---
## فصل سوم: سایههای جنگل و بازماندگان فرمانروا
قسمت ۳: دو پرنسس و کلبهی یک نامیرا
(این قسمت ادامه دهنده فصل دوم است، پس نامگذاری را بر اساس جریان داستان ادامه میدهیم.)
سالها گذشتند. شاید هشت، شاید ده سال دیگر. زمان برای ریپ، پس از مرگ سِرِنا، دیگر معنایی نداشت؛ فقط یک زنجیرهی بیپایان از غروبها و طلوعهایی بود که تنها خاطرات کهنه را در کلبهی چوبیاش زنده نگه میداشتند. او دیگر به ندرت از آنجا خارج میشد؛ نامیراییاش به یک زندانِ تنهایی تبدیل شده بود.
در این میان، در قلمروهای غربی، خبر بدی پیچید. فرمانروا توس، حاکم قدرتمند آن دیار، به رحمت خدا (یا هر نیرویی که او را فراخواند) رفت. مرگ او، خلأ قدرت ایجاد کرد و کشور را در ناامنی و هرج و مرج فرو برد.
فرمانروا توس دو دختر داشت که حالا وارثانش محسوب میشدند:
1. لِئونورا (Leonora): بزرگتر، جدی، با شخصیتی که از پدرش نظم را به ارث برده بود.
2. اِلارا (Elara): کوچکتر، شجاعتر و بیپروا، کسی که از سرزنشها واهمه نداشت.
قرار بود این دو پرنسس، با همراهی گروهی از وفادارترین سربازان و فرماندهها، مسیری طولانی را طی کنند تا به پایتخت برسند و در مراسم رسمی پدرشان شرکت کنند و تثبیت قدرت کنند. اما لئونورا، که نمیخواست درگیر توطئههای دربار شود، تصمیم احمقانهای گرفت.
«ما نباید از مسیر اصلی برویم، جایی که شایعات میگویند سارق هایی در کمین است.» لئونورا با صدایی خشک گفت.
اِلارا پاسخ داد: «پس چه کار کنیم، خواهر؟ بنشینیم تا آنها ما را بردارند؟ ما باید سریعتر برسیم. راهی میانبُر وجود دارد؛ جنگل تاریکِ شرق.»
سردار گروه، که مردی کهنهکار بود، با تردید گفت: «والاحضرت، آن جنگل جای خطرناکی است، حتی در روز.»
اما بیصبری پرنسسها پیروز شد. آنها مسیر را به سمت جنگل کج کردند، غافل از اینکه جنگل، نامِ قدیمی ریپ را هنوز در خود دارد.
همانطور که خورشید به سرعت غروب میکرد و نورِ نارنجیاش تبدیل به کبودی میشد، مسیر گم شد. سربازان سردرگم شدند. جنگل، هر راهی را که انتخاب میکردند، در هم میپیچید و سایههای درختان به هیولاهایی متحرک تبدیل میشدند. در تاریکی مطلق، اذوقه و امیدشان تمام شد.
سردار، با صدایی که سعی میکرد قاطعیت فرماندهی را حفظ کند، گفت: «والاحضرتها، هیچ راهی نداریم جز اینکه پناهگاهی پیدا کنیم. شاید کسی در این جنگل زندگی کند.»
از میان انبوه درختان، یک نور ضعیف، اما ثابت، به چشم خورد؛ نوری که از یک کلبهی چوبی قدیمی ساطع میشد.
لئونورا و اِلارا، با قدمهایی محتاطانه، به سمت کلبه رفتند. سربازان شمشیرهایشان را کشیدند. آنها سه بار به در کوبیدند؛ کوبشهایی که در سکوت مرگبار جنگل، شبیه به رعد بود.
در باز شد.
پشت در، قامت بلند و آشفتهی ریپ ایستاده بود. چهرهاش سالها پیرتر از سن واقعیاش به نظر میرسید، اما چشمهایش... چشمهایش همان شعلهی خاموش را داشتند که مورگان دیده بود. افسردگی، چنان هالهای دور او ایجاد کرده بود که حتی حضور سربازان مسلح نیز نتوانست آن را بشکند.
ریپ به لئونورا، اِلارا و گروه نظامیاش نگاه کرد. نگاهش نه کنجکاوی داشت و نه مهماننوازی؛ فقط یک حضور بود.
