بچه ها بیاین بگین که ده تومن شدن گواهینامه واسه شماهم عجیبه و دارید سرش حرص میخورید. حس میکنم الکی دارم شلوغش میکنم.😭
یه دوست بسیار عزیزی دارم. از شیعیان اهل افغانستان، نه شیعهی الکی مثل من. شیعهی واقعی، شیعهای که من هیچ جا و هیچکس رو مثلش ندیدم. عموی دوستم از شهدای جنگ ایران و عراق بوده و برای این مرز و بوم جنگیده. این دوست عزیز من ۱۲ سال توی این مملکت درس خوند. درس خوند تا بتونه افتخار خانوادش بشه. درس خوند تا به کسایی که مدام بهش سرکوب میزدن درس میخونی که چی؟ تو دختری تو آخرش باید شوهر کنی. درس خوند و اولین دختری بود توی کل خانوادش که توی نوجوانی کسب و کار خودش رو راه اندازی کرد.
امسال سالی بود که قرار بود کنکور بده و نتیجه تمام زحماتش رو ببینه. ولی جریانات اخیر براش پیش اومد.
هممون میدونیم که افغانستان چجور وضعیتی داره. خصوصا برای دختران و خصوصا برای شیعیان.
نمیدونم حقیقتش، باید بگم دعا کنید ایران بمونن؟! یا دعا کنید جور بشه و بتونه بره اروپا؟!
نمیدونم. هیچی نمیدونم. فقط ازتون میخوام که برای خودش و خانوادش دعا کنید. وضعیت خوبی ندارن. خصوصا با وجود بچههای کوچیک خیلی اذیت میشن واسه خارج شدن از ایران.
من زیاد درخواست دعا نمیکنم توی فضای پابلیک ولی این سری ازتون خواهش میکنم سر نمازهاتون برای دوستم و خانوادش دعا کنید. ممنونم.
من امروز خیلی حوصلم سر رفته بود.(مثل هر روز) با خودم گفتم چیکار کنم، چیکار نکنم. که یهو به سرم زد با خمیر هزارلا پیتزا درست کنم.
بله با خمیر هزارلا. همونی که باهاش کغوسان درست میکنن.
و در کمال تعجب خیلیییی خوب شد. واقعا خوب شد. حتی از وقتایی که خودم خمیر پیتزا رو درست میکنم هم بهتر شد. حتما امتحانش کنید. باحاله.
کل تایمی که اومدم شمال داره به آشپزی میگذره. مگه قرار نبود من بیام اینجا دوستای جدید پیدا کنم باهاشون برم دنبال تجربه های جدید؟! کو پس؟ کووووو؟!😭
امروز داشتم فکر میکردم. اینهمه سال دلم میخواست بیام شمال زندگی کنم. پس چرا حالا که اومدم دارم انقد غر میزنم؟ شاید اونجوری که دلم میخواست نشد. شاید چون روستاییم یکم زندگی سخت باشه. خصوصا واسه منی که عادت ندارم. ولی بالاخره شماله دیگه. همونجایی که همیشه دوست داشتم بیام.
همونجایی که با اینکه الان تابستونه اصلا گرم نیست. پس چرا ازش لذت نبرم؟!
و واقعا دلم میخواد این تایمی که اینجاییم بهم خوشبگذره. بخاطر همینم فکر کردم به تمام راه های دوست پیدا کردن.
بعد با خودم گفتم چرا اصلا همیشه باید کسی کنارم باشه؟ چرا خودم تنهایی نمیتونم از زندگی لذت ببرم؟
این شد که تصمیم گرفتم در روز های آینده یکم به خودم آسون تر بگیرم. شاید اینجوری انقد هم خلقم پایین نبود و زندگی از اینی که هست قشنگ تر شد.
امروز یه خانومی بهم گفت قلمم خیلی زیباست و بیشتر بنویسم. آقا من اصلا نمیدونستم قلم دارم.چه عجیب که این نوشتههای چرت و پرت منم میشن قلم. من قلم ندارم. من قلم دارم؟!=)
از نوشتن تو کتاب ها خوشم میاد. از هایلایت کردن و ستاره کشیدن کنار جملات جالبانگیز کتاب ها هم همینطور.
دیروز خیلی رندوم به تمام دوستام که کتاب دستشون داشتم پیام دادم گفتم هرچقدر دلتون میخواد میتونید توی کتاب های من بنویسید و هایلایت کنید. اصلا اشکالی نداره.
من خیلی وابستگی زیادی به کتاب هام دارم. ولی فکر کردم اگه یه روزی به هر دلیلی قرار شد این کتاب ها دست آدم های مختلف بیوفته و اوناهم گوشهی کتاب ها یادداشت های مختلف بنویسن کتاب ها خیلی جالب میشن. و میتونن بخونن که ما چیا نوشتیم. اگه این یه چیز جا افتاده بشه بعد میتونیم دست نوشته ها و افکار خیلی از آدم هارو بخونیم و دربارشون فکر کنیم.
امروز رفتم نشستم توی ایوون، تمرین کردم. کتاب خوندم و توی دفترم نوشتم. و این کار هارو در ادامهی همون تصمیم دیروز که قرار شد از زندگی در اینجا لذت ببرم انجام دادم. چون واقعا هوا مطلوب و دوست داشتنیه.