داد.
فقط بود.
و همین «بودنِ بیادعا»
از هزاران حضورِ پرهیاهو راستگوتر بود.
از آدمها خسته بود،از حرفهای روشنِ دروغین،از لبخندهای تاریک،از گرمیِ سردِ دستها،از صدای بلندِ دلهای خالی.
و جنگل،با همهی خاموشیاش،برای او
تنها جایی بود که سکوتش شبیه نجات بود، نه تنهایی.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#درخواستی