نه که حرفی نبود، نه، اتفاقا حرف های بسیاری داشتم من همه ی عمر حرف داشته ام اما با این جماعت حرفی ندارم... بله دوست من، من منزوی به دنیا نیامده بودم من با سری ماجراجو و قلبی پر شور به دنیا آمده بودم، چیزهایی که ظاهرا به کار این دنیا نمی آید، این آدم به ظاهر گوشه گیر، پادشاه دنیای خیال خویش است، در جهان من حتی درخت و پرنده و سنگ هم حرف های من را می فهمند...
سبب اصلی تنهاییام این است که نمیدانم جزئی از کدام داستان خواهم بود. گویا میبایست جزئی از داستانی میشدم، اما مثل برگی از آن جدا افتادم.
من یک درختم
اورهان پاموک
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند. باید این تنِ اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد!
آنا گاوالدا