eitaa logo
رمان ساک‌ِطُ بستم
4 دنبال‌کننده
0 عکس
4 ویدیو
0 فایل
عاشقانه‌ای مذهبی اما پر ماجرا . . ♥️
مشاهده در ایتا
دانلود
یکم هُل بدین زیاد شیم شروع میکنیم به پارت گذاری😁✨
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_h678iot&btn=ساک‌ِطُ.بستم سلام 🤝 بگید ببینم هستید فردا پارت اولُ بزارم؟😉 نظرتون با آنچه خواهید خواند چیه 😂 بزارم یا نه
بریم برای پارت اول😎
.ساک‌ِطُ بستم. مامان بابا رفته بودن سمنان برای جذب نمایندگی خیریه و اینکه سری به اقوام بزنن. مامانم اصالتن سمنانیه خیلی دلم برا اقوام تنگ شده بود خصوصا عزیزجون اما خب باید کارامو راست و ریست میکردم نزدیک مهرِو من قراره به عنوان یک معلم برم مدرسه و تدریس کنم بلاخره این همه زحمت و کوشش ثمره داد. نگم که چقدر ذوق و شوق دارم کم کم دارم یه خانم معلم واقعی میشم! این روزا پیش داداش و زنداداشمم خونه‌مون دو طبقه است پایین ماییم بالا داداشم، الانم بنده در منزل داداشم به سر میبرم _سلما؟ _جانم؟ _عزیزم میای کمکم میز شامو بچینیم _اومدم الان {دست از کتاب کشیدم و رفتم کمک زنداداش، طاها رو مبل نشسته بودو از محمد نگهداری می‌کرد همش قربون صدقه گل پسرش میرفت همینجور که مشغول چیدن میز شام بودیم زنداداش گفت} _طاها؟طاها... با شمام استاد _هاان جانم بگو _اصلا حواست به من نیستااا سلما ببین توروخدا این نیم وجبی دو ماه بیشتر نیست که اومده چه جور جای ما رو گرفته _طاها: ریحانه جان کارتُ بگو خودت خوب میدونی کسی جای شما رو نمیتونه بگیره _واقعا میخوای درخواست اون داشنگاهی که گفتی رو قبول کنی اونجا هم تدریس بدی؟ _بهشون گفتم راجبش فک میکنم، احتمالا قبول کنم...خوشتیپ بابا _نَـــه! همین جوری شم کلی سرت شلوغه باز چه برسه به اینکه بخوای تو دوتا دانشگاه تدریس داشته باشی _واقعا دانشگاه‌شون نیاز داره {تا زنداداش خواست حرفی بزنه من گفتم} _استاد بهشون بگو منم زندگی دارم نمیتونم، گفتن یه جمله اینقدرسخته، چرا نمیتونی نه بگی! بابا خوبه زنت مشاوره _اولا سلما خانوم من خودم میدونم چی بهشون بگم دوما بهم نگین استاد تو دانشگاه بچها خونه هم تو ریحانه بخدا وقتی میگین استاد احساس پیری بهم دست میده سوما من نه گفتن رو خوب بلدم اما بجاشُ به وقتش {لبخندی زدم و گفتم} _احسنت استاد احسنت _عههه سَلما {طاها کُفری شد من و زنداداش نتونستیم خودمون کنترل کنیم و هردومون زدیم زیرخنده} _بفرما خوب شد بچمو به گریه انداختین...جون بابا گریه نکن عزیز بابا _اوه اوه . . _خب مامان جان تو این چند روزه بهتون خوش گذشت؟ _اگه بگم نه که دروغ گفتم خوش گذشت اما دلم برا شماهام تنگ شده بود _إن شاءالله همیشه به خوشی پس یه سفر دونفره رفتین _مصطفی: سفر که سفرکاری بود اما خب وسطاش یه جاهایی هم میرفتیم گشت و گذار _عجب _مصطفی: بله دیگه البته که جای شما خالی بود _حال عزیزجون چطور بود؟ _نرگس: خوب بود خدا رو شکر _هنوز میخوان سمنان بمونن؟ {تا سوالم رو پرسیدم، طاها یهو از در وارد شدو گفت} _جزء محالاته عزیزجون از سمنان دل بکنه بیاد تو شهر شلوغ پولوق تهران _نرگس: سلام مادر _سلام مامان جان سلام بابا _مصطفی: سلام پسرم _کی رسیدین؟ مصطفی: ی ساعتی میشه _باور کنید ماهم دلتنگ تون بودیمااا یه زنگ نزدین زودتر بیام ببینمتون _نرگس: دورت بگردم مادر سلما گفت رفتی دنبال کارات گفتم زابه رات نکنم _زابه را چیه مامان جون این چه حرفیه _سلما: داداش بشین برا شماهم چای بیارم _ممنون _نرگس: مادر ریحانه کی از سرکار میاد؟ _فک کنم تا دو سه ساعت دیگه ای باید بیاد _نرگس:من دلم برا محمد خیلی تنگ شده میری از خونه پدر زنت بیاریش، تا ریحانه بخواد بیاد من نمیتونم صبر کنم _چشم { داشتم با سینی چای می اومدم و جلوی طاها سینی رو گرفتم و گفتم} _سلما: اول چای تونو میل بفرمایید بعد☕ _قربون دستت _سلما:خواهش میکنم {تا نشستم گوشیم زنگ خورد برا اینکه مزاحم خلوت شون نباشم رفتم تو اتاق جواب دادم صحبتم که تموم شد برگشتم پیش شون} _طاها:کی بود؟ _سلما: عاطفه _نرگس:چیکار داشت؟ _سلما :گفت بلاخره بعد از اون همه سعی و تلاشی که کرده تونسته کاری بکنه تا اونم تو مدرسه ای تدریس بده که قراره من برم _طاها: عهه چه خوب _مصطفی: بله از شما دوتا بعیدم نیستااا دوران دبستان دبیرستان باهم دانشگاه کنکور همه چی با هم اینم باهم خوبه دیگه _سلما: آره واقعا خیلی _نرگس: یادته سلما! یه بارخونه‌مون جابه جا کردیم کلی راهت از اون مدرسه دور شد ما میخواستم برات یه مدرسه نزدیک خونه ثبت نام کنیم گفتی یا من میرم همون مدرسه قبلی پیش عاطفه یا هم کلا مدرسه نمیرم _سلما: آره... یادش بخیر نرگس: آخرشم مجبور شدیم برات سرویس بگیریم که تو رو ببره همونجا _سلما: بله _طاها: عجب بچه سرتقی بودیااا {لبم رو گاز گرفتم هنی کردم و گفتم} _یه استاد هیچوقت اینجوری حرف نمیزنه _طاها: باز گفتی استاد ای بابا _نرگس: سر به سر بچم نزار _سلما:چشم مامان جان چشم _مصطفی: باباجان نمیخوای بری محمدو بیاری؟ _طاها:خداییش حسودیم میشه انقدر سراغش رو میگیرین _سلما: هرچی باشه مغز بادومه دیگه _طاها: بله مغزبادومه ✍️ادامه دارد...
