eitaa logo
رمان ساک‌ِطُ بستم
4 دنبال‌کننده
0 عکس
4 ویدیو
0 فایل
عاشقانه‌ای مذهبی اما پر ماجرا . . ♥️
مشاهده در ایتا
دانلود
. ساک‌ِطُ بستم. {تازه اومده بودم خونه،از دیدن مامان نرگس و بابا مصطفی کلی خوشحال شده بودم شاید باور نکنید اما قَد مادر پدر خودم دوسشون دارم... واسه شام تدارک دیدم تا دور هم جمع بشیم. بیان پیش ما محمد پیش مامان نرگس بود و من راحت میتونستم کارای عقب مونده مو انجام بدم و یه دستی هم به سر و روی خونه بکشم...مشغول کار با سیستم بودم که صدای در اومد} _بفرمایین _زنداداش گلم کمک نمیخاد؟! _نه عزیزم دست درد نکنه کار خاصی ندارم (ابرویی بالا انداختم‌و با لبخند گفتم) _یعنی میخوای بگی دیر اومدم _نه بابا _راستی طاها کو؟ _طاها دانشگاست فک کنم ساعتای هَش نُه کلاسش تموم شه. چطور؟ _ یه سوال ازش داشتم _آهان، داری میری؟ _آره دیگه _خب پس به مامان بابا هم بگو کم کم بیان بالا _باشه {سلما در رو باز کرد بره که با مامانِ محمد در بغل روبه‌رو شدو گفت} _بفرما چقدرحلال زاده {از جام بلند شدم} _ خیلی خوش اومدین مامان جان بفرمایید بشینین _ممنون دخترم _محمدحسابی اذیتتون کرد؟ _نه بچم خیلی آرومه {تا مامان نرگس این حرف‌و زد سلما لُپ محمدو آروم کشید و گفت} _قربونش برم که عین عمه اش ساکت و آرومه {با حرف سلما من و مامان نرگس زدیم زیر خنده} . . (روز بعد) _راستی مامان جان عاطفه صبحی زنگ زد گفت عصر بریم بازار که لباس بگیره _چه خوب،توهم یه دست دیگه برا خودت بگیری _همینی که برا آوردین قشنگه که، هم اداریه هم من از رنگ و طرحش خوشم اومده _آره ولی نمیشه نُه ماه مدرسه رو با یه دست لباس سر کرد،هر لباسی هم که نمیشه پوشید _باشه . {حدود ساعتای چهار بود که رفتیم بازار حالا شده بود ساعت پنج و نیم هنوز که هنوزه دست خالیم، همینطور که در بازار قدم میزدیم رو به عاطفه کردم و گفتم} _وای عاطفه پاهام درد گرفت کل بازار رو زیرو رو کردی هیچکدوم پسندت نشد _یه چند تا مغازه بسته بود بریم ببینیم باز شدن اونا روهم یه نگاهی بندازیم شاید از اونجا پسندم شد _چقدر سخت پسندی! اون بیچاره ای که بخواد شوهر تو بشه _سَلماااا _خب چیه مگه دورغ میگم {داشتم. هنوز حرف میزدم که عاطفه دستم رو کشید و بردم تومغازه...عاطفه نگاهش را به اطراف مغازه دوخته بود تا شاید یه مانتوی چشمم رو بگیره که گفت} _سلما نظرت راجب این چیه؟ _وای خدای من باورم نمیشه مورد پسند واقع شد! _حالا تو نظرتو بگو {با دستم علامت عالی👌🏻درآوردم و گفتم} _عالیه درجه یک _نه مث اینکه خیلی خسته شدی _برو پروف کن _باش، همين رنگ؟ _آره دیگه قشنگه {عاطفه لبخندی زد و گفت} _برمیگردم {بعد از اینکه کل بازار و زیر و رو کردیم آخرش رسیدیم به همون مغازه اولی که می‌خواستیم بریم اما خب اون موقع باز نبود واقعا چرا اینجوریه با عاطفه دوتایی همون مانتو رو ست خریدیم...خلاصه بعد از خرید، عاطفه منو رسوند خونه و خودشم رفت خونه‌شون قرار بعدی مون پس فردا یک مهر} ✍️ادامه دارد...
