[بر مدارِ دلتنگی۱]
تماماً چشم شده بودم
و چشمهایم، تماماً اشک.
دستهایم از بس بارانِ صورتم را جمع کرده بودند، خسته بودند
و نگاهِ خیس و تارم
در هر قامت
پدر را میجست.
چند ماهِ جدایی و بیخبری
برای دختری که ستونِ دلش پدر است،
کم از فرو ریختنِ آسمان ندارد.
آدم
گاهی آنقدر دلتنگ میشود
که حتی امید هم بوی گریه میدهد.
حالم آشفتهتر از واژه بود و دلم شلوغتر از سکوت.
در سالن بوی انتظار پیچیده بود و انتظار
چه بیرحمانه آتش را در جان آدم فوت میکند.
قلبم مچاله شده بود مثل نامهای که خبرِ بدی
در سطرِ آخرش پنهان مانده باشد.
دلم شور میزد و گریه پیش از آنکه از چشمم بریزد در گلویم نشسته بود.
برای فراری دادنِ این هجومِ تاریک
به هر ذکری که بلد بودم پناه بردم،
اما این دلشوره از کودکی با من قد کشیده بود همانند جزئی از من بود که دیگر گریه هم مرهمی نبود برایش!
ادامه دارد..
"به قلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
رَدا
تکلیف عشق چی میشه؟!
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماراازرفتنجانمترسان!
ازجانعزیزترداشتیمکهرفت...
@Redazy