کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_9
+ نه اصن حرفشم نزن
ولی من رو تصمیمم مصمم بودم
_ ولی مامان من تصمیمم رو گرفتم و الان به سن قانونی رسیدم خودم حق تصمیم گیری برای خودم دارم
سعی داشت از تصمیمم منصرفم کنه
+ دریا جان میدونم مادر به خاطر من میگی ولی بخدا نمیتونم دختر یکی یدونه ام رو بدم دست یه پسر جوون و ناشناخته
از پشت میز بلند شدم
_ مامان هیچ جوره از تصمیمم برنمیگردم لطفا دیگه ادامه ندین...
راستی مامان؟شماره اون یارو چکارش کردی؟
متقابلاً از پشت میز بلند شد
+دریا
_ مامان میگم چکارش کردی؟
وقتی دید نمیتونه ازپس من بربیاد
+ رو میزه من اصلا به شماره دستم نزدم
شماره رو، از روی میز برداشتم و زنگ زدم
یه بوق دو بوق صداش پیچید تو گوشی
+ بله؟
✎ᝰ...............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311
کُلـ؋ـَت شَخصے مَن🌾
𝐏𝐀𝐑𝐓_10
یه لحظه به خودم لرزیدم صداش خیلی جوون میزد
_ اون
+ اگر نمیخوای صحبت کنی برای چی زنگ میزنی آدم حسابی
_ نه نه قطع نکن
+ چه عجب بله بفرمایید
_ چیزه یعنی منم، همونی که مادرش قmار بهتون باخته
+ هه براچی زنگ زدی؟ پولو جور کردی یا مامانت میره زندون آب خنک میخوره یا تو شرطم رو قبول کردی؟
دلم میخواست خفش کنم چنان برای من صحبت میکرد که انگار کی هست حالا
بدون معطلی گفتم:
_ قبول میکنم
+ چی رو قبول میکنی؟
میدونست منظورم چیه ولی میخواست از زبون خودم بشنوه از الان معلومه با چه آدم بدی گرفتار شدم
_ اینکه خدمتکارت بشم
+ حالا شد اوکی آماده باش ماشین میفرستم دنبالت...
تا خواستم چیزی بگم صدای بوق ممتمد به گوشم خورد... عجب آدمیه حتی اجازه صحبت کردنم بهم نداد
✎ᝰ...............................................................................
https://eitaa.com/Roman1311