«چه میخواهید؟» صدایش خشدار بود، گویی سالها بود که حرف نزده است.
لئونورا، با وجود ترس، قدمی جلو گذاشت و با احترام سر خم کرد: «جناب... ما وارثان فرمانروا توس هستیم و در مسیر پایتخت گم شدهایم. ما فقط به یک شب پناه نیاز داریم...»
ریپ هیچ حرفی نزد. او حتی پلک هم نزد. سپس، با حالتی که انگار این کار بزرگترین رنج دنیاست، قدمی به عقب برداشت و مسیر را باز کرد.
«وارد شوید. اینجا خانهی من است. اما مراقب باشید؛ اینجا خانهی خاطرات است و من حوصلهی غریبهها را ندارم.»
سربازان با احتیاط وارد شدند، در حالی که لئونورا و اِلارا، با چشمانی گرد شده، به مردی نگاه میکردند که حتی در سایهی خود نیز، قدرتِ یک نیروی باستانی را پنهان کرده بود. آنها نمیدانستند در کلبهی مردی نامیرا، که تنها با یاد یک زن مرده زندگی میکند، پناه گرفتهاند.
---
---
# فصل سوم: سایههای جنگل و بازماندگان فرمانروا
قسمت ۴: قول جدید در برابر خاکستر قدیمی
کلبهی ریپ، که بوی کهنگی و دود چوب میداد، ناگهان با حضور پر از ترس و غرور وارثان و سربازان، شلوغ و سنگین شده بود. ریپ در گوشهای ایستاده بود، مانند یک ستونِ سنگی که از زیرِ آن، تمامِ زیباییها تراشیده شده باشد.
لئونورا و اِلارا بر روی دو چهارپایهی چوبی کنار هم نشسته بودند. سردار و دو فرماندهی ارشد در حالت آمادهباش ایستاده بودند.
### بخش اول: بازجویی و دفاع
لئونورا (با لحنی رسمی و مضطرب): «...ما از شما برای پناه دادن سپاسگزاریم، جناب. اما ما باید راه پایتخت را پیدا کنیم. آیا شما این جنگل را میشناسید؟ این منطقه تحت قلمرو پدرمان بود، حالا...»
ریپ (با صدایی که انگار از ته یک چاه بیرون میآید): «اینجا قلمرو هیچ کس نیست، جز سایهها و چیزی که مدتهاست مرده. این جنگل، گذرگاهها را میبلعد. شما راهتان را اشتباه آمدید. اشتباهی بزرگتر از آنکه حتی پدرتان هم نمیتوانست تصحیحش کند.»
اِلارا (با شور جوانی و بیاعتنایی به اخطار ریپ): «پس شما راه را میدانید؟ اگر میدانید، چرا ما را در اینجا نگه داشتهاید؟ ما عجله داریم، جناب! هر ساعت تأخیر، شورشیان بیشتری را جسور میکند.»
ریپ (نگاهی سنگین به اِلارا میاندازد): «عجله... کلمهای که فانیها زیاد دوست دارند. من عجلهای ندارم. زمان برای من بیمعنی است. اما اگر میخواهید زنده از این جنگل خارج شوید، باید منتظر بمانید تا من تصمیم بگیرم.»
سردار (مداخله میکند، با احتیاط): «ما آمادهایم که هزینهی راهنماییتان را بپردازیم. طلا، زمین، هرچه بخواهید، به محض رسیدن به پایتخت...»
ریپ به طعنه میخندد. خندهای کوتاه و تلخ.
ریپ: «طلا؟ من خدای مرگ را هم رد کردم، فکر میکنی تکهای فلز زرد بتواند مرا راضی کند؟ من هزینهی همه چیز را قبلاً پرداخت کردهام، سردار. با انسانیتام. پس نیازی به پیشنهادهای ارزان قیمت شما نیست.»
لئونورا (متوجه عمق تراژدی ریپ میشود): «آقا... ما میبینیم که شما در غم هستید. ما قصد توهین نداشتیم. تنها چیزی که داریم، احترام است. اگر کمکی از دست ما برآید...»
### بخش دوم: فشار و تغییر تصمیم
ریپ: «احترام؟ احترام چیزی است که زیر پا گذاشته میشود، درست مثل عهدی که با خودم بستم. بروید و به این دو دختر بگویید که اگر میخواهند بر تخت بنشینند، باید یاد بگیرند که چطور در سکوت زنده بمانند، نه چطور در هیاهو فرمانروایی کنند.»
