[بر مدارِ دلتنگی۱]
تماماً چشم شده بودم
و چشمهایم، تماماً اشک.
دستهایم از بس بارانِ صورتم را جمع کرده بودند، خسته بودند
و نگاهِ خیس و تارم
در هر قامت
پدر را میجست.
چند ماهِ جدایی و بیخبری
برای دختری که ستونِ دلش پدر است،
کم از فرو ریختنِ آسمان ندارد.
آدم
گاهی آنقدر دلتنگ میشود
که حتی امید هم بوی گریه میدهد.
حالم آشفتهتر از واژه بود و دلم شلوغتر از سکوت.
در سالن بوی انتظار پیچیده بود و انتظار
چه بیرحمانه آتش را در جان آدم فوت میکند.
قلبم مچاله شده بود مثل نامهای که خبرِ بدی
در سطرِ آخرش پنهان مانده باشد.
دلم شور میزد و گریه پیش از آنکه از چشمم بریزد در گلویم نشسته بود.
برای فراری دادنِ این هجومِ تاریک
به هر ذکری که بلد بودم پناه بردم،
اما این دلشوره از کودکی با من قد کشیده بود همانند جزئی از من بود که دیگر گریه هم مرهمی نبود برایش!
ادامه دارد..
"به قلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
رَدا
تکلیف عشق چی میشه؟!
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماراازرفتنجانمترسان!
ازجانعزیزترداشتیمکهرفت...
@Redazy
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریم وارد سطح جدیدی از میدون داری میشیم..🤌😂
@Redazy
[بر مدارِ دلتنگی۲]
یادِ آخرین دیدارمان مثل خنجری از خاطره در ذهنم برق میزد و چشمهٔ اشکم دوباره
از همانجا میجوشید.
برای نخستین بار و برای آخرین بار
از او خواستم نرود.
لبخند بر لب داشت،اما چشمهایش
از لبخندش غمگینتر بودند.
حق داشت…
گمان نمیکرد دخترِ نازپروردهاش
هنوز به رفتنهای مردانهٔ او
عادت نکرده باشد.
صدایش
زیباترین اتفاقِ گوشهای من بود.
حیف که آدم دیر میفهمد بعضی صداها
پناهِ روزهای ویرانیاند.
کاش میشد صدا را
نه ضبط، که نگه داشت؛
جایی میانِ نبض و نفس،
جایی میانِ جان و دلتنگی.
انگار
نه خواهشِ شکستهٔ کلامم را شنید
و نه التماسِ خیسِ چشمهایم را دید؛یا شاید دید
و دلش نیامد
مرا از تقدیری که در راه بود، بترساند.
گفت محکم باشم و گریه نکنم.
آن روز این جمله را
به حسابِ مأموریتی دیگر گذاشتم؛
غافل از آنکه بعضی رفتنها
بازگشت ندارند و بعضی مأموریتها
در آسمان ادامه پیدا میکنند.
ادامه دارد...
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
[برمدارِدلتنگی۳]
اشکهایم را پاک کرد
و دلخوریِ خودش را
پشتِ مهربانیِ دستهایش پنهان کرد.
بعد کلامش رنگِ وصیت گرفت.
گفت مسیرِ زندگیات را
بر مدارِ اهلبیت بچین.
اگر گم شدی
به قرآن پناه ببر.
فریبِ عمر را نخور که بهار هم
با همهٔ زیباییاش یکروزه پیر میشود.
گفت
امامِ زمانت را فراموش نکن
و دعاهایت بیش از هر چیز
برای فرج و سلامتیِ صاحبِ عصر باشد.
دلم لرزید.
حس کردم دارد خودش را از میانِ واژهها
آهسته از من جدا میکند.
اما بعد به خودم نهیب زدم
که نه، او همیشه اینها را میگوید…
همیشه.
مگر «همیشه» چقدر دوام دارد؟
سعی کردم وداع را از چشمهایش نخوانم.
با صدایی لرزان
قول دادم
دخترِ حرفهایش بمانم.
اما چشمهایش به تردیدِ صدایم ایمان نیاورده بودند.
و من همانجا به اشکی که بر گونهام میلغزید
قسم خوردم که به عهدِ میانِ من و او خیانت نکنم.
ادامه دارد...
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy