.ساکِطُ بستم.
#part_4
#نرگس(مادرسلما)
{سلما برگشته بود از ماجرای که امروز براش پیش اومده بود برام گفت غرق در فکر روی مبل نشسته بود براش شربت بردم و کنارش نشستم دستمو رو زانوش گذاشتم و گفتم}
_حالا چیز خاصی نشده که انقدر ناراحتی
_سپر ماشینش داغون شده بود مامان
_خب چرا اصرار نکردی خسارتش رو بدی که الان آنقدر جِلز و وِلز نکنی هان!
_اونقدر هول شده بودم که فقط منتظر بودم یکی بهم بگه برو تا از اونجا دور شم
_ مهم اینه که سالمین هم تو هم اون آقا
_آره، ولی واقعا مقصر من بودم بس که تو فکر بودم نفهمیدم چطور پیچیدم تو کوچه اون بنده خدا که راهش رو میومد هر کس دیگه ای جاش بود دادوهوار راه می انداخت کل اون منطقه رو دورش جمع میکرد خدایشش آدم با فرهنگ و متدینی بود
_شکر خدا، نشونه اینه که خدا کمکت کرده
{سلما نفسی بیرون داد و گفت}
_آره واقعا
{داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که با صدای سلما وایسادم}
_راستی مامان
_جانم؟
_پس فردا مراسم هفتم همسر خانم صادقیه
_ای بابا بیچاره خانم صادقی إن شاءالله روح همسرش شاد باشه. حالا چطوری فهمیدی؟
_تو دفتر عاطفه داشت بهم میگفت این خانم مدیر چقدر جدیه معلومه نمیشه باهاش راحت بود،همینجور داشت میگفت یکی از همکارا که سال قبل اونجا بوده بهمون گفت خانم صادقی تازه همسرشون فوت شدن وگرنه آدم خوش اخلاق و مهربونی هستن
_خدا بهش صبر بده مادر...من برم یه نگاهی به غذام بندازم
{سلما با لبخند بدرقه م کرد منم راهی آشپزخونه شدم سلما هم رفت تو اتاقش}
#سلما
{امروز مراسم هفتم همسر خانم صادقی بود مدیر همون مدرسه.
قرار بود عاطفه بیاد دنبالم تا با هم بریم مراسم داشتم آماده میشدم که گوشیم زنگ خورد، گوشی گذاشتم رو آیفونُ دکمههای لباسم میبستم}
_سلام عاطفه خانوم
_سلام پایین منتظرتم
_من هنوز آماده نشدم بیا بالا
_سلما! تو واقعا چطور لباس میپوشی که هنوز آماده نشدی من بیست دقیقه پیش زنگ زدم که آماده بشی
_ از اون موقع دستم بند بود
_میخوای آخر مراسم برسيم
_وای عاطفه انقدر غر نزن پنج دقیقه دیگه آماده م
_زودتررر
{لباس مشکی هامو پوشیدم آماده شدم رفتم دم در سوارماشین شدم و همینجور که با عاطفه مشغول صحبت بودم اونم به رانندگیش ادامه میداد و میرفت سمت آدرس...بعد از نیم ساعت رسیدیم رفتیم سمت خانوما یه تسلیتی به خانم صادقی گفتیمُ یه گوشه نشستیم بعد از مراسم یه پذیرایی مختصر کردن و رفتیم بیرون همینجور که از اون حیاط گذر میکردیم تا به ماشین برسیم چشمم به یه آقای افتاد که نیم رخ بود قیافش خیلی برام آشنا بود وقتی صورتش رو کامل برگردون از چهره ی که دیده بودم شوکه شدم باورم نمیشد همون مردی بود که روز اول مدرسه باهاش تصادف کردم چند قدم جلو رفتم که با صدای عاطفه توقف کردم}
_کجا داری میری؟
_عاطفه جان شما برو تو ماشین من میام
_سمت آقایون چیکار داری؟ آخه
_میام برو
{بعد از اینکه عاطفه رفت منم سمت اون آقا رفتم ایستادم و آروم گفتم}
_ببخشید آقا؟
_با مَنین؟!
