eitaa logo
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
101 دنبال‌کننده
178 عکس
45 ویدیو
0 فایل
In the name of allah 💗>> یک‌گوشه‌ای‌دورازاحوالات‌دنیاکه‌برات‌چایی‌ریختم☕️ ورود!؟ درصورت به همراه داشتن کلاشینکف آزاد می‌باشد! کپی؟ فور + ۳ صلوات برای ظهور ـ #تابع‌قوانین‌کشورم‌ایران
مشاهده در ایتا
دانلود
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو #پارت_7 ═══════════════ طبق معمول کنجکاو شد و چشای ابی
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ═══════════════ عین کفتار از وسط نصف شده نفس می کشید! منم عین ببر زخمی! ها چیه فکر کردین الان ببر به این قشنگی رو به اون تشبیهه می کنم؟ والا. حدود نیم ساعتی بود داشت رانندگی می کرد که کلافه پاهامو اوردم روی صندلی و چهارزانو نشستم که اخم ش غلیظ تر شد. نالیدم: - من گرسنمههههههه . اونم عین خودم با عصبانیت و کشدار گفت: - کاررررد بخوره به اون شکمتتت دو دقیقه وایساآآ. با حرص زل زدم بهش و چتری هامو مرتب کردم تا بهتر اخم هامو بیینه اما اصلا به روی خودش نیاورد و داشت رانندگی می کرد. اصلا نمی دونم کدوم جهنم دره داشت منو می برد! بابا چطور منو داد دست این یابو؟ خر هم راضی نیست افسارشو این تو دست بگیره بس که نچسبه! - @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو #پارت_8 ═══════════════ عین کفتار از وسط نصف شده نفس م
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ═══════════════ گرمم بود حسابی و پاهام داشت می سوخت. کتونی های خوشکل مو وا کردم و جوراب های هندونه ای مو از پام دراوردم. اخیییش. جوراب هامو عین بچه های نداشته ام تا کردم گذاشتم توی کیف ام تا از بوی خوب شون کتاب هام فیض ببرن. نگاهمو به ظبط دوختم و گفتم: - می گم میرغضب اهنگ نداری؟ جواب مو نداد ایشششش فکر کرده کیه نکنه فکر کرده پسر سرهنگ مملکته؟ که هست البته عمو سرهنگ بود. پوووف حالا هرچی پسر رعیس جمهور که نیست! بعد از سال ها بلاخره جلوی یه ویلا سه طبقه وایساد. با لحن محکمی گفت: - پیاده شو. درو باز کردم همون جور پاهامو کردم تو کفشام عین دمپایی پوشیدمشون و پیاده شدم. زنگ ایفون رو زد که صدایی اومد: کیه؟ - @Rohmans ☕️ -
³ پارت از رمان ِ‌مون خدمتتون ☕️ - @Rohmans ☕️ -
بااینکه‌این‌فِسقِلیه ، مدافعِ‌رهبریه✨ - @Rohmans ☕️ -
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜 متن زیارت عاشورا اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه (ع) 📿🤍 - @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
روز چهاردهم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید آرمان‌علی‌وردی میکنیم
روز پانزدهم چله زیارت عاشورا . . 🪴 ثواب ِ زیارت عاشورای امروزمون رو تقدیم شهید مصطفی‌چمران میکنیم ، شادی روح‌شون صلوات 🌱 - @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو #پارت_9 ═══════════════ گرمم بود حسابی و پاهام داشت می
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ═══════════════ کیه؟ سامی جون گفت: - 2222. عجب قضیه سری شد منم واسه شیرین زبونی با ذوق گفتم: - منم2066 ام. یهو صدای همون فرد رنگ خنده گفت: - سامیار این دختره کیه؟ سامیار غرید: - خفه شو باز کن. پسره ایشی کرد و باز کرد. سامیار انگار من دسته بیل ام که بازمو گرفت و دنبال خودش برد داخل. خداوکیلی با این کاراش حس هویج بودن بهم دست می ده اه اه! حالا که جفت ش بودم تازه دقت کردم دیدم چقدر درازه! عین هو به پایه برق گفته زکی! کلا با این قد و هیکل تا سینه اش بود. نردبونی بود برای خودش . البته عجیب هم نبود هم پلیس بود هم والیبالیست. با دیدن حیاط فک ام چسبید کف زمین. یه عده پلیس با لباس های کاملا مشکی تو حیاط هماهنگ حرکات رزمی می رفتن. یهو رفتن تو روهم دو نفر دو نفر. با ذوق گفتم: - @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو #پارت_10 ═══════════════ کیه؟ سامی جون گفت: - 2222. عج
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ═══════════════ وای سامی اخ جون دعوا. دستامو بهم کوبید و بازمو از دست سامیار کشیدم نشستم روی زمین و با لذت داشتم نگاه می کردم که پارازیت اومد وسط حس و حالم مچ دستمو گرفت دنبال خودش کشید. شروع کردم به غر غر کردن که در ویلا رو وا کرد و رفتیم داخل. اینجا هم همون طور بود فقط سفید بود لباساشون و دختر بودن . با دیدن عمو که بین چند تا سرهنگ نشسته بود دویدم سمت شو توی بغلش فرو رفتم. با لوسی خودمو توی بغلش جا کردم و روی پاش منو نشوند. عمو جز سامیار بچه ای رو نداشت چون زن عمو نمی تونست بچه بیاره البته نمی‌ دونه من می دونم این موضوع رو! واسه همین من که کوچیک ترین عضو خاندان رادمهر بود خیلی بین همه عزیز بودم به خصوص عمو. گونه امو بوسید و منم چشای ابی مو مثل گربه شرک کردم زل زدم بهش. عمو گفت: - اینم دختر برادر من سارینا خانوم . بقیه سری تکون دادن و یه پسر از طبقه بالا اومد و گفت: - چه عجب قسمت شد ما این شر و ببینم سرهنگ . - @Rohmans ☕️ -
| روح ِ خانم ِ ایکس | 🇮🇷
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو #پارت_11 ═══════════════ وای سامی اخ جون دعوا. دستامو
ࢪمآن⇩ 👀بچھ‌مثبٺ👀 به قلم بانو ═══════════════ متعجب به عمو نگاه کردم که گفت: - من کی گفتم شر محمد؟ گفتم مظلوووم. چپ چپ به محمد که دل شو گرفته بود می خندید نگاه کردم و گفتم: - عمو این خیلی رو عصابه ها! سامیار نشست و گفت: - خوب بابا این دختر برادرت تحویلت اموزشش هم با خودت من می رم خونه! بلند شد که عمو با لحن محکمی گفت: - سرگرد رادمهر! سامیار پوفی کشید و برگشت با احترام نظامی گفت: - بعله سرهنگ. عمو گفت: - اموزش دیدن سارینا رو به تو می سپارم ببینم چیکار می کنی! از فردا اموزش ت رو شروع کن و بعد از ناهار همه جا رو به سارینا نشون بده. سامیار کلافه بهم نگاه کرد منم بیشتر خودمو تو بغل عمو جا کردم و گفتم: - عمو این پسرت خیلی اخموعه! همش دست وبازوی من و عین کش تنبون می گیره دنبال خودش می کشه! با مظلومی تمام گفتم: - ناهار هم به من نداده خیلی گرسنمه. عمو چپ چپ به سامیار نگاه کرد و گفت: - حساب شو می رسم عمو جون بی خود کرده بهتره بریم ناهار بچه گرسنه اشه. دستمو گرفت و همگی سمت یه در رفتیم و عمو درو باز کرد داخل رفتیم. ‌ - @Rohmans ☕️ -