.ساک‌ِطُ بستم. {بعد از این همه سال درس خوندن‌و تلاش کردن و بعد از این همه انتظار بلاخره اون روزی که آرزوش رو داشتم رسید، من یک مهر به عنوان معلم وارد مدرسه می‌شدم...مانتو شلوار اداری که با عاطفه ست خریده بودیم پوشیدم خاکستری رنگ بود نوارهای مشکی دور مانتو با رنگ مقنعه م یکی شده بود، بعد از اینکه یه دفتر خودکار گذاشتم تو کیفم چادر سر کردم ُخودم رو تو آیینه برانداز کردم و با لبخندی از ته دل اتاقم رو ترک کردم بوی اسپند تمام فضای حیاط رو درگیر خودش کرده بود مامان مثل همیشه خوشرو و خندون از زیر قرآن رَدم کرد. سوار ماشین شدم کیفم رو گذاشتم روی صندلی شاگرد بعد از اینکه بسم الله گفتم استارت زدم‌و به سمت مدرسه راهی شدم؛در بین راه از ضبط ماشین سوره یاسین رو پخش کردم باهاش زمزمه میکردم تا شاید استرسم کمتر شه هرچی به مدرسه نزدیکتر می‌شدم بیشتر استرس میگرفتم حالا باید می‌پیچیدم تو کوچه، کوچه ای که انتهاش ختم میشد به مدرسه دخترانه حضرت زهرا نمیدونم چیشد تا وارد کوچه شدم با یه ماشین تصادف کردم، نگران بودم که الان از ماشینش پیاده بشه و کلی داد و بیداد راه بندازه همه رو دورمون جمع کنه همش خدا خدا میکردم چیزی نشده باشه جوان نگاهی به ماشینش کرد دستی روش کشید وقتی دیدم آرومه به خودم جرئت دادم و از ماشین پیاده شدم همینجور که جوان مشغول ماشینش بود رو بهش کردم و گفتم} _ببخشید آقا عذرمیخوام {جوان با صدای من سرش رو بالا آورد و گفت} _نه خواهش میکنم چیز مهمی نیست _مقصر منم میدونم، خسارتش رو پرداخت میکنم چقدر بدم خدمت تون؟ _اشکالی نداره بفرمائید _بازم شرمنده تونم {جوان سری تکان داد منم رفتم سوار ماشین شدم و به مسیرم ادامه دادم همش به خودم بد وبیرا میگفتم} _آخه دختر حواست کجا بود! خب توکه شش ماهه نَنشستی پشت فرمون باید اَد امروز رانندگی کنی اَح همین روز اولی چه خاطره بدی، وای خدا حالا خوبه شانس آوردی طرف مقابلت آدم حسابی بود وگرنه بس که داد و بیداد می‌کرد مدیر معاونای مدرسه رو دورت جمع می‌کرد همین اول کاری پیش شون بی اعتبار میشدی...هووف {بعد از کلی بد وبیرا گفتن به خودم ماشین رو کوچه پشتی پارک کردم آخه چراغش داغون شده بود اگر کسی از مدرسه می‌فهمید ماشین مال منه باخودشون میگفتن چقدر بی دست و پاست این دختر،آیینه ماشین رو سمت چپ چرخوندم و مقنعه‌م رو صاف کردم چادرم رو کشیدم جلو کیفمو برداشتم و نفسی عمیق کشیدمو از ماشین پیاده شدم بعد از چند قدمی که راه رفتم به مدرسه رسیدم یکی یکی بچها با مادراشون می اومدن منم در میان آنها وارد مدرسه شدم رفتم داخل دفتر مدرسه بعد از احوال پرسی با دیگران روی صندلی کنار دست عاطفه نشستم، عاطفه دستم رو چلوند و گفت} _معلومه کجایی؟! _بعدا میگم برات الان وقتش نیست _بَله {بعد از اینکه بچها صف به صف وارد کلاس هاشون شدن حالا نوبت معلم ها بود من کلاس اول عاطفه کلاس سوم،و دیگر همکارانم...با لبخندوارد کلاس شدم بعضی از بچها بلند شدن بعضیا هم نه! رفتم پشت میز نشستم رو به بچها کردم و گفتم} _سلام دخترخانومای خوشکل {بچها نصفه و نیمه جواب سلامم رو دادن اما من همچنان به صحبتم ادامه دادم} _شما دوست دارین بدونین اسم خانوم معلم‌تون چیه؟ _بَله _خب من سلما هستم سلما فرحزاد _اِ خانوم اسم آبجی منم سلماست _چقدر خوب، اسم خودت چیه قشنگم؟ _حلما _به به چه اسم قشنگی {کم کم بچها تونستن بامن ارتباط بگیرین و احساس راحتی بهشون دست بده خلاصه روز اول مون با معرفی و دادن کتاب های درسی اینا گذشت...عاطفه گفته بود کلاس اول سخته با بچها آدم دیونه میشه راستم میگفت ولی همین سختیا برای من لذت‌بخش‌و شیرین بود} ✍️ادامه دارد...
785.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشا آنکس که در دنیا رفیق باوفا دارد🪴
▪️▫️پارت گذاری رمان در هفته▫️▪️ 🔹یکشنبه: یک پارت 🔹سه شنبه: یک پارت 🔹جمعه: دو پارت .همراه ما باشید.
ساک‌ِطُ بستم ✨آنچه خواهید خواند✨ . چیشده سلما؟ این آقا کی بود، چرا بهش پول دادی؟ . نه متاسفانه . من واقعا نمی‌دونستم تسلیت میگم . حالا چیز خاصی نشده که انقدر ناراحتی
.ساک‌ِطُ بستم. (مادرسلما) {سلما برگشته بود از ماجرای که امروز براش پیش اومده بود برام گفت غرق در فکر روی مبل نشسته بود براش شربت بردم و کنارش نشستم دستمو رو زانوش گذاشتم و گفتم} _حالا چیز خاصی نشده که انقدر ناراحتی _سپر ماشینش داغون شده بود مامان _خب چرا اصرار نکردی خسارتش رو بدی که الان آنقدر جِلز و وِلز نکنی هان! _اونقدر هول شده بودم که فقط منتظر بودم یکی بهم بگه برو تا از اونجا دور شم _ مهم اینه که سالمین هم تو هم اون آقا _آره، ولی واقعا مقصر من بودم بس که تو فکر بودم نفهمیدم چطور پیچیدم تو کوچه اون بنده خدا که راهش رو میومد هر کس دیگه ای جاش بود دادوهوار راه می انداخت کل اون منطقه رو دورش جمع می‌کرد خدایشش آدم با فرهنگ و متدینی بود _شکر خدا، نشونه اینه که خدا کمکت کرده {سلما نفسی بیرون داد و گفت} _آره واقعا {داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که با صدای سلما وایسادم} _راستی مامان _جانم؟ _پس فردا مراسم هفتم همسر خانم صادقیه _ای بابا بیچاره خانم صادقی إن شاءالله روح همسرش شاد باشه. حالا چطوری فهمیدی؟ _تو دفتر عاطفه داشت بهم میگفت این خانم مدیر چقدر جدیه معلومه نمیشه باهاش راحت بود،همینجور داشت میگفت یکی از همکارا که سال قبل اونجا بوده بهمون گفت خانم صادقی تازه همسرشون فوت شدن وگرنه آدم خوش اخلاق و مهربونی هستن _خدا بهش صبر بده مادر...من برم یه نگاهی به غذام بندازم {سلما با لبخند بدرقه م کرد منم راهی آشپزخونه شدم سلما هم رفت تو اتاقش} {امروز مراسم هفتم همسر خانم صادقی بود مدیر همون مدرسه. قرار بود عاطفه بیاد دنبالم تا با هم بریم مراسم داشتم آماده میشدم که گوشیم زنگ خورد، گوشی گذاشتم رو آیفون‌‌ُ دکمه‌های لباسم می‌بستم} _سلام عاطفه خانوم _سلام پایین منتظرتم _من هنوز آماده نشدم بیا بالا _سلما! تو واقعا چطور لباس میپوشی که هنوز آماده نشدی من بیست دقیقه پیش زنگ زدم که آماده بشی _ از اون موقع دستم بند بود _میخوای آخر مراسم برسيم _وای عاطفه انقدر غر نزن پنج دقیقه دیگه آماده م _زودتررر {لباس مشکی هامو پوشیدم آماده شدم رفتم دم در سوارماشین شدم و همینجور که با عاطفه مشغول صحبت بودم اونم به رانندگیش ادامه می‌داد و میرفت سمت آدرس...