_بله، میشه چند لحظه وقت تونو بگیرم
_خواهش میکنم بفرمایید
_ظاهرا منو بجا نیاوردین
_نه متاسفانه
_من همون خانومی هستم که دو روز پیش با من تصادف کردین
{آهانی گفت از قیافش معلوم بود که اونم متعجب شده یه سکوتی بین مون ایجاد شده بود که من گفتم}
_ماشین تون درست شد؟
_بله همون روز بردم مکانیکی
_بازم عذرمیخوام، مزاحم تون شدم برا اینکه خسارتش رو پرداخت کنم
_من همون روز گفتم نیازی به خسارت نیست
_ اینجوری خودم راحت ترم
{یه قیمتی گفت که من در جوابش گفتم}
_با اینقدر که شما میگین آیینه بغل ماشین تعمییر نمیکنن چه برسه به سپر ماشین!
_این مقدار که عرض کردم نصف خسارت بود. مکانيکی آشنا بود مناسب تر حساب کرد
_بله ممنون من کیفم تو ماشینه میشه بیاین اونجا تقدیم کنم
_بازم میگم اصلا نیازی به این کار نیست
_ممنون اما من خودم اینجوری راحت ترم خواهشا
_بفرمایید من پشت سرتون میام
{بیشتر چند قدم نرفته بودیم. کسی اسمی رو صدا زد و آقای که من همراه بود جوابش رو داد منم وایسادم تا صحبت شون تموم بشه صداشون بلند بود و به گوشم میرسید که چی میگن}
_خیلی تسلیت میگم إن شاءالله غم آخرتون باشه پدرتون خیلی مرد محترمی بودن خدا رحمتشون کنه روحشون شاد
_ممنونم لطف کردید
_با اجازه من از حضورتون مرخص بشم
_به سلامت
{وقتی اون مرد رفت آقا اومد جلو بهم گفت}
_ببخشید خانوم مشکلی پیش اومده؟
_اممم، آقای که فوت کردن پدر شما هستن؟
_بله
{ از جوابی که شنیدم شوکه شدم یعنی این آقا، پسرِ خانم صادقیه خدایا نفهمه من کیم اگه بدونم به مادرش بگه با من تصادف کرده آبروم جلو خانم صادقی میره،خودمو جمع وجور کردم و گفتم}
👇🏻
_من واقعا نمیدونستم تسلیت میگم
_متشکرم
{به راهم ادامه دادم و اون مرد هم پشت سرم میومد به ماشین رسیدیم در عقب رو باز کردم کیفم رو برداشتم و جلوش ایستادم پول در آوردم و بهش دادم}
_بفرمایید خدمت تون
_ممنون با اجازه
{خدا حافظی کردم و تو ماشین نشستم و رو به عاطفه گفتم}
_راه بیفت دیگه
_چیشده سلما؟ این آقا کی بود! چرا بهش پول دادی؟
{خیلی جدی گفتم}
_یکم نفس بگیر میگم چیشده حالا ماشینو روشن کن بریم
{عاطفه با حرص نفسی بیرون داد و گفت}
_باشه
✍️ادامه دارد...
.ساکِطُ بستم.