اِلارا ناگهان بلند میشود.
اِلارا: «ما نمیتوانیم منتظر بمانیم تا روز شود! اگر در اینجا بمانیم، سربازانِ کسانی که پدرمان را سرنگون کردهاند، ما را خواهند یافت! شما خودتان گفتید که در این جنگل کسی امنیت ندارد! پس چرا ما را در امنیت خود پناه دادهاید؟»
این سوال مانند یک میخ عمل کرد. ریپ به یاد سِرِنا افتاد. او هرگز نتوانست از او محافظت کند. حالا دو دختر، بیدفاع، در قلمرو سایههای او پناه گرفته بودند.
ریپ (با حالتی که انگار تصمیمی اجباری میگیرد): «بس است! کافی است این صدای بوقلمونها را بشنوم.» ریپ به سمت در میرود و با صدایی محکمتر از قبل، ولی همچنان سرد، اعلام میکند: «من به شما راه را نشان خواهم داد.»
سردار و سربازان نفس راحتی کشیدند، اما لئونورا با تردید پرسید: «و شما؟ آیا ما را همراهی میکنید؟»
ریپ برای لحظهای طولانی سکوت کرد. او میتوانست در کلبه بماند و در تنهایی بپوسد، یا... یا این بار، کاری انجام دهد که شاید بتواند اندکی از سنگینیِ گناهِ زندهماندنش را کم کند.
ریپ: «بله. همراه شما میآیم. نه برای حفاظت از تخت پادشاهی شما، بلکه برای اینکه مطمئن شوم مسیر را درست طی میکنید و دوباره در این جنگل گم نمیشوید. و بعد... به کلبهام بازمیگردم.»
لئونورا سر تکان میدهد و اِلارا با رضایت سری تکان میدهد.
### بخش سوم: جمعآوری یادگارها
ریپ به سمت کُنجی از کلبه رفت که یک پارچهی ضخیم و کهنه روی آن افتاده بود. او با دقتی بیمارگونه، پارچه را کنار زد. آنجا، گنجینهی زندانیاش قرار داشت:
1. یک نقاشی با رنگهای نسبتاً سالم از چهرهی سِرِنا. نقشی که هرگز به اندازهی واقعی او زیبا نبود، اما تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود.
2. یک شمشیر سیاه مطلق؛ همان شمشیر مرگ که او را به مورگان پیوند میداد و حالا با نامیراییاش سازگار شده بود.
او شمشیر را با حالتی آشنا و بیاحساس از غلاف درآورد و به کمر بست. سپس، با احتیاطی که حتی با سربازان هم نداشت، نقاشی سِرِنا را لوله کرد و آن را با مهارت داخل غلاف شمشیرش قرار داد، طوری که هیچکس متوجه نشود.
ریپ (رو به گروه، با نگاهی که انگار از پشت دیوارها صحبت میکند): «منتظر من نمانید. من آمادهام. صبح زود راه میافتیم. اینجا را بگذارید بماند تا برگردم.»
ریپ دیگر آن مرد افسردهی گوشهگیر نبود؛ او تبدیل به نگهبانِ اجباریِ دو وارث شده بود، مردی که هرگز نمیتوانست از سایهی گذشتهاش فرار کند، حتی اگر قرار بود در میان لشکر راه برود.
.
---
# فصل سوم - قسمت پنجم
بازگشت مرگ به دنیای فانیها
صبح مثل لکهای خاکستری از پشت شاخههای خیس جنگل بیرون زد. ریپ، با شمشیر به کمر و نقاشی مخفیشده در غلاف، پیشاپیش گروه قدم برمیداشت. صدای پاهای سربازان بر زمینِ مرطوب جنگل، ریتمی غریب داشت؛ شبیه قلبی که از ترس در سینه میتپد و در همان حال برای زندگی میجنگد.
لئونورا در سکوت پشت سر او میرفت، و اِلارا گاهی سعی میکرد با پرسشهایی یخ سردِ مرد را بشکند.
اِلارا: «جناب، راستش... شما چطور در این جنگل زنده ماندید؟ هیچ انسانی نمیتواند سالها در اینجا دوام بیاورد.»
