[برمدارِدلتنگی۸]
با جهانی فروپاشیده در چشم.
بعد نگاهم افتاد به دستش…
همان دستی که آخرین بار اشکهایم را
آرام از گوشهٔ چشمم جمع کرده بود
و گفته بود: «دخترم، محکم باش…»
حالا نبود. جای خالیاش از خودِ زخم
دردناکتر بود.
همان دست که وقتی دستانم را میگرفت
من در اسارتِ محبتش آزادترین آدمِ دنیا بودم؛
و حالا در این آزادیِ بیپناه اسیرترین.
خم شدم.
دستم را روی دستش گذاشتم.
سردیاش تا مغز استخوانم دوید.
دلم خواست دوباره انگشتانش
میان انگشتانم قفل شود
و بگوید:
«نترس، من هستم…»
اما بعضی «هستم»ها فقط در خاطره
زنده میمانند.
آرام در گوشش زمزمه کردم:
بابا…
بلند شو…
ببین دخترت هنوز همان دخترِ ترسوی بدرقههاست؛
همان که موقع رفتنت
یواشکی
گوشهٔ پیراهنت را میگرفت
که نروی…
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
[برمدارِدلتنگی]
#پارت۹
ببین…
قول داده بودم گریه نکنم، اما ببخش…
دخترها هرچقدر هم بزرگ شوند
باز برای پدرشان کودک میمانند.
صورتم را نزدیک صورتش بردم.
بوی خاک میداد، بوی غربت،بوی آسمان.
پیشانیاش را بوسیدم
و گفتم: به قولی که دادم عمل میکنم.
دخترِ حرفهایت میمانم.
قرآن را رها نمیکنم.
برای فرج دعا میکنم.
محکم میشوم…
اما بابا، محکم شدن بدونِ شانههای توخیلی سخت است.
اشکم روی صورتش چکید.
دلم خواست این بار او اشکم را پاک کند.
دلم خواست فقط یکبار دیگر با همان صدای آرامش بگوید:
«گریه نکن دخترم…»
اما سکوت جای همهٔ واژههایش را گرفته بود.
سرم را روی سینهاش گذاشتم؛
نه برای شنیدنِ تپش،
که میدانستم دیگر نیست،
برای اینکه باور کنم این فاصله خواب نیست.
در دلم گفتم:
بابا…
تو رفتی، اما من هنوز میانِ همان لحظهٔ رفتنت
گیر کردهام.
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy