eitaa logo
رمان 🎀Panah🎀
18 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
سلام دوست عزیز/ این داستان داستانه واقعیه و اصلا راضی نیستم کپی شه!/ خوشحال میشم بمونی و از این رمان لذت کامل رو ببری❤️‍🩹/
مشاهده در ایتا
دانلود
میبینم ۱۵تایی شدیمممم انشاالله امشب ساعت ۸پارت۴رو میزارم
پارت۴ رمان﴿پناه﴾ خانمه خندید وگفت: عاااا یادم رفت بگم من مادر بزرگ پدریت میشم صدام میزنن بی بی و اونی که جلو کنار راننده نشسته داداشته اسمش محمدِ گفتم: راننده؟ راننده که از پنجره ی عقب داشت نگاهمون میکرد گفت: پسر عموتم اسمم ساسانِ. منم گفتم: ممنون منم که همه میشناسین.. مادربزرگم: بله عزیزم مگه میشه نشناسیمت عزیزم تو یه گوهری گم شده ای بودی که الان داری برمیگردی به خونت. داداشم نگاهمون کرد و یه لبخندی زد قیافه ی برادرم خیلی درونگرا و سنگین بود برعکس پسر عموم کم کم خوابم گرفت و به پنجره تکیه دادم و خوابیدم خواب خواب که نبودم ولی خب صدا رو میشنیدم مادربزرگ: اخی طفلی خوابش برد قیافش خودِخودِ خدا بیامرز آسیه ست.. داداشم: اره خیلی شبیه مامانمه عه پس داداش ما هم حرف زدااا اینجا بود که فهمیدم مادرم به رحمت خدا رفته و بین حرف هاشون خوابم برد... حدودا ساعت ۹بود که برادرم گفت: پناه پاشو پاشو بیا غذا بخور.. پاشدو با بطری اب معدنی دست و صورتمو شستم ورفتیم تو رستوران سنتی خب ما اومده بودیم کردستان واونجا همه جاهاش سنتی بود حتی رستورانش غذا خردیم و رفتیم تو ماشین گفتم: تاخونه چقدر راهه؟ پسر عموم: باید از سنندج خارج شیم خب پس وقت داشتم دوباره خوابیدم و با صدای بوق بیدار شدم یجورایی شبیه دره بود و جلوتر یه پیکان باری که چوب حمل میکرد داشت بوق میزد ماهم دنده عقب رفتیم و اون ماشین از کنارمون رد شد مادربزرگ: عه بیدار شدی پناه جان؟ من: بله ساعت چنده؟ مادربزرگ: ساعت ۱۰ونیم الان میرسیم عزیزم زیاد طول نکشید که رسیدیم به یه روستا تو دامنه ی کوه مادر بزرگمو برادرمو پسر عموم کمک کردن و رفتیم تو خونه با اینکه خونه اونقدر شیک و باکلاس نبود ولی من دوستش داشتم وقتی رفتیم تو برادرامو دیدم معرفی کردم خودمو و اونا هم معرفی کرد اسم برادر بزرگم ایرج بود و احتمالا۲۳ سالش بود محمد روهم میدونم و دراخر محمد طاها داداش اخریم که نوجوون بود و بادیدن من اخمهاش رفت توهم سلام و احوالپرسی کردیم و یکمی نشستیم. داداش بزرگم: تاالان کجا بودی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم؟ یکم شوکه شده بودم و به مِن من افتادم: راستش من نمیدونستم بچه ی این خانواده نیستم تا اینکه کم خونی گرفتم و رفتم بیمارستان و... خلاصه داستانو گفتم مادربزرگم: پناه جان امروز خسته شدی برو بخواب من: چشم خوابیدم اصلا نفهمیدم کی شب شد بیدار که شدم یه نگاه به ساعت کردم که ساعت۷بعداظهر شده از اتاقم میخواستم بیام بیرون که صدای محمد و محمد طاها رو شنیدم محمد: تو چت شده؟ چرا به حرفام گوش نمیدی؟ این کارا چیه؟ محمدطاها: به تو ربطی نداره هر کاری دلم بخواد میکنم محمد: نزار این مردم بگن همون راهی که پدرشون رفت پسراشون هم میرن! محمدطاها: اخه به خاطر یه سیگار؟ دس بردار داداش.. محمد: امروز سیگار فردا یه چی دیگه محمد طاها: تو چه گیری دادی به من... داشتن دس به یقه میشدن که اومدم بیرون
انشاالله پارت بعدی رو زمانی میزارم که ۲۵تایی شیم