ریپ: «هیچ انسان نمیتواند، درست گفتی.»
اِلارا لحظهای از پاسخ خشک او جا خورد و عقب رفت. فرمانده در کنارشان آهسته زمزمه کرد:
«بهتر است زیاد حرف نزنید... چیزی در نگاهش هست که با مرگ حرف میزند.»
آنها ساعتها در پیش رفتند تا به بخشی از جنگل برسند که نور از میان درختان میریخت، اما زمین لکههای سوخته داشت. ریپ زانو زد و خاک را لمس کرد.
ریپ: «اینجا... آخرین باریست که این جنگل خون دیده. مردی با شمشیر سبز از این مسیر عبور کرد.»
لئونورا با تعجب پرسید: «شمشیر سبز؟ چطور این را میدانید؟»
ریپ سکوت کرد، انگار در درونش چیزی زنده شده بود. در نگاهش سایهای از گذشتهای دردناک موج زد.
ریپ: «کسی را میشناختم که با آن شمشیر راه میرفت. کسیکه دیگر نمیباید زنده باشد.»
خشم آرامی در چشمانش شعله کشید. شمشیر مرگ را کمی بالا کشید، تا نور خاکستری صبح بر سیاهی فلز بیفتد.
سربازان ناخودآگاه عقب رفتند؛ گویا خود شمشیر نفَس دارد.
لئونورا (با احتیاط): «اگر دشمنمان هم از همین مسیر گذر کرده، شاید بتوانید ما را از او در امان نگه دارید.»
ریپ به آرامی گفت: «من هیچکس را در امان نگه نمیدارم. من فقط راه را پاک میکنم.»
سکوتی سنگین برقرار شد. گروه دوباره راه افتاد. اما در دلِ ریپ، چیزی شروع به تغییر کرده بود — حسِ قدیمیِ هدف داشتن. شاید مراقبت از این دو دختر، نوعی جبرانِ ناکامیای بود که در محافظت از سِرِنا داشت.
هنگام غروب، آنها به دشتی خالی رسیدند. باد بوی آتش و آهن میداد. از دور، دودِ سیاه بالا میرفت.
ریپ نگاهش را تیز کرد.
ریپ: «اردوگاه دشمن.»
لئونورا با چشمانی لرزان گفت: «آنها نیروهای شورشیاند... یکی از ژنرالهای پدرم، که بعد از مرگش پیمان شکسته.»
ریپ بلافاصله ایستاد، شمشیرش را لمس کرد و زمزمهای خفه بر زبان آورد که هیچ انسانی معنایش را نمیدانست. پرتو تیرهای از شمشیرش بیرون جستن کرد و در عرض چند ثانیه شعاعی از تاریکی اطراف دشت را پوشاند.
فرماندهها و سربازان با وحشت به عقب رفتند. در میان آن تاریکی، صدای خفهی ریپ آمد.
ریپ: «پناه بگیرید. کسی که به سرزمین مرگ قدم گذاشت، دیگر بازنمیگردد.»
آن شب، قبل از درگیری احتمالی، ریپ در خلوتِ قرارگاه نشسته بود، نقاشی سِرِنا را بیرون آورد و در نورِ لرزانِ آتش به آن نگاه کرد. صدای لئونورا از پشت او آمد:
لئونورا: «اگر قولی بدهید که ما را تا پایان این راه محافظت خواهید کرد، من قول میدهم نامتان را در تاریخِ این پادشاهی زنده نگه دارم.»
ریپ بدون برگشت گفت:
«من نامم را از تاریخ پاک کردهام. چیزی که باید زنده بماند، نه منم... بلکه کسی بود که دیگه نیست.»
سکوتی طولانی بینشان افتاد. باد از سمت جنگل گذشت و شعلهی آتش لرزید. در نگاهِ ریپ، تصمیمی تازه شکل گرفته بود:
او این بار نه برای فرمان مورگان، نه برای خشم یا انتقام، بلکه برای پیمانی انسانی میجنگید — پیمانی که از دلِ مرگ زاده شده بود.
---
---
# فصل سوم - قسمت ششم
شمشیر سبز، سایهی برادر
بادِ سنگینِ شب از لابهلای دشت گذشت و کمپ شورشیان را لرزاند. ریپ مثل تکهای از تاریکی جلو رفت، شمشیر مرگ را از غلاف بیرون آورد. نوک تیغه در خاک فرو رفت و صدای زمزمهای از دلِ سیاهی برخاست — زمزمهای که زمان را کند کرد، هوا را سنگین و زمین را بیجان ساخت.