. ساک‌ِطُ بستم. {تازه اومده بودم خونه،از دیدن مامان نرگس و بابا مصطفی کلی خوشحال شده بودم شاید باور نکنید اما قَد مادر پدر خودم دوسشون دارم... واسه شام تدارک دیدم تا دور هم جمع بشیم. بیان پیش ما محمد پیش مامان نرگس بود و من راحت میتونستم کارای عقب مونده مو انجام بدم و یه دستی هم به سر و روی خونه بکشم...مشغول کار با سیستم بودم که صدای در اومد} _بفرمایین _زنداداش گلم کمک نمیخاد؟! _نه عزیزم دست درد نکنه کار خاصی ندارم (ابرویی بالا انداختم‌و با لبخند گفتم) _یعنی میخوای بگی دیر اومدم _نه بابا _راستی طاها کو؟ _طاها دانشگاست فک کنم ساعتای هَش نُه کلاسش تموم شه. چطور؟ _ یه سوال ازش داشتم _آهان، داری میری؟ _آره دیگه _خب پس به مامان بابا هم بگو کم کم بیان بالا _باشه {سلما در رو باز کرد بره که با مامانِ محمد در بغل روبه‌رو شدو گفت} _بفرما چقدرحلال زاده {از جام بلند شدم} _ خیلی خوش اومدین مامان جان بفرمایید بشینین _ممنون دخترم _محمدحسابی اذیتتون کرد؟ _نه بچم خیلی آرومه {تا مامان نرگس این حرف‌و زد سلما لُپ محمدو آروم کشید و گفت} _قربونش برم که عین عمه اش ساکت و آرومه {با حرف سلما من و مامان نرگس زدیم زیر خنده} . . (روز بعد) _راستی مامان جان عاطفه صبحی زنگ زد گفت عصر بریم بازار که لباس بگیره _چه خوب،توهم یه دست دیگه برا خودت بگیری _همینی که برا آوردین قشنگه که، هم اداریه هم من از رنگ و طرحش خوشم اومده _آره ولی نمیشه نُه ماه مدرسه رو با یه دست لباس سر کرد،هر لباسی هم که نمیشه پوشید _باشه . {حدود ساعتای چهار بود که رفتیم بازار حالا شده بود ساعت پنج و نیم هنوز که هنوزه دست خالیم، همینطور که در بازار قدم میزدیم رو به عاطفه کردم و گفتم} _وای عاطفه پاهام درد گرفت کل بازار رو زیرو رو کردی هیچکدوم پسندت نشد _یه چند تا مغازه بسته بود بریم ببینیم باز شدن اونا روهم یه نگاهی بندازیم شاید از اونجا پسندم شد _چقدر سخت پسندی! اون بیچاره ای که بخواد شوهر تو بشه _سَلماااا _خب چیه مگه دورغ میگم {داشتم. هنوز حرف میزدم که عاطفه دستم رو کشید و بردم تومغازه...عاطفه نگاهش را به اطراف مغازه دوخته بود تا شاید یه مانتوی چشمم رو بگیره که گفت} _سلما نظرت راجب این چیه؟ _وای خدای من باورم نمیشه مورد پسند واقع شد! _حالا تو نظرتو بگو {با دستم علامت عالی👌🏻درآوردم و گفتم} _عالیه درجه یک _نه مث اینکه خیلی خسته شدی _برو پروف کن _باش، همين رنگ؟ _آره دیگه قشنگه {عاطفه لبخندی زد و گفت} _برمیگردم {بعد از اینکه کل بازار و زیر و رو کردیم آخرش رسیدیم به همون مغازه اولی که می‌خواستیم بریم اما خب اون موقع باز نبود واقعا چرا اینجوریه با عاطفه دوتایی همون مانتو رو ست خریدیم...خلاصه بعد از خرید، عاطفه منو رسوند خونه و خودشم رفت خونه‌شون قرار بعدی مون پس فردا یک مهر} ✍️ادامه دارد...
