نمیتونم پشت سر هم بهت پیام ندم.
نمیتونم تا ساعت ها تو صفحه چتت منتظر نمونم.
نمیتونم آفلاین بشم چون با خودم میگم نکنه پیام بده، نکنه مثل من منتظر بمونه، نکنه بهم نیاز داشته باشه.
و من با همه اینطوری ام...میترسم...از اینکه مثل من بشن؛ از این میترسم که بقیه منو درک کنن.
میترسم از اینکه بقیه دارن وانمود به تنهایی و غمگینی میکنن.
من... من رفتاریو میکنم و حرفی رو میزنم که یه زمانی خودم بهش نیاز داشتم ولی، کسی اونو بهم نگفت.
و من راحت از غمم پیش کسی حرف نمیزنم.
من آدم پیچیده ایی نیستم.
آدما منو پیچیده کردن.
وحتی نمیتونم راحت از احساساتم حرف بزنم چون تو سوشالمدیا یه عده اون رو یه ابزار برای نمایش استفاده میکنن.
و همه چیز داره منو میترسونه، دیدن جوون هایی که وقتی باهاشون صمیمی میشی دیگه یادشون میره باید وانمود کنن افسرده ان، منو ناراحت میکنه.
نمیتونم تنها بمونم و نمیتونم تنهاشون بزارم، و نمیتونم دایره دورمو بزرگ تر کنم.
دونفر میان سه نفر میرن، و یه نفر جایگذین میشه.
و همه اینا یادم میمونه...
اگر ابری شد در اسمان من ببار
اگر اشکی شدی بر روی پیراهن ببار
اگر غم میزند هردم روی شانه ات
منم هستم بیا بر شانه های من ببار
ای شهدو شکر چای و نباتم
اگر تلخی شدی بر جسم قلب من ببار...