ادامه اززبان پدر شهید
که بعد از جنگ هنوز چفیه دور گردنش از او جدا نشده و روایت گر مناطق جنگی جنوب کشور
سیزده ساله بود که وارد بسیج شد. اول او را ثبت نام نمیکردند. میگفتند سنش کم است. ما رفتیم با مسئولین پایگاه صحبت کردیم. خلاصه قبول کردند و وارد بسیج شد. یک هفته بعد او را به اردوی آموزشی بردند.
رسول در سن ۲۶ سالگی در ۲۷ / ۸ / ۹۲ به عنوان اولین شهید تهرانی در سوریه شهید شد.
ما به خاطر مسائل امنیتی آن زمان خیلی نتوانستیم ماجرا را رسانهای کنیم حتی عدهای از مردم نمیدانستند مدافع حرم یعنی چه!
رسول همان موقع هم به خاطر مسائل امنیتی به عنوان یکی از کارکنان سفارت ایران آنجا بود.
در حالی که سپاهی و دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه امام حسین (ع) بود. اما چه شد با این تفاسیر تشییع پیکر او با آن عظمت شکل گرفت؟ به خاطر ویژگی هایی که شهید داشت.
رسول در سه مرحله خود را سپر ولایت میکند.
یک؛ ولایتمداربود.
پایه ولایتمداری شهید از کودکی بسته میشود. خانم نظری مسئول بسیج آن زمان که مادر رسول هم پیش آنها فعالیت میکرد برایمان تعریف کرد که وقتی خبر شهادت رسول را شنیدم به کودکی او بازگشتم. روزی رسول به پایگاه بسیج آمده بود تا مادرش را صدا کند خاطرم هست کلاس چهارم یا پنجم دبستان بود پشت پرده اتاق ایستاده بود و صدا میزد یا الله یا الله یا الله.
آمدم بیرون به رسول گفتم بیا داخل تو هنوز دهنت بوی شیر میدهد به ما نامحرم نیستی، اما رسول داخل نیامد من هم چادر و روسری را برداشتم تا عکس العمل او را ببینم ناگهان دیدم رسول
فرار کرد و قید مادرش را هم زد.
اما مرحله بعدی. رسول در ۱۳ سالگی وارد بسیج شد. خاطرهای که نقل میکنم از زبان مربی اوست که جانبار جنگ سوریه است. او تعریف میکند: بچهها را برای آموزش به اردو برده بودیم بعد از نماز مغرب و عشاء رسول من را صدا زد و گفت: آقا مرتضی میخواهم چیزی بگویم قول بده به کسی نگویی گفتم باشه رسول گفت: آقا مرتضی شما آدم پاکی هستی دعاهایت میگیرد در دعاهایت برای من هم دعا کن شهید شوم.
مرحله بعدی ولایتمداری شهید در فتنه ۸۸ رقم میخورد. آن زمان از سرکار آماده باش بودم و وقتی به خانه زنگ میزدم، احوال رسول را که جویا میشدم مادش میگفت: یک هفته است خانه نیامده. دوستانش بعدها به ما گفتند رسول را دوره کرده بودند با آجر به کمرش زده بودند و صورتش نیز آسیب دیده بود. به همین خاطر دوستانش به رسول میگفتند جانباز فتنه.
مرحله آخر این ولایتمداری به تاسی از امام حسین و در راه دفاع از حرم ختم میشود. یکی از دوستان پس از شهادت رسول به من زنگ زد که چرا گذاشتی رسول برود؟ ایشان یک تخریبچی قابل و استادی حاذق در این زمینه بود. شما که دین خود را ادا کرده بودی ۶۰، ۷۰ ماه جبهه بودی اصلا سوریه به ما چه مربوطه؟ گفتم: شما هم امریکایی شدی که این حرفها را میزنی.
قبل رفتن فکر همه چیز را کرده بود
@Refighe_Shahidam313
در بین حرفهای پدر این نکته که شهید خلیلی حتی فکر اینکه مادرش چگونه سر مزار او بیاید را کرده، برایم خیلی قابل تامل بود. پدر شهید میگفت: مادرش بعد شب هفت رسول برایم این ماجرا را تعریف کرد که رسول حتی قبل شهادت به این هم فکر کرده بود مادرش چه طور مسیر خانه تا بهشت زهرا را برود. من یک وام ده میلیونی گرفتم رسول روزی آمد و این وام را از من خواست نمیدانستم میخواهد چه کار کند.
نگو رسول با این پول یک ماشین جفت و جور کرده و سند و سویچش را به مادرش داده و گفته مادر اگر این بار به سوریه رفتم و برنگشتم هر وقت دلت خواست به دیدنم بیایی با این ماشین بیا اگر پدر راهیان نور بود همراه روح الله بیا.
صفات بارز اخلاقی : بسیار خوش رو و شوخ طبع ، اهل تفریح و گردش خصوصا با دوستانش ، ورزشکار ، عاطفی ، دل رحم ، دلسوز دیگران و پیگیر برای حل مشکلاتشان ، بخشنده ، سر به زیر و با حیا ، با غیرت ، هیاتی ، مطیع رهبر ، نظامی متخصص #متنانت #آرامش و و..
علایق: کارهای هیجانی و پر استرس ، ورزش (جودو ، کاراته ، کوهنوردی و راپل) ، خوشنویسی ، نقاشی ، طراحی ، سفر ، زیارت اهل بیت علیهم السلام و شهدا ، خدمت به شهدا حتی با رنگ آمیزی قبورشان ، شرکت در مجالس اهل بیت (ع) و...
#استعداد
در کارهای هنری نظیر #نقاشی با آبرنگ و خطاطی استعداد داشت.
