هدایت شده از خزعبلات؛
نگو كه با غم و اندوه همزبان هستی
خبر گرفتم و گفتند: شادمان هستی...
اگر مسابقه باشد ميان سنگدلان
به احتمال فراوان تو قهرمان هستی
چقدر سخت كه آسان مرا رها كردی
چقدر تلخ كه شيرين ديگران هستی
اگر تو را به صدايی شبيه بايد كرد
صدای خرد شدنهای استخوان هستی
در اين زمانه كه از راستی نشانی نيست
اگر دروغ بگوييم مهربان هستی
هزار بار تو را از دلم برون كردم
نگاه كردم و ديدم كه همچنان هستی.
دلم امشب هوای آسمان کرد
نگاهم گریه را مهمانِ جان کرد
دلم سان کودکی گمگشته، گشت و
برایَت اشک ریزان، سووشان کرد
نه بارانی، نه خورشیدی، نه ماهی
فقط یادت مرا دیوانهسان کرد
به هر کویی که رفتم، ردّ پایت
مرا در خویشتن، بیخانمان کرد
صدایت مانده در گوشم هنوز و
سکوتت خانهام را بیامان کرد
اگر یک روز از این دنیا گذشتم
مگو عشقت مرا گلگوننشان کرد
همه اشعار_ بجز اون هایی که اسم شاعرشو مشخص هست_برای خودم هستش، لطفا کپی نکنید.
ممنون.
آن قهوه تلخت به من این نشان داد.
که هر تلخیه دنیا مرا ساخته تر کرد.
که آن قهوه جادو مرا دیو نشان کرد.
که من خواب نباشم مرا دیوانه تر کرد.