فرمانده شورش، مردی با زرهی طلایی و چشمهایی نعرهزن، از چادر خود بیرون پرید و شمشیرش را کشید. ریپ با حرکتی بیصدا جلو آمد، سیاهی از شمشیرش بیرون جستن کرد، موجی از تاریکی محض که به سوی آن مرد دوید.
اما ناگهان نور سبزی از میان گرد و خاک شلیک شد و موجِ سیاه را شکست.
صدای فروپاشیِ انرژی و انفجارِ جادویی جنگل را روشن کرد.
ریپ سر بلند کرد... و در آنسوی خاکستر، رایپن را دید، ایستاده با همان چهرهی آشنا، شمشیر سبز در دست، و لبخندش — ترکیبی از غرور و تهی بودن.
لحظهای همه چیز ساکت شد.
فقط صدای وزش باد بود و انعکاس سبز شمشیرِ رایپن که روی صورتش میرقصید.
ریپ (با صدای خشدار): «تو... هنوز زندهای؟! مورگان از تو چه ساخت؟»
رایپن: «از من؟ چیزی ساخت که تو نتوانستی بشوی، برادر. فرمانده واقعیِ مرگ. مورگان به من فرصت داد تا قدرت را ثابت کنم... برای همیشه.»
ریپ گام برداشت، زمین زیر پایش ترک خورد. سربازانِ توس و دو پرنسس — لئونورا و اِلارا — که در فاصلهای امن پنهان شده بودند، با ترس نگاه میکردند.
رایپن نگاهش را بر آن دو دختر چرخاند، و زیر لب زمزمه کرد:
«پادشاهی باید از نو ساخته شود، و برای آن باید خونِ وارثان ریخته شود.»
پیش از آنکه ریپ بتواند واکنش نشان دهد، پرتوی سبزِ مرگبار از شمشیرِ رایپن فوران کرد و در لحظه، چادرها و سربازان توس به خاکستر بدل شدند.
دو پرنسس حتی فرصت فریاد نداشتند؛ نوری از سبز افتخار بر چشمانشان نشست و بعد... سکوت.
تمام کمپ در شعاعی از نور و نابودی فرو رفت.
ریپ در شوکِ مطلق ایستاده بود. آهی به نشانهی ناباوری از نفسش بیرون آمد.
چشمانش بین دو ملکهی مرده و برادرش در نوسان بود.
ریپ (فریاد میزند): «رایپن، تو دیگه انسان نیستی! تو همون هیولایی شدی که مورگان از ما میخواست!»
رایپن (با سر خمیده و صدایی آرام اما مرگبار): «انسان؟ من از اون لحظهای که مورگان تاج سبزشو روی من گذاشت، از انسان بودن گذشتم. حالا نوبت توئه که بفهمی چرا اون منو انتخاب کرد، نه تو!»
او شمشیر سبز را بالا گرفت. از تیغه، رگههای نورِ سبز به هوا رفت و حلقهای وسیع ساخت. زمین در زیر پاهایشان لرزید. ریپ دست به شمشیر برد. سیاهی از داخل غلاف بیرون آمد و در اطرافش پیچید؛ دو هاله — سبز و سیاه — در هوا با هم برخورد کردند.
### نبردِ برادرانِ مرگ
هوای اطرافشان شکافته شد. هر ضربه، بخشی از زمین را به پیچ و زبانهی آتش و تاریکی بدل میکرد.
ریپ ضربهای افقی زد؛ موجِ سیاه تا نیمهی زمین پاره شد. رایپن با چرخشی سریع، تیغهی سبز را مثل مار به دور شمشیرِ مرگ پیچاند، و صدای جیغی ماورایی از برخورد دو نیرو بلند شد.
ریپ فریاد زد: «تو عهد رو شکستی! مورگان فقط نابودی میخواست، نه سلطنت! مریض شدی رایپن.»
رایپن لبخندش را تلختر کرد:
«مورگان بهم گفت: کسی که بتونه برادرش رو شکست بده، میتونه *زمان* رو فرمان بده. تو هنوز داری از عشق حرف میزنی، من از قدرت.»
