دیشب قرار گذاشتیم صبح زود بریم پارک نزدیک خونه بدوییم. صبح من پاشدم دیدم خیلی خوابم میاد آلارم رو خاموش کردم و خوابیدم. با خودم گفتم اگه بیدار بشن زنگم میزنن. الان بیدار شدم دیدم اونام گرفتن خوابیدن. تصمیم گرفتیم دیگه کلا صبحا قرار نذاریم. به نفع همهست.
تو مطب دکتر زهرا یه عکس از بابام تو گوشیم پیدا کرد برداشت نزدیک ۱۰ تا میم باهاش درست کرد. انقد به بابام خندیده بودم نفسم بالا نمیومد.
وای بعد از دکتر زهرا رفتیم واسه دکتر من، تا رفتم پیشش نشستم اسم و اطلاعاتم رو گفتم گفت شما نوزاد بودی هم پیش من اومدی نه؟! با زهرا دوتایی گرخیدیم از این حافظه. چون من واقعا نوزاد بودم هم پیش این دکتر رفته بودم.