.ساک‌ِطُ بستم. {بعد از این همه سال درس خوندن‌و تلاش کردن و بعد از این همه انتظار بلاخره اون روزی که آرزوش رو داشتم رسید، من یک مهر به عنوان معلم وارد مدرسه می‌شدم...مانتو شلوار اداری که با عاطفه ست خریده بودیم پوشیدم خاکستری رنگ بود نوارهای مشکی دور مانتو با رنگ مقنعه م یکی شده بود، بعد از اینکه یه دفتر خودکار گذاشتم تو کیفم چادر سر کردم ُخودم رو تو آیینه برانداز کردم و با لبخندی از ته دل اتاقم رو ترک کردم بوی اسپند تمام فضای حیاط رو درگیر خودش کرده بود مامان مثل همیشه خوشرو و خندون از زیر قرآن رَدم کرد. سوار ماشین شدم کیفم رو گذاشتم روی صندلی شاگرد بعد از اینکه بسم الله گفتم استارت زدم‌و به سمت مدرسه راهی شدم؛در بین راه از ضبط ماشین سوره یاسین رو پخش کردم باهاش زمزمه میکردم تا شاید استرسم کمتر شه هرچی به مدرسه نزدیکتر می‌شدم بیشتر استرس میگرفتم حالا باید می‌پیچیدم تو کوچه، کوچه ای که انتهاش ختم میشد به مدرسه دخترانه حضرت زهرا نمیدونم چیشد تا وارد کوچه شدم با یه ماشین تصادف کردم، نگران بودم که الان از ماشینش پیاده بشه و کلی داد و بیداد راه بندازه همه رو دورمون جمع کنه همش خدا خدا میکردم چیزی نشده باشه جوان نگاهی به ماشینش کرد دستی روش کشید وقتی دیدم آرومه به خودم جرئت دادم و از ماشین پیاده شدم همینجور که جوان مشغول ماشینش بود رو بهش کردم و گفتم} _ببخشید آقا عذرمیخوام {جوان با صدای من سرش رو بالا آورد و گفت} _نه خواهش میکنم چیز مهمی نیست _مقصر منم میدونم، خسارتش رو پرداخت میکنم چقدر بدم خدمت تون؟ _اشکالی نداره بفرمائید _بازم شرمنده تونم {جوان سری تکان داد منم رفتم سوار ماشین شدم و به مسیرم ادامه دادم همش به خودم بد وبیرا میگفتم} _آخه دختر حواست کجا بود! خب توکه شش ماهه نَنشستی پشت فرمون باید اَد امروز رانندگی کنی اَح همین روز اولی چه خاطره بدی، وای خدا حالا خوبه شانس آوردی طرف مقابلت آدم حسابی بود وگرنه بس که داد و بیداد می‌کرد مدیر معاونای مدرسه رو دورت جمع می‌کرد همین اول کاری پیش شون بی اعتبار میشدی...هووف {بعد از کلی بد وبیرا گفتن به خودم ماشین رو کوچه پشتی پارک کردم آخه چراغش داغون شده بود اگر کسی از مدرسه می‌فهمید ماشین مال منه باخودشون میگفتن چقدر بی دست و پاست این دختر،آیینه ماشین رو سمت چپ چرخوندم و مقنعه‌م رو صاف کردم چادرم رو کشیدم جلو کیفمو برداشتم و نفسی عمیق کشیدمو از ماشین پیاده شدم بعد از چند قدمی که راه رفتم به مدرسه رسیدم یکی یکی بچها با مادراشون می اومدن منم در میان آنها وارد مدرسه شدم رفتم داخل دفتر مدرسه بعد از احوال پرسی با دیگران روی صندلی کنار دست عاطفه نشستم، عاطفه دستم رو چلوند و گفت} _معلومه کجایی؟! _بعدا میگم برات الان وقتش نیست _بَله {بعد از اینکه بچها صف به صف وارد کلاس هاشون شدن حالا نوبت معلم ها بود من کلاس اول عاطفه کلاس سوم،و دیگر همکارانم...با لبخندوارد کلاس شدم بعضی از بچها بلند شدن بعضیا هم نه! رفتم پشت میز نشستم رو به بچها کردم و گفتم} _سلام دخترخانومای خوشکل {بچها نصفه و نیمه جواب سلامم رو دادن اما من همچنان به صحبتم ادامه دادم} _شما دوست دارین بدونین اسم خانوم معلم‌تون چیه؟ _بَله _خب من سلما هستم سلما فرحزاد _اِ خانوم اسم آبجی منم سلماست _چقدر خوب، اسم خودت چیه قشنگم؟ _حلما _به به چه اسم قشنگی {کم کم بچها تونستن بامن ارتباط بگیرین و احساس راحتی بهشون دست بده خلاصه روز اول مون با معرفی و دادن کتاب های درسی اینا گذشت...عاطفه گفته بود کلاس اول سخته با بچها آدم دیونه میشه راستم میگفت ولی همین سختیا برای من لذت‌بخش‌و شیرین بود} ✍️ادامه دارد...