روزی به او گفتم پسرم حالا که اینقدر به این هنرها علاقه مندی اگر دوست داری تو را در کلاسهای آموزشی آنها ثبت نام کنم. اما قبول نمیکرد و میگفت: از محیط این کلاسها خوشم نمیآید و خیلی مناسب نیست. این بچه در آن سن کم این را درک کرده بود، اما من مادر متوجه آن نبودم نمیدانم رسول چه طور نرفته و ندیده متوجه این امر شده بود.
#خاطره از زبان پدر شهید
در ۱۷ سالگی رسول با ما به راهیان نور آمد. با هم به سمت گردان تخریب رفته بودیم به رسول گفتم ببین اینجا حسینیه ما بود دراین سمت قبرهایی میبینی که شهدا برای خود کنده بودند حالا شهدا رفته اند و اینجا غریب مانده است.
هم زمان با صحبتهای من اذان ظهر شد رفتیم نماز جماعت و بعد آن متوجه شدیم رسول نیست. وقتی پی او گشتیم دیدیم داخل یکی از قبرها رفته، چفیه را روی سرش کشیده وهای های گریه میکند در حالی که سجده کرده است. این صحنه برای ما تبدیل به روضه شد. من همان موقع تنها کاری که توانستم انجام دهم ثبت آن لحظه توسط دوربین عکاسی بود. عکسی که الان به دیوار اتاقش که به موزه تبدیل شده نصب است.
رسول طوری زندگی میکرد انگار صد سال دیگر زنده خواهد بود و به طوری زندگی میکرد شاید فردا خواهد مرد.
روش زندگی رسول به گونهای بود که اگر شهید نمیشد شک میکردیم.
سفر آخر، قبل رفتن پیش من آمد و ۱۰۰ هزار تومان پول خمسش را به من داد و گفت: فرصت نمیکند پرداخت کند و من به جایش انجام دهم. وقتی جنازه رسول را آوردند دوستانش بر سر و صورت میزدند که رسول دیگر نیست تا به ما تذکر دهد غیبت نکن تهمت نزن.
رسول در انتخاب دوست و رفیق هم خیلی حساس بود و دوستانی را انتخاب کرد که هنوز هم پای کارند و آن تشییع جنازه باشکوه را برایش برگزار کردند. برای من و مادرش تبدیل به یک خاطره شیرین شد نه تلخ و مصیبت بار. ما اگر یک رسول دادیم هزار رسول پای کار آمدند.
دوستانش میگفتند تو جانباز فتنه ای...
دوستانش از او فیلم دارند که سر مزار محرم ترک فاتحه میخواد و میگوید جای من همین جاست. به او میگویند حالا اگر شهید شدی کجا دفنت کنیم؟ به خنده میگوید گلزار شهدا همانجا که از همه مشتیتر است، نامردی نکنید و در قطعه منافقین دفنم کنید بعد همه با هم میخندند.
در همان فیلم یکی از او میپرسد حالا رسول چه طوری میخواهی از دنیا بروی؟ او میگوید: رفتن مهم نیست مهم این است که زیبا بروی.
قبلا کتابخانه کوچکی در اتاق رسول بود که دیگر گنجایش کتاب هایش را نداشت. کتابخانه را بیرون گذاشتیم و کتابها روی زمین بود. تقریبا ۶ ماه از این ماجرا گذشت، چون رسول مدام ماموریت بود و نمیرسید این کار را تمام کند.
شهریور ماه که آخرین ماموریت او بود وقتی به خانه آمد گفتم رسول اگر این بار بروی و شهید شوی داخل این خانه مهمان رفت و آمد خواهد کرد سر و سامانی به این کتابها بده. سریع طبقات را سفارش داد و کتابها را چید. فرش اتاقش را داد شستند. اصلا این سری مثل سری قبل نبود انگار به دلش افتاده بود وصیت نامه تصویری گرفت و سفارشات آخر را کرد.
دفتر خاطراتی از رسول داریم که متعلق به دوران اول راهنمایی به بعدش است. خب معمولا هر کسی پایان نوشته یا نامه اش امضای چیزی میزند، رسول هم پایان همه نوشته هایش نوشته بود (خدایا عاقبت ما را با شهادت ختم به خیر کن).
این روشن میکند که یک جوان از همان سنین کم برای شهادت هدف دارد. در یکی از همین خاطرات که برای نه سال قبل از شهادت اوست به حال شهدا غبطه میخورد و مینویسد وقتی عکس و فیلم شهدا را از تلویزیون پخش میکنند من به حال آنها غبطه میخورم، به همت آنها غبطه میخورم.
مینویسد خدایا میدانم فرصتها را از دست دادم. خدایا میدانم کم کاری از من است. خدایا میدانم که من بی همتم. خدایا میدانم قلب امام زمان را رنجانده ام. اما تو خود میگویی به سمت من باز آی من آمده ام به سویت تا مرا از فکرهای دنیوی و مادیات آن نجات و به من هم مثل شهدا شیوه گذراندن این دیار فانی را بیاموزی. خدایا کمک کن همه وجودم و اعضای بدنم در مسیر و راه تو باشد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نحوه شهادت
روز دوشنبه 27 آبانماه93 (چند روز قبل از تولدش) و روز چهاردهم ماه محرم در نزدیکی حرم حضرت رقیه (س) به درجه رفیع شهادت نائل شد.
ماجرای گریه شهید خلیلی در قبر شهدا
رسول ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت به همین خاطر پهلو، دست و صورت سمت راستش در آن انفجار هدیه شد. به طوری که من در شناسایی رسول مشکل داشتم. رسول خودش خواسته بود یک عمری خدا گفته اینها گوش کردند؛ یک بار هم اینها در خلوت به خدا گفته اند و خدا استجابت کرده است