eitaa logo
رمان 🎀Panah🎀
18 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سلام دوست عزیز/ این داستان داستانه واقعیه و اصلا راضی نیستم کپی شه!/ خوشحال میشم بمونی و از این رمان لذت کامل رو ببری❤️‍🩹/
مشاهده در ایتا
دانلود
انشالله هر وقت ۵۰تایی شدیم پارت ۳رو میزارم
۱۲دنبال کننده و ۱۲بازدید این واقعا خوشاینده☺️
انگاری زیادتر از این نمیشیم 😔 امروز ساعت ۲۱ پارت ۳رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد🌹✨
پارت۳رمان﴿پناه﴾ قرار شد من جمعه یعنی ۳روز دیگه خوانوادم بیان دنبالم و من یواشکی همه ی وسایلامو جمع کردم چون بابام گفت: بهتره پریا و پارسا خبر دارنشن هر وقت تورفتی منو مامانت یه داستانی براشون سر هم میکنیم! من: باشه بابا بابام: دلم برای بابا گفتنت تنگ میشه.. و کمی بغض کرد من: بابا من که نمیرم که دیگه نیام من باز میام نمیمیرم که.. بابام: خدانکنه دخترم دیگه اون سه روز انقدر باخونوادم رفتیم اینور و اونور که شب جمعه یعنی روز رفتنم ساعت۸ رفتم تو اتاقم مامانم داشت شام رو اماده میکرد و من خوابم برد مامانم: پناه پناه بیدار شو مامان بیدار شو قربونت بیا شام بخور من: خستم مامان خوابم میاد بزار بخوابم مامان: باشه صبح بیدار شدی نگی چرا برای من قرمه سبزی نذاشتی هاااا از جام پریدم گفتم: هممم چی گفتی؟ قرمه سبزی؟ اخجووون خیلی خوشحال بودم که شام قرمه سبزی داریم اخه من عاشق قرمه سبزی اممم رفتم دست و صورتمو شستم و نشستم با اشتهاع قرمه سبزی خردم ولی تا یادم اومد فردا باید برم اشتهاع م کور شد اینهمه خطرات دوستام هعییییی.. صبح ساعت۳ مامانم اومد یه دستی کشید رو سرم و سرمو بوسید و گفت: پناهِ مامان عشق مامان باشو باشو بیا صبحونه بخور عزیزم. پا شدم بغلش کردم و بعدش رفتم دست و صورتمو شستم و غذا خردم بعد رفتم دوش گرفتم مامانم کمکم کرد اماده بشم بعد بابام گفت: اماده ای عزیزم؟ من: اره بابا فقط یه کاری مونده! بابام: چه کاری؟ من: میخوام برای اخرین بار برم پیش پارسا و پریا بابام: باشه فقط حواست باشه بیدار نشن من: چشم بابا رفتم اول صورت پریا رو بوسیدم بعد پارسا نمیدونم چیشد که اشکم در اومد نمیتونستم فرموش کنم خاطراتمونو فکر کن ۱۲سال کنارشون باشی بعد بری یه جایی که معلوم نباشه کی برمیگردی! از اتاقشون اومدم بیرون بعد هم مامان بابامو بغل کردم و باهم از خونه رفتیم بیرون دم در باشه صحنه ی خیلی شوک ور انگیزی روبه رو شدم یه پراید که دوتا سر نشین مرد داشت و یه خانمی بیرون واییستاده بود مامانم: خب پناه جان اماده س که باهاتون بیاد خانمه: به به چه دختر نازی چطوری پناه جان خوبی؟ منم بهش سلام کردم لحجه ی خاصی داشت انگار تهرانی نبود فکر کنم کرد باشه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم نیم ساعت اول من هیچی نگفتم با اینکه کنجکاو بودم اینها چی کارم میشن اما یک کلام حرف هم نزدم خانمه شروع کرد گفت: خب پناه جان چن سالت هست؟ به من من افتادم و گفتم: ۱۲ گفت اهااا گفتم: میتونم بپرسم شما چی کارم میشین؟
چرا زیاد نمیشیم؟ 🥺
حداقل۱۵تایی شیم بعد پارت ۴رو بزارم