#part_5
#سلما
{هنوز از ماجرای که امروز پیش اومد تو شوک بودم اُنقدری ذهنم مشغول این ماجرا بودکه خوابم نمیبرد نمیدونم فردا چه جوری برم مدرسه! اگرخانم صادقی فهمیده باشه نه از کجا میخواد بفهمه وای شاید منو پسرش رو باهم دیده باشه بعد از پسرش بپرسه من باهاش چیکار داشتم اونم همه چیو به مادرش میگه دیگه،پاک آبروم پیش خانم صادقی میره حالا چیکار کنم؟همینجور با خودم کلنجار میرفتم نفهمیدم کی خوابم برد،با آلارم گوشی برای نماز بیدار شدم بعد از نماز برای اینکه ذهنم رو از این درگیری خلاص کنم رفتم آشپزخونه و صبحونه ای مفصل برا مامان بابا چیدم و خودمم صبحانه مفیدی خوردم راهی مدرسه شدم}
_خب بچها این دو روز تعطیلی چطور بود خوش گذشت؟
_خانم من دلم برا شما و مدرسه تنگ شده بود
_عزیزم قربونت برم بقیه تون چطور؟
_من دوست نداشتم امروز بیام مدرسه
_مگه شما نگفتی؟ من دوست دارم دکتر بشم
_چرا گفتم
_کسی که میخواد دکتر بشه باید خیلی خوب درس بخونه تا یک دکتر موفق بشه، درسته؟
_بله
_آفرین و یه چیز دیگه دخترا، من امروز باید یک ساعت زودتر برم. بیرون کار دارم شماهام بهم قول بدین دخترای خوبی باشین البته که خوب هستین سعی کنید خوبتر باشین باشه؟
_چشم
_قربون تون برم. حالا همگی آماده اید بریم سراغ درسمون
_بَله
{به قول خودمون زنگ چهارم دیگه منو عاطفه رفتیم دانشگاه،قرار بود دانشجو های تربیت معلم با فرهنیگان ادغام کنن حسابی درگیر این ماجرا بودیم امروز هم برای تطبیق واحدها باید میرفتیم دانشگاه}
#دانشگاه
_برگه ریز نمرات لطفا
_بله الان
{زیپ کیفم رو باز کردم تا برگه ریز نمرات در بیارم اما هرچقدر گشتم پیداش نکردم، عاطفه نیکشوندی گرفت و گفت}
_چیکار میکنی دربیار اون برگه رو
_نیست
_یعنی چی که نیس؟
{بدون اینکه جواب عاطفه رو بدم رو به مسؤل کردم و گفتم}
_ببخشید برگه همراهم نیست نمیشه از سیستم چک کنید.
_اطلاعات وارد سیستم جدید دانشگاهی نشده، باید از سیستم دانشگاهی تربیت معلم پیگیری کنید
_یعنی یه روز دیگه برای تطبیق بیام؟
_بله
{تا مسؤل گفت بله عاطفه شروع کرد به نِق زدن}
_کجا گذاشتیش! تو که همه چیزیت مرتبهِ
_نمیدونم عاطفه شاید تو ماشینم یا تو کشوی اتاقم باشه
_وای سلما مگه تو نمیدونستی امروز قراره بیایم دانشگاه
_خیل خب عاطفه شلوغش نکن
{از دفتر بیرون اومدم که عاطفه هم پشت سرم اومد طبق معمول غر میزد}
_دیگه نمیتونیم با مدرسه هماهنگ کنیم سلما
_قرار نیست با مدرسه هماهنگ کنیم شما میری کارتو انجام میدی من میگردم برگه ریز نمراتم پیدا میکنم سه شنبه ها تعطیلی دارم،میام اینجا کارمو انجام میدم
_واقعا این بی نظمی از تو بعیده سلما
{چشمامو درشت کردم و گفتم}
_بسه دیگه عاطفه!
_منتظر باش برمیگردم
_باشه
{بعد از اینکه کار عاطفه تموم شد منو رسوند خونه امروز حسابی از دستم عصبانی شده بود ولی خب منم تقصیری نداشتم تا رسیدم تو حیاط در ماشینو باز کردم و دنبال برگه م میگشتم که یهو}
_پَخخخ
{دستمو رو سینم گذاشتم و هییی کردم و گفتم}
_وای طاها زهر ترک شدم
_چقدر ترسویی
_آره شما پدر پسر شجاع
_چقدر بد اخلاق...حالا چرا انقدر عصبی!؟
_برگه ریز نمراتم گم شده، نیست
{طاها با تعجب گفت}
_برگه به این مهمی چطور گم کردی؟!
_نه طاها
_وای طاها خواهشاً شما دیگه نِق به جون من نزن
_خیل خب حالا عصبانی نشو به جستجوت ادامه بده شاید پیدا شد
{منم از گشتن ماشین خسته شدم و با طاها رفتم بالا،مامان خونه نبود رفتم اتاقم سر وقت کشوها اما خبری از برگه نبود کلی به مغزم فشار آوردم فکر کردم شاید یادم بیاد کجا گذاشتمش اما فایده نداشت ازخستگی رو تخت ولو شدم که خوابم برد}
✍️ادامه دارد...