[برمداردلتنگی]
#پارتآخر
محکمترین آدمِ زندگیِ من خودش
زودتر از همه شکسته بود
روی شانههای آسمان.
و من هنوز میانِ دختر بودن و داغ دیدن
قد میکشم؛ بزرگ میشوم،اما تمام نمیشوم.
میخندم،اما غمگین میمانم.
زندهام، اما گوشهای از من
همان روز کنار همان تابوت
برای همیشه جا مانده است.
از من اگر بپرسند پدر یعنی چه،
میگویم:
یعنی کسی؛ که نیست
اما همهجای زندگیات هست؛
که صدایش خاموش شد اما سکوتش
تا ابد در خانهٔ دلت میپیچد.
پدر یعنی داغی که سرد نمیشود،
جای خالیای که پُر نمیشود،
و دختری که هرچقدر بزرگ شود
باز شبها دلش
برای گفتنِ یک «بابا»
کودک میشود.
پایان.
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy