دیشب یا امشب، نمیدونم. فکر کنم دیشب درسته. دیشب زهرا اومد خونمون موند. از ساعت ۶ عصر تا ۳ صبح یه بند داشتیم حرف میزدیم. باهم دیگه پایتخت دیدیم و شام خوردیم. یجاهایی هم با مامان و بابام هیئت داوران تشکیل میدادن و تصمیم میگرفتن منو به تمسخر بگیرن.
سه هزار تا لیوان چایی و کاپوچینو خوردیم و روابط دیگران که هیچ ربطی به ما نداره رو تحلیل کردیم. یه پسر چینی به اسم مهدی رو استاک کردیم و چیزای خوبی ازش متوجه نشدیم.
یکم غصه خوردیم. یکم خندیدیم. یکمم از بچگیمون حرف زدیم. و متوجه شدیم چه حیف که بچه های الان خیلی کم میتونن تجربه های ماهارو داشته باشن. چه حیف که همیشه آیپد دستشونه و نمیتونن مثل ما دست و پا شکستن توی بازی رو تجربه کنن.
ساعت ۳ تصمیم گرفتیم بخوابیم. ولی از ۳ تا الان که نزدیک پنجیم دراز کشیده و چشم بسته تو رختخواب صحبت میکردیم.
الان زهرا رفت بخوابه، ولی من اگه بخوابم دیگه واسهی دانشگاه بیدار نمیشم پس دارم عکسای امشب رو گلچین میکنم که بذارمشون توی پوشه مورد علاقههام.
میدونم تو دانشگاه قراره از خواب بمیرم و سه هزارتا فحش نثار روح خودم و زهرا کنم. ولی واقعااا امشب بهم خوشگذشت و می ارزید.
با اینکه من و زهرا حداقل ماهی یک بار یا بیشتر خونهی همدیگه میمونیم اما هربار بیشتر از قبل خوش میگذره.
امشب دقیقا از همون شب هایی بود که الان که زهرا خوابیده و دارم نگاهش میکنم. میدونم که قراره در آینده حسرت این شب رو بخورم و کلی دلتنگش بشم.
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
[ اگر بودی صبحا میرفتیم پارک باهم والیبال بازی میکردیم ]