eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
92 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
-وای از آن لحظه که با یادِ نگاهی ناگاه وسطِ خنده به چشمان کسی نَم برسد . . .
هدایت شده از ناشناس رَدا
مثلا یکی که از همه بریده و رفته جنگل و از همه خسته اس اینجوری بگو . اتفاقا قبلا اینجوری نوشته بودم ولی حالا یدونه جدید مینویسم🌚📜✏
[ناجیِ گم شده] از همه بریده بود، نه به خشم، به فرسودگی؛ انگار دلش سال‌ها زیرِ بارِ همین دنیا، آهسته شکسته بود. رفت به جنگل،به جایی که درخت‌ها با اینکه قد کشیده بودند هیچ‌وقت ادا درنمی‌آوردند؛ بلند بودند، اما متواضع؛ سایه داشتند، اما توقع نه. باد می‌آمد و می‌رفت، مثل آدم‌های این روزگار: بی‌قرار، بی‌قرارِ ماندن. او آن‌جا نشست و فهمید گاهی آدم برای پیدا شدن، باید گم شود؛ برای آرام شدن، باید از همه‌ی صداها دور شود؛ و برای نجاتِ دل،باید دل از نجات برید. شب که رسید، تاریکی مثل آشنایی قدیمی کنارش نشست. نه پرسید، نه قضاوت کرد،نه وعده داد. فقط بود. و همین «بودنِ بی‌ادعا» از هزاران حضورِ پرهیاهو راست‌گوتر بود. از آدم‌ها خسته بود،از حرف‌های روشنِ دروغین،از لبخندهای تاریک،از گرمیِ سردِ دست‌ها،از صدای بلندِ دل‌های خالی. و جنگل،با همه‌ی خاموشی‌اش،برای او تنها جایی بود که سکوتش شبیه نجات بود، نه تنهایی. "به قلم زهرا یزدیان"
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قبل از شهید شدن؛ شهید بودند...!
○بسم الله الرحمن الرحیم○
___
زندگی آب روانی است، روان می گذرد هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد؛
هدایت شده از ناشناس رَدا
فضا بدم؟ یه چی بنویس تو این مایه ها مثلا نیست،عاشقم،در چشم های معشوق وجود ندارم، نیستم،نابودم و من با خیلات بوسه هایش نفس میکشم،شاید روزی روزگاری برگردد . بریم که دست به قلم شیم...🤌
[انعکاس نبودنت] نیستم؛ اما هنوز از نبودنم دلیلی برای ماندن ساخته‌ام. من در چشم‌های او نه دیده شدم، نه زیستم؛ فقط مثل سایه‌ای که به نور التماس کند از خودم کم شدم. عشق اسمِ زیبای یک فقدان بود؛ چیزی شبیه حضور،اما بی حضورت. شبیه بودن، اما از جنس نبودن. و من در این میانِ معکوسِ هستی و نیستی با خیالش زنده‌ام؛ با بوسه‌هایی که هرگز نرسیدند، با دستی که نیامد، با صدایی که نگفت: «بمان». من در آغوشِ دوری نزدیک‌تر از همیشه سوختم؛ در فراموشیِ او یاد گرفتم چطور از یاد رفتن هم می‌تواند زیبا باشد هم فاجعه. و هنوز هر شب دلِ بی‌دلِ من به درِ بسته‌ی نبودنش می‌کوبد به امیدی که می‌داند آمدنی نیست، اما چه تلخ است که آدم برای برگشتنِ کسی که هیچ‌وقت نرفته، این‌قدر منتظر بماند… "به‌قلم‌زهرا‌یزدیان"
او ك همدردم شده گویا خودش هم درد بود او خودش زخم همان مرهم ك می‌آورد بود