قصه پرواز یه رفیق آسمونی 🩷
بعضی از آدما انگار اصلاً مال این دنیا نیستن؛ روح بزرگشون تو قفس تنگ دنیا جا نمیشه. مصطفی هم یکی از همین رفیقای آسمونی بود.
با اینکه روی زمین، عاشقانه همسر و دو تا دسته گلش رو دوست داشت، اما تا شنید حریم اهلبیت تو خطره، دیگه بندِ دلش پاره شد و نتونست آروم بشینه.
انقدر برای پریدن بیتاب بود که رفت لهجه شیرین افغانستانی یاد گرفت تا بتونه قاتی بچههای باصفای لشکر فاطمیون بشه؛ همونجا بود که شد «سید ابراهیمِ» دلاور و خطشکن.
دلِ عاشقش دقیقاً میدونست کِی وقتِ وصاله؛ آخرش هم ظهر تاسوعا، درست همونطوری که خودش آرزو کرده بود، فقط با یه گلوله پر کشید و رها شد.
تو آخرین کلماتش، خونوادهاش رو با خیال راحت سپرد به بغل امنِ خدا و عاشقانه نوشت: «بیبی عزیزم، روی خون ناقابل منم حساب کن...»
مصطفی رفت تا به ما نشون بده میشه رو همین زمینِ خاکی هم عاشقانه زندگی کرد و تو آسمونا جاودانه شد. 🫂🍀
#هم_راز
روالــ👤ــ
روالــ👤ــ مون، روالــ👤ــ شهداست🌌
https://eitaa.com/Reval_90