هر نفس، عمیقتر از قبل، طعمِ انتظار را میکشد.
انگار زمان، در ایستگاهی متروکه، قطارِ آمدنت را معطل کرده است.
پنجرهها را بارها گشودم؛ شاید نسیمی، عطرِ حضورت را بیاورد.
اما جز بویِ خاکِ بارانخورده و خاطراتِ دور، چیزی به مشام نمیرسد.
انگشتانم رویِ شیشهی بخار گرفته، طرحِ مبهمِ نامت را میکشند.
هر عقربهی ساعت که میگذرد، بخشی از صبرم را با خود میبرد.
آیا تو نیز در همین حوالی، در ایستگاهِ زمانِ دیگری، منتظری؟
آیا این فاصلهها، روزی به رسیدن ختم میشوند؟
یا باید در این ایستگاهِ ابدی، به انتظارِ قطاری نشست که شاید هیچوقت نیاید؟
شاید… همین انتظار، خودِ مقصدی باشد؛ جادهای بیپایان که ما را به شناختِ خویشتن میرساند.
اما دل، این موجودِ صبور، هنوز چشم به راهِ آن ایستگاهِ نهایی است.
@Redazy
[زنگِآخرِکودکی۱]
تمام رویای دخترک گیسوطلایی خلاصه شده بود در دو چشم تیلهای پشت ویترین.
آن عروسک، خاصتر از آن بود که جذابیتش تنها در چشمان آبی، گونههای سرخ یا لباس چینچینش باشد؛ دکمهی کوچکی پشت آن بود که با فشردنش، نوای آرامِ لالایی در فضا میپیچید.
دخترک هر روز مسیرش را از مدرسه دور میکرد تا برای چند دقیقه از پشت شیشه، گوهر نایابش را نگاه کند.
انگشتان کوچکش را به شیشه میچسباند و در خیال، عروسک را در آغوش میگرفت و لالایی آرامشبخش آن را میشنید.
وقتی دست در جیب مانتوی مدرسه برد و از وجود اسکناس مطمئن شد، لبخند پیروزی روی لبانش نشست. رسیدن به عدد قیمت عروسک، قدمهایش را تندتر میکرد؛ این تنها آرزویش بود، هدفی که روزهایش را معنا میبخشید.
به محض رسیدن به خانه، سراغ قلک رفت. آن را با تمام قدرت شکست. بوی سکههای فلزی و اسکناسها در هوا پیچید. صدای برخورد سکهها به هم، برای او وعدهای از همان لالایی بود.
نشست و سکههایی را که با دستان کوچکش جمع کرده بود شمرد. امروز روز رسیدن به آرزو بود؛ روزی که هیجانش او را به جلو میبرد.
اما زنگ تلفن همهچیز را برید.
صدایی لرزان، خبری را رساند که رنگ از چهرهی مادر پرید. دخترک فقط چند واژه شنید که کنار هم جملهای ترسناک ساخت:
«محل کار پدرت رو زدن… حالش خوب نیست…»
ادامه دارد..
"بهقلمزهرا یزدیان"
#داستان
#جنگرمضان
@Redazy