مامانم میگه چرا اصرار داری بریم خونه فامیلا من عید دیدنی ولی نریم خونه فامیلا بابات؟! گفتم چون اینا خیلی باحال ترن. ولی در حقیقت بخاطر اینه که اونا عیدی نمیدن. ولی فامیلا مامانم به به💸💸💸💸💸💸💸💸💸
امشب روزیم خیلی خوب بود. مانی مانی مانی. علاوه بر مانی یه بسته خیلی بزرگ کوکی ته لنجی هم بهم دادن. اصلا رو ابرام. خدایا شکرت. بوس به فامیلای مامانم.
موهام یه خورده فر شده. قبلا خیلی لخت بود. نمیدونم چرا یهو انقد فر شده. حتی نمیخوام به اون تئوری مسخرهای که وجود داره فکر کنم. کاش دلیل دیگه ای داشته باشه.
دیروز زهرا اومده بود خونمون. داشتیم همینجوری توی اینستا میگشتیم که یه ادیت از گیسوکمند دیدیم. همون لحظه زهرا گفت میخوای ببینیمش؟!
گفتم آره. رفتیم گوشی رو وصل کردیم به تلویزیون و مامانم تو اون یک ساعت و نیم چشم برنداشت ازش. من و زهرا هم جوری وانمود میکردیم انگار نه انگار که وقتی بچه بودیم سی دیش رو سه هزار بار دیده بودیم.
اصلا حواستون هست یه بخشی از نوجونیمون چندماه دیگه برای همیشه تموم میشه؟!(استرنجر تینگز)
دیشب یا امشب، نمیدونم. فکر کنم دیشب درسته. دیشب زهرا اومد خونمون موند. از ساعت ۶ عصر تا ۳ صبح یه بند داشتیم حرف میزدیم. باهم دیگه پایتخت دیدیم و شام خوردیم. یجاهایی هم با مامان و بابام هیئت داوران تشکیل میدادن و تصمیم میگرفتن منو به تمسخر بگیرن.
سه هزار تا لیوان چایی و کاپوچینو خوردیم و روابط دیگران که هیچ ربطی به ما نداره رو تحلیل کردیم. یه پسر چینی به اسم مهدی رو استاک کردیم و چیزای خوبی ازش متوجه نشدیم.
یکم غصه خوردیم. یکم خندیدیم. یکمم از بچگیمون حرف زدیم. و متوجه شدیم چه حیف که بچه های الان خیلی کم میتونن تجربه های ماهارو داشته باشن. چه حیف که همیشه آیپد دستشونه و نمیتونن مثل ما دست و پا شکستن توی بازی رو تجربه کنن.
ساعت ۳ تصمیم گرفتیم بخوابیم. ولی از ۳ تا الان که نزدیک پنجیم دراز کشیده و چشم بسته تو رختخواب صحبت میکردیم.