او با حرکت سریع شمشیر را فرود آورد. زمین شکافته شد، موجی سبز، پیچان و سمی، از زیر خاک بیرون جهید. ریپ با شمشیر مرگ، ضربه را دفع کرد؛ اما موج تکهای از زرهش را سوزاند و ردِ تاریکی روی پوستش گذاشت.
ریپ (زیر لب، به خشم و اندوه): «تو همه چیز رو از من گرفتی... ملکه، سِرِنا، حالا این مردم!»
او فریاد زد و شمشیرش را محکم در زمین کوبید. ناگهان، سیاهی تمام رنگها را بلعید. رایپن در مرکز طوفان محو شد.
مرگِ محض، بدون صدا، بدون نور، فقط ضرباتِ مکررِ دو روح که هرکدام درون دیگری را میشکست.
ساعتها بعد، وقتی بارانِ مرگ فرو نشست، هر دو خسته و خونچکان ایستاده بودند؛ زمین سوخته، هوا ساکت، و نقاشیِ سِرِنا از غلافِ ریپ بیرون افتاده بود و در میان خاکِ بارانی خیس میخورد.
رایپن با صدایی نیمهخسته گفت:
«برادر... مورگان گفت تو رو نابود کنم، اما هنوز نمیتونم. شاید چون بخشی از من هنوز همون بچهٔ گرسنهٔ قصریه که کنار تو دنبال غذا میگشت.»
ریپ در سکوت، نقاشی را برداشت و به چشمانِ برادرش نگاه کرد، چشمانِ سبزِ آلوده به قدرت.
ریپ: «اون بچه مُرد همون روز که زمان ایستاد، رایپن. از اون به بعد فقط سایهای ازش موند.»
باد دوباره وزید، برگها چرخیدند. رایپن در تاریکی عقب رفت، نورِ سبزش محو شد، و فریادی به جا گذاشت:
«این پایان من نیست. مورگان هنوز تاجش رو نگه داشته برای من، نه برای تو.»
ریپ تنها ماند، میان خاک و خون، در سکوتی که حتی مرگ هم از آن میترسید.
شمشیر سیاه را در خاک فرو کرد، زانو زد، و آرام زمزمه کرد:
«پس این بار... پایان رو خودم رقم میزنم.»
---
---
# پایان فصل سوم: سایههای آزموده شده
لحظهای که ریپ، خسته از نبرد، شمشیرش را در خاک فرو برده بود، سکوت مطلق حکمفرما شد. او آماده بود که در اندوه و سیاهی فرو رود، آمادهٔ رفتن به دنبال رایپن و تمام کردن این کابوس...
ناگهان، سکوت شکسته شد.
صدایی شبیه به پچپچِ برگهای خشک در باد پیچید، اما با طنینِ قدرتی عظیم:
«آفرین، ریپ... آفرین...»
صدای دست زدن آمد، هر تصفيق به اندازهی یک رعد کوچک بود. سپس، نوری سبز، نه سبزِ خشمگینِ شمشیر رایپن، بلکه نوری ملایم و زمردی از دلِ تاریکی دشت ساطع شد.
در مرکز آن نور، مورگان ایستاده بود. پیراهنی ساده، اما چشمانی که از اعماق زمان مینگریستند. او آرام و مطمئن بود، انگار که هر اتفاقی در آن دشت، تنها بخشی از نمایشنامهی از پیش نوشته شدهاش بود.
مورگان (با لحنی پدرانه و سرزنشآمیز): «ریپ... پس بالاخره به آن رسیدیم. تو به من ثابت کردی که حتی یک فرمانده مرگِ دیگر هم نمیتواند تو را شکست دهد. حتی اگر سرت هم برود، دوباره رشد میکند.»
ریپ با تلاشی دردناک سر بلند کرد. «آزمایش بود؟ تمام این خونها... تمام این مرگها... برای این بود که نامیرایی مرا بسنجی؟»
مورگان (با نیشخندی ظریف): «نامیرایی؟ بله، ویژگیِ قابل توجهی است، اما تنها نیمی از معادله. تو هنوز اسیر احساساتت هستی. رایپن را دیدی؟ او فرصتِ انتخاب نداشت. او بر اساس آموزههای من جنگید. اما تو... تو در مقابل برادرت، قدرتِ مطلقِ سیاهیات را به کار بستی، نه برای سلطه، بلکه برای انتقام و محافظت. تو تمام مدت، به من فرصت دادی که توانایی تو را در عینِ سقوط بسنجم.»