میبینم ۱۵تایی شدیمممم انشاالله امشب ساعت ۸پارت۴رو میزارم
پارت۴ رمان﴿پناه﴾ خانمه خندید وگفت: عاااا یادم رفت بگم من مادر بزرگ پدریت میشم صدام میزنن بی بی و اونی که جلو کنار راننده نشسته داداشته اسمش محمدِ گفتم: راننده؟ راننده که از پنجره ی عقب داشت نگاهمون میکرد گفت: پسر عموتم اسمم ساسانِ. منم گفتم: ممنون منم که همه میشناسین.. مادربزرگم: بله عزیزم مگه میشه نشناسیمت عزیزم تو یه گوهری گم شده ای بودی که الان داری برمیگردی به خونت. داداشم نگاهمون کرد و یه لبخندی زد قیافه ی برادرم خیلی درونگرا و سنگین بود برعکس پسر عموم کم کم خوابم گرفت و به پنجره تکیه دادم و خوابیدم خواب خواب که نبودم ولی خب صدا رو میشنیدم مادربزرگ: اخی طفلی خوابش برد قیافش خودِخودِ خدا بیامرز آسیه ست.. داداشم: اره خیلی شبیه مامانمه عه پس داداش ما هم حرف زدااا اینجا بود که فهمیدم مادرم به رحمت خدا رفته و بین حرف هاشون خوابم برد... حدودا ساعت ۹بود که برادرم گفت: پناه پاشو پاشو بیا غذا بخور.. پاشدو با بطری اب معدنی دست و صورتمو شستم ورفتیم تو رستوران سنتی خب ما اومده بودیم کردستان واونجا همه جاهاش سنتی بود حتی رستورانش غذا خردیم و رفتیم تو ماشین گفتم: تاخونه چقدر راهه؟ پسر عموم: باید از سنندج خارج شیم خب پس وقت داشتم دوباره خوابیدم و با صدای بوق بیدار شدم یجورایی شبیه دره بود و جلوتر یه پیکان باری که چوب حمل میکرد داشت بوق میزد ماهم دنده عقب رفتیم و اون ماشین از کنارمون رد شد مادربزرگ: عه بیدار شدی پناه جان؟ من: بله ساعت چنده؟ مادربزرگ: ساعت ۱۰ونیم الان میرسیم عزیزم زیاد طول نکشید که رسیدیم به یه روستا تو دامنه ی کوه مادر بزرگمو برادرمو پسر عموم کمک کردن و رفتیم تو خونه با اینکه خونه اونقدر شیک و باکلاس نبود ولی من دوستش داشتم وقتی رفتیم تو برادرامو دیدم معرفی کردم خودمو و اونا هم معرفی کرد اسم برادر بزرگم ایرج بود و احتمالا۲۳ سالش بود محمد روهم میدونم و دراخر محمد طاها داداش اخریم که نوجوون بود و بادیدن من اخمهاش رفت توهم سلام و احوالپرسی کردیم و یکمی نشستیم. داداش بزرگم: تاالان کجا بودی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟ یکم شوکه شده بودم و به مِن من افتادم: راستش من نمیدونستم بچه ی این خانواده نیستم تا اینکه کم خونی گرفتم و رفتم بیمارستان و... خلاصه داستانو گفتم مادربزرگم: پناه جان امروز خسته شدی برو بخواب من: چشم خوابیدم اصلا نفهمیدم کی شب شد بیدار که شدم یه نگاه به ساعت کردم که ساعت۷بعداظهر شده از اتاقم میخواستم بیام بیرون که صدای محمد و محمد طاها رو شنیدم محمد: تو چت شده؟ چرا به حرفام گوش نمیدی؟ این کارا چیه؟ محمدطاها: به تو ربطی نداره هر کاری دلم بخواد میکنم محمد: نزار این مردم بگن همون راهی که پدرشون رفت پسراشون هم میرن! محمدطاها: اخه به خاطر یه سیگار؟ دس بردار داداش.. محمد: امروز سیگار فردا یه چی دیگه محمد طاها: تو چه گیری دادی به من... داشتن دس به یقه میشدن که اومدم بیرون
انشاالله پارت بعدی رو زمانی میزارم که ۲۵تایی شیم