785.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشا آنکس که در دنیا رفیق باوفا دارد🪴
▪️▫️پارت گذاری رمان در هفته▫️▪️ 🔹یکشنبه: یک پارت 🔹سه شنبه: یک پارت 🔹جمعه: دو پارت .همراه ما باشید.
ساک‌ِطُ بستم ✨آنچه خواهید خواند✨ . چیشده سلما؟ این آقا کی بود، چرا بهش پول دادی؟ . نه متاسفانه . من واقعا نمی‌دونستم تسلیت میگم . حالا چیز خاصی نشده که انقدر ناراحتی
.ساک‌ِطُ بستم. (مادرسلما) {سلما برگشته بود از ماجرای که امروز براش پیش اومده بود برام گفت غرق در فکر روی مبل نشسته بود براش شربت بردم و کنارش نشستم دستمو رو زانوش گذاشتم و گفتم} _حالا چیز خاصی نشده که انقدر ناراحتی _سپر ماشینش داغون شده بود مامان _خب چرا اصرار نکردی خسارتش رو بدی که الان آنقدر جِلز و وِلز نکنی هان! _اونقدر هول شده بودم که فقط منتظر بودم یکی بهم بگه برو تا از اونجا دور شم _ مهم اینه که سالمین هم تو هم اون آقا _آره، ولی واقعا مقصر من بودم بس که تو فکر بودم نفهمیدم چطور پیچیدم تو کوچه اون بنده خدا که راهش رو میومد هر کس دیگه ای جاش بود دادوهوار راه می انداخت کل اون منطقه رو دورش جمع می‌کرد خدایشش آدم با فرهنگ و متدینی بود _شکر خدا، نشونه اینه که خدا کمکت کرده {سلما نفسی بیرون داد و گفت} _آره واقعا {داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که با صدای سلما وایسادم} _راستی مامان _جانم؟ _پس فردا مراسم هفتم همسر خانم صادقیه _ای بابا بیچاره خانم صادقی إن شاءالله روح همسرش شاد باشه. حالا چطوری فهمیدی؟ _تو دفتر عاطفه داشت بهم میگفت این خانم مدیر چقدر جدیه معلومه نمیشه باهاش راحت بود،همینجور داشت میگفت یکی از همکارا که سال قبل اونجا بوده بهمون گفت خانم صادقی تازه همسرشون فوت شدن وگرنه آدم خوش اخلاق و مهربونی هستن _خدا بهش صبر بده مادر...من برم یه نگاهی به غذام بندازم {سلما با لبخند بدرقه م کرد منم راهی آشپزخونه شدم سلما هم رفت تو اتاقش} {امروز مراسم هفتم همسر خانم صادقی بود مدیر همون مدرسه. قرار بود عاطفه بیاد دنبالم تا با هم بریم مراسم داشتم آماده میشدم که گوشیم زنگ خورد، گوشی گذاشتم رو آیفون‌‌ُ دکمه‌های لباسم می‌بستم} _سلام عاطفه خانوم _سلام پایین منتظرتم _من هنوز آماده نشدم بیا بالا _سلما! تو واقعا چطور لباس میپوشی که هنوز آماده نشدی من بیست دقیقه پیش زنگ زدم که آماده بشی _ از اون موقع دستم بند بود _میخوای آخر مراسم برسيم _وای عاطفه انقدر غر نزن پنج دقیقه دیگه آماده م _زودتررر {لباس مشکی هامو پوشیدم آماده شدم رفتم دم در سوارماشین شدم و همینجور که با عاطفه مشغول صحبت بودم اونم به رانندگیش ادامه می‌داد و میرفت سمت آدرس...