انتقام
✎﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
آقا بزرگ اهم و اوهومی کرد و و گفت《میخوام این عمارت رو بدم به مهتاب و ارسلان...این تصمیمم از روی احساسات گرفته نشده و...》من که تو بهت و تعجب داشتم به آقابزرگ نگاه میکردم یه دفعه صدای پریا رو شنیدم که داد زد《آقابزرگ پس من چی؟فقط به دوردونه هات ارث میدی آره؟!من میرم شکایت میکنم،میرم!!!!》آقابزرگ داد زد《پریااا!من در قبال تو هیچ مسئولیتی ندارم و تو نوه ی من نیستی!توی رگت هیچ خونی از خاندان من نداری!》من آقابزرگ رو هیچ وقت تا این حد عصبانی ندیدم! آقابزرگ عصبانی عصاش رو کوبید زمین و رفت...همین جور که پریا رفت.
دوباره همهمه ی فامیلا شروع شد...😮💨
ننه بانو که اندازه ی آقابزرگ احترام داشت گفت《خانما،آقایون امشب رو اینجا بمونید تا فردا شب...