کشم نقشی برای دوستانم
ولی کردند خراب دشمنانم
به رنگِ عشق، بومم آراستم
ولی شد رنگِ غم، بر آسمانم
قلم را از میانِ اشک شستم
که پنهان ماند دردِ بیزبانم
اگر نقشم شکست از دستِ آنان
هنوزم بوم، باشد همزبانم
نماند از هنر جز خاطراتی
که جا ماندهست بر دیوارِ جانم
ز غم بگو که دل شادمان نمیارزد
در این زمانه غمگین، دل نمیارزد
در این جهان با خنده نتوان سر کرد
که خنده در دل این غم، دگر نمیارزد