بعد از نیم ساعت رسیدیم رفتیم سمت خانوما یه تسلیتی به خانم صادقی گفتیمُ یه گوشه نشستیم بعد از مراسم یه پذیرایی مختصر کردن و رفتیم بیرون همینجور که از اون حیاط گذر میکردیم تا به ماشین برسیم چشمم به یه آقای افتاد که نیم رخ بود قیافش خیلی برام آشنا بود وقتی صورتش رو کامل برگردون از چهره ی که دیده بودم شوکه شدم باورم نمیشد همون مردی بود که روز اول مدرسه باهاش تصادف کردم چند قدم جلو رفتم که با صدای عاطفه توقف کردم} _کجا داری میری؟ _عاطفه جان شما برو تو ماشین من میام _سمت آقایون چیکار داری؟ آخه _میام برو {بعد از اینکه عاطفه رفت منم سمت اون آقا رفتم ایستادم و آروم گفتم} _ببخشید آقا؟ _با مَنین؟! _بله، میشه چند لحظه وقت تونو بگیرم _خواهش میکنم بفرمایید _ظاهرا منو بجا نیاوردین _نه متاسفانه _من همون خانومی هستم که دو روز پیش با من تصادف کردین {آهانی گفت از قیافش معلوم بود که اونم متعجب شده یه سکوتی بین مون ایجاد شده بود که من گفتم} _ماشین تون درست شد؟ _بله همون روز بردم مکانیکی _بازم عذرمیخوام، مزاحم تون شدم برا اینکه خسارتش رو پرداخت کنم _من همون روز گفتم نیازی به خسارت نیست _ اینجوری خودم راحت ترم {یه قیمتی گفت که من در جوابش گفتم} _با اینقدر که شما میگین آیینه بغل ماشین تعمییر نمیکنن چه برسه به سپر ماشین! _این مقدار که عرض کردم نصف خسارت بود. مکانيکی آشنا بود مناسب تر حساب کرد _بله ممنون من کیفم تو ماشینه میشه بیاین اونجا تقدیم کنم _بازم میگم اصلا نیازی به این کار نیست _ممنون اما من خودم اینجوری راحت ترم خواهشا _بفرمایید من پشت سرتون میام {بیشتر چند قدم نرفته بودیم. کسی اسمی رو صدا زد و آقای که من همراه بود جوابش رو داد منم وایسادم تا صحبت شون تموم بشه صداشون بلند بود و به گوشم می‌رسید که چی میگن} _خیلی تسلیت میگم إن شاءالله غم آخرتون باشه پدرتون خیلی مرد محترمی بودن خدا رحمتشون کنه روحشون شاد _ممنونم لطف کردید _با اجازه من از حضورتون مرخص بشم _به سلامت {وقتی اون مرد رفت آقا اومد جلو بهم گفت} _ببخشید خانوم مشکلی پیش اومده؟ _اممم، آقای که فوت کردن پدر شما هستن؟ _بله { از جوابی که شنیدم شوکه شدم یعنی این آقا، پسرِ خانم صادقیه خدایا نفهمه من کیم اگه بدونم به مادرش بگه با من تصادف کرده آبروم جلو خانم صادقی میره،خودمو جمع وجور کردم و گفتم} 👇🏻
_من واقعا نمیدونستم تسلیت میگم _متشکرم {به راهم ادامه دادم و اون مرد هم پشت سرم میومد به ماشین رسیدیم در عقب رو باز کردم کیفم رو برداشتم و جلوش ایستادم پول در آوردم و بهش دادم} _بفرمایید خدمت تون _ممنون با اجازه {خدا حافظی کردم و تو ماشین نشستم و رو به عاطفه گفتم} _راه بیفت دیگه _چیشده سلما؟ این آقا کی بود! چرا بهش پول دادی؟ {خیلی جدی گفتم} _یکم نفس بگیر میگم چیشده حالا ماشینو روشن کن بریم {عاطفه با حرص نفسی بیرون داد و گفت} _باشه ✍️ادامه دارد...