مورگان یک گام به جلو برداشت. نور سبز اطرافش قویتر شد.
مورگان: «رایپن باید این مرحله را میگذراند تا فرماندهای واقعی شود. و تو، ریپ، باید از مرگِ موقتِ برادرت جان سالم به در میبردی تا بفهمی چقدر عمیق برایت میجنگد. تو هر دو را در این آزمون قرار دادم.»
ریپ، که دیگر نه خشم داشت و نه نیرویی برای واکنش، فقط به نقطهای نامعلوم خیره شد. او شکست خورده بود، اما نه توسط برادرش، بلکه توسط سیستمِ بیرحمِ کسی که او را تربیت کرده بود.
ریپ (با صدایی سرد و خالی): «...حالا چه میشود؟»
مورگان: «حالا؟ استراحت کن، قهرمانِ اجباری من. تو سخت جنگیدی. نیازی نیست به دنبال رایپن بروی؛ او برمیگردد. تو برو و برای فصل بعد آماده شو.»
مورگان به پشت سرش اشاره کرد. زمین شکافی عمیق و تاریک ایجاد کرد، دهانی سیاه که شبیه به یک گودالِ ابدی بود.
مورگان: «برو بخواب، ریپ. در اینجا، زمان برای تو معنایی ندارد. بگذار این کابوسِ سبزِ برادرت فروکش کند.»
ریپ نگاهی به شمشیر مرگ انداخت، سپس به نقاشی خیسِ سِرِنا. بدون هیچ کلمهای، با قدمهایی سنگین، وارد آن شکاف شد. گویی به درونِ شب ابدی سقوط میکرد.
نور سبز ناگهان خاموش شد. مورگان ایستاد، لبخند محو شد و دوباره آن جدیتِ مرگبار به چشمانش بازگشت.
مورگان (با خود زمزمه کرد): «نامیرایی... او تنها کسی است که میتواند جلوی پایان واقعی را بگیرد. حالا بگذار کمی استراحت کند، تا فصلِ اصلی را آغاز کنیم.»
*
### پایان فصل سوم
هدایت شده از 𝐑𝐎𝐌𝐀𝐍(رمان)
996.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناشناس
نظرت راجب رمان و
هرچی دل تنگت میخواهد بگو
https://daigo.ir/secret/31685458915
کویر نشه
چنلمون
https://eitaa.com/Roman_RIP
هدایت شده از زود نپاک
+کارن من هنوز دوس....ت دارم!
_بس کن!
بلند شد و سمتم اومد
چهرشو مثل قبلا لوس کرد و دستمو گرفت
+کارن تو اشتباه برداشت کردی
_یکبار برای همیشه تموم شد..
+برا من نه!
تو یک حرکت خودشو تو بغ.....لم جا داد
هنوز هم مثل قبلا لوند بود...
با هق هق ادامه داد
+خیلی بدی کارن...م...من دوست د...دارم..م
خودشو بهم بیشتر فشورد و سرشو بالا اورد،تمام صورتش خیس از اشک بود
چش......ماش همون رنگ خاص بود
عسلیِ نایاب...
......................
تو تمام لحظه عمرم همچنین سوزشی رو توی قلبم حس نکرده بودم
شکستم... بدجوری شکستم..حتی نمیتونستم درک کنم
از تعجب و حیرت فقط نگاهم قفل شده بود به پانته آ که تو ب.......غل کارن بود....
چشمه اشکم جوشید و دیدمو تار کرد
حتی دلم نمیخواست باور کنم که اتفاق داره میوفته....
چه دلیلی داره کارن پانته آ رو بغ.....ل کنه....
غم عظیمی روی قلبم سنگینی میکرد..
تمام لحظاتی که تو بغ.....ل هم میگذروندن ثبت میشد و خشی روی قلبم مینداخت...
اشکام ناخودآگاه روی گونه هام فرود میومدن و پوستم رو میسوزوندن.
هر چی بیشتر میگذشت بیشتر توی اغ......وش هم ف......رو میرفتن!))
برای ادامه رمان بزن رو پیوستن زیبا💞