بعد از نیم ساعت رسیدیم رفتیم سمت خانوما یه تسلیتی به خانم صادقی گفتیمُ یه گوشه نشستیم بعد از مراسم یه پذیرایی مختصر کردن و رفتیم بیرون همینجور که از اون حیاط گذر میکردیم تا به ماشین برسیم چشمم به یه آقای افتاد که نیم رخ بود قیافش خیلی برام آشنا بود وقتی صورتش رو کامل برگردون از چهره ی که دیده بودم شوکه شدم باورم نمیشد همون مردی بود که روز اول مدرسه باهاش تصادف کردم چند قدم جلو رفتم که با صدای عاطفه توقف کردم} _کجا داری میری؟ _عاطفه جان شما برو تو ماشین من میام _سمت آقایون چیکار داری؟ آخه _میام برو {بعد از اینکه عاطفه رفت منم سمت اون آقا رفتم ایستادم و آروم گفتم} _ببخشید آقا؟ _با مَنین؟! _بله، میشه چند لحظه وقت تونو بگیرم _خواهش میکنم بفرمایید _ظاهرا منو بجا نیاوردین _نه متاسفانه _من همون خانومی هستم که دو روز پیش با من تصادف کردین {آهانی گفت از قیافش معلوم بود که اونم متعجب شده یه سکوتی بین مون ایجاد شده بود که من گفتم} _ماشین تون درست شد؟ _بله همون روز بردم مکانیکی _بازم عذرمیخوام، مزاحم تون شدم برا اینکه خسارتش رو پرداخت کنم _من همون روز گفتم نیازی به خسارت نیست _ اینجوری خودم راحت ترم {یه قیمتی گفت که من در جوابش گفتم} _با اینقدر که شما میگین آیینه بغل ماشین تعمییر نمیکنن چه برسه به سپر ماشین! _این مقدار که عرض کردم نصف خسارت بود. مکانيکی آشنا بود مناسب تر حساب کرد _بله ممنون من کیفم تو ماشینه میشه بیاین اونجا تقدیم کنم _بازم میگم اصلا نیازی به این کار نیست _ممنون اما من خودم اینجوری راحت ترم خواهشا _بفرمایید من پشت سرتون میام {بیشتر چند قدم نرفته بودیم. کسی اسمی رو صدا زد و آقای که من همراه بود جوابش رو داد منم وایسادم تا صحبت شون تموم بشه صداشون بلند بود و به گوشم می‌رسید که چی میگن} _خیلی تسلیت میگم إن شاءالله غم آخرتون باشه پدرتون خیلی مرد محترمی بودن خدا رحمتشون کنه روحشون شاد _ممنونم لطف کردید _با اجازه من از حضورتون مرخص بشم _به سلامت {وقتی اون مرد رفت آقا اومد جلو بهم گفت} _ببخشید خانوم مشکلی پیش اومده؟ _اممم، آقای که فوت کردن پدر شما هستن؟ _بله { از جوابی که شنیدم شوکه شدم یعنی این آقا، پسرِ خانم صادقیه خدایا نفهمه من کیم اگه بدونم به مادرش بگه با من تصادف کرده آبروم جلو خانم صادقی میره،خودمو جمع وجور کردم و گفتم} 👇🏻
_من واقعا نمیدونستم تسلیت میگم _متشکرم {به راهم ادامه دادم و اون مرد هم پشت سرم میومد به ماشین رسیدیم در عقب رو باز کردم کیفم رو برداشتم و جلوش ایستادم پول در آوردم و بهش دادم} _بفرمایید خدمت تون _ممنون با اجازه {خدا حافظی کردم و تو ماشین نشستم و رو به عاطفه گفتم} _راه بیفت دیگه _چیشده سلما؟ این آقا کی بود! چرا بهش پول دادی؟ {خیلی جدی گفتم} _یکم نفس بگیر میگم چیشده حالا ماشینو روشن کن بریم {عاطفه با حرص نفسی بیرون داد و گفت} _باشه ✍️ادامه دارد...