.ساک‌ِطُ بستم. {هنوز از ماجرای که امروز پیش اومد تو شوک بودم اُنقدری ذهنم مشغول این ماجرا بودکه خوابم نمیبرد نمیدونم فردا چه جوری برم مدرسه! اگرخانم صادقی فهمیده باشه نه از کجا میخواد بفهمه وای شاید منو پسرش رو باهم دیده باشه بعد از پسرش بپرسه من باهاش چیکار داشتم اونم همه چیو به مادرش میگه دیگه،پاک آبروم پیش خانم صادقی میره حالا چیکار کنم؟همینجور با خودم کلنجار میرفتم نفهمیدم کی خوابم برد،با آلارم گوشی برای نماز بیدار شدم بعد از نماز برای اینکه ذهنم رو از این درگیری خلاص کنم رفتم آشپزخونه و صبحونه ای مفصل برا مامان بابا چیدم و خودمم صبحانه مفیدی خوردم راهی مدرسه شدم} _خب بچها این دو روز تعطیلی چطور بود خوش گذشت؟ _خانم من دلم برا شما و مدرسه تنگ شده بود _عزیزم قربونت برم بقیه تون چطور؟ _من دوست نداشتم امروز بیام مدرسه _مگه شما نگفتی؟ من دوست دارم دکتر بشم _چرا گفتم _کسی که میخواد دکتر بشه باید خیلی خوب درس بخونه تا یک دکتر موفق بشه، درسته؟ _بله _آفرین و یه چیز دیگه دخترا، من امروز باید یک ساعت زودتر برم. بیرون کار دارم شماهام بهم قول بدین دخترای خوبی باشین البته که خوب هستین سعی کنید خوبتر باشین باشه؟ _چشم _قربون تون برم. حالا همگی آماده اید بریم سراغ درس‌مون _بَله {به قول خودمون زنگ چهارم دیگه منو عاطفه رفتیم دانشگاه،قرار بود دانشجو های تربیت معلم با فرهنیگان ادغام کنن حسابی درگیر این ماجرا بودیم امروز هم برای تطبیق واحدها باید میرفتیم دانشگاه} _برگه ریز نمرات لطفا _بله الان {زیپ کیفم رو باز کردم تا برگه ریز نمرات در بیارم اما هرچقدر گشتم پیداش نکردم، عاطفه نیکشوندی گرفت و گفت} _چیکار میکنی دربیار اون برگه رو _نیست _یعنی چی که نیس؟ {بدون اینکه جواب عاطفه رو بدم رو به مسؤل کردم و گفتم} _ببخشید برگه همراهم نیست نمیشه از سیستم چک کنید. _اطلاعات وارد سیستم جدید دانشگاهی نشده، باید از سیستم دانشگاهی تربیت معلم پیگیری کنید _یعنی یه روز دیگه برای تطبیق بیام؟ _بله {تا مسؤل گفت بله عاطفه شروع کرد به نِق زدن} _کجا گذاشتیش! تو که همه چیزیت مرتبه‌ِ _نمیدونم عاطفه شاید تو ماشینم یا تو کشوی اتاقم باشه _وای سلما مگه تو نمیدونستی امروز قراره بیایم دانشگاه _خیل خب عاطفه شلوغش نکن {از دفتر بیرون اومدم که عاطفه هم پشت سرم اومد طبق معمول غر میزد} _دیگه نمیتونیم با مدرسه هماهنگ کنیم سلما _قرار نیست با مدرسه هماهنگ کنیم شما میری کارتو انجام میدی من میگردم برگه ریز نمراتم پیدا میکنم سه شنبه ها تعطیلی دارم،میام اینجا کارمو انجام میدم _واقعا این بی نظمی از تو بعیده سلما {چشمامو درشت کردم و گفتم} _بسه دیگه عاطفه! _منتظر باش برمیگردم _باشه {بعد از اینکه کار عاطفه تموم شد منو رسوند خونه امروز حسابی از دستم عصبانی شده بود ولی خب منم تقصیری نداشتم تا رسیدم تو حیاط در ماشینو باز کردم و دنبال برگه م میگشتم که یهو} _پَخخخ {دستمو رو سینم گذاشتم و هییی کردم و گفتم} _وای طاها زهر ترک شدم _چقدر ترسویی _آره شما پدر پسر شجاع _چقدر بد اخلاق...حالا چرا انقدر عصبی!؟ _برگه ریز نمراتم گم شده، نیست {طاها با تعجب گفت} _برگه به این مهمی چطور گم کردی؟! _نه طاها _وای طاها خواهشاً شما دیگه نِق به جون من نزن _خیل خب حالا عصبانی نشو به جستجوت ادامه بده شاید پیدا شد {منم از گشتن ماشین خسته شدم و با طاها رفتم بالا،مامان خونه نبود رفتم اتاقم سر وقت کشوها اما خبری از برگه نبود کلی به مغزم فشار آوردم فکر کردم شاید یادم بیاد کجا گذاشتمش اما فایده نداشت ازخستگی رو تخت ولو شدم که خوابم برد} ✍️ادامه دارد...
آمار بره بالا آماده میدیم✨🙂