#پارت_نوزدهم
مادر:گوشی راقطع کرد
من ودریا نگران شدیم داشتیم ازاسترس میمردیم
《15ساعت بعد》
به مشهد رسیدیم نیت کرده بودم که به مشهد
رسیدم اول زیارت کنم بعدپیش پدرومادرم
بروم باکیوان وخواهرش رویاوارد حرم شدیم
ساعت7 صبح بود زیارت کردیم و نمازمان
راخواندیم نشستیم خداراشکرکه دوباره
توانستیم یکبار دیگر امام رضا[ ع ]راببینم .
بعدراهی راه خانه شدیم زنگ خانه رازدم ولی
کسی جواب نداد دوباره زنگ زدم ولی انگار کسی نبود.
تماس گرفتم باپدرم گفت:خانه راعوض کردیم
آدرس رابرایم فرستادرفتیم ورسیدیم وارد خانه
شدم سلام کردیم و کلی پدرم رادرآغوش گرفتیم.
کیوان ورویا رفتن هتل هرچه گفتم بیایید
فایده ای نداشت گفت: بعداً مزاحمتون میشیم.
پرسیدم:مادر کجاهستند?!
پاسخ داد:بعداً میگم
سهیلا:گریه ام گرفت گفتم یعنی چی به مامان
میگم میگه بعداً میفهمید به شماهم میگم
میگیدبعداً چی شده تروخدا بگید چی شده
پدر:دخترم شما خسته ی راه هستید نگران
نباش طوری نشده که بعدازظهر میگم
دریا:پس کی موقع اش هست?
پدر: مگه من چیزی راپنهان میکنم میگم بعداً یعنی بعداً
سهیلا:دریا شکلات ها آوردی?
دریا:نه الان میرم میارم ، بفرما چیز ناقابلی هست .
پدر:خیلی هم باقابل هست همین که به یادم
بودید خیلی هست دستتون دردنکنه فرشته
هایم،بفرمایید چایی میل کنید من برم نان بگیرم صبحانه بخوریم
سهیلا:من میرم نون میگیرم
پدر: اگرزحمت نیست زحمتش روبکش دخترم معذرت میخوام.
دریا:من وپدرم میز راچیدیم نشستیم ، بازم گفتم بابا بگوچی شده
پدر:نمیخوام حالت گرفته بشه بگذار بعدازصبحانه
دریا:سهیلا اومد من هم چایی رو ریختم
فقط جای مادرم خیلی خالی بود بلاخره
بعداز 5 ماه دوباره برگشتیم پیش
خانواده مون هیچکس جای خانواده
رانمیگیرد حتي بهترین دوست
صبحانه راخوردیم تمام شد
دریا:بابا گفتید میگید بعداز صبحانه
پدر : قول بدید حالتون گرفته نشه
نمیخوام بعداز چندوقت آمدید حالتون خراب نشود
شروع کرد گفتن.....
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای خدا اینکار رو نکن،رخشون رو🙉😲
𖨂📱ʝօɨռ→@reeltime