هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_6
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نور سفیدرنگِ ماه وسط سیاهی شب، خودنمایی میکرد.
اتوبان خلوت بود و تنها ماشین کیارش و یک لندکروز پشت سرمون بود.
اول فقط نور چراغها توی آینه افتاد.
بیاختیار نگاهم چند ثانیه روشون موند.
ماشین نزدیکتر شد.
خیلی نزدیکتر از چیزی که باید میشد.
ضربان قلبم بالا رفت.
شاید فقط قصد سبقت داشت.
اما چرا سرعتش کم نمیشد؟
دستم ناخودآگاه مشت شد.
لندکروز حالا درست پشت سرمون بود.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد...
چیزی با قدرت به پشت سرم برخورد کرد و باعث شد با سرعت به جلو پرت بشم و به شیشههای ماشین و داشبورد برخوردم.
شیشه خرد و در سرِ من، درد وحشتناکی پدیدار شد!
طعم خون رو توی گلوم حس میکردم...!
سرم نبضدار و قلبم دیوانهوار میتپید!
ماشینمون از جاده منحرف و... چپ شد!
به سمت راست متمایل شدم و قبل از سقوط کامل ماشین، سرم رو با دستام گرفتم و با قدرت روی زمین افتادم!
خیسی خون رو کنار سرم احساس کردم و بعدش سوزش خفیف روی دستام...!
با وحشت سر بلند کردم.
نفس توی سینهام حبس شده بود!
دستم رو روی سرم گذاشتم.
خبری از درد نبود!
اما چرا هنوز صدای خرد شدن شیشهها توی گوشم میپیچید؟!
پلک زدم و با گیجی اطرافم رو نگاه کردم.
اینجا چه خبره؟
ماشین سالم و روبه عمارتی پارک شده بود.
سر چرخوندم که با دیدن چهرهی نگران کیارش، نفس حبس شدهام رو رها کردم و خودم رو توی آغوشش جا دادم.
کابوس بود!
یه کابوس وحشتناک!
به قدری وحشتناک که هنوز نفسنفس میزدم و قلبم دیوانهوار داخل سینهام میکوبید!
صدای نگرانش توی گوشم پیچید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_7
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"چیشده رها؟ خوبی؟ ببینمت."
از آغوشش جدام کرد و نگاهم کرد.
"آروم باش، آروم باش. فقط یه کابوس بود. آروم باش."
قلبم با صداش آروم شد و کمکم حرارت بدنم کمتر شد.
یه جای کار میلنگه...
این نمیتونست فقط یه کابوس باشه...!
اون صحنه، به طرز غیرقابل باوری آشنا بود...
انگار که قبلاً دیده و حسش کرده بودم!
اون لحظه، اون صحنه و از همه مهمتر، اون دردی که حس کردم خیلی آشنا بود.
دقیقا مثل یک دژاوو!
اگر...
"رسیدیم."
سوالی نگاهش کردم.
به پشت سرم اشاره کرد و ادامه داد:
"رسیدیم. اینجا عمارت محمدرضاست."
سر تکون دادم و خواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت و مانعم شد.
"نمیخواد. میرسونمت خونه، خوب نیست با این وضعیت بیای. رنگ و رو نداره صورتت."
با لحن جدی گفتم:
"خوبم."
"خوب نیستی رها! خوب نیستی!"
نمیدونم چی داخل نگاهم دید که چشماش رنگ باخت گرفت و با کلافگی، درحالی که از ماشین خارج میشد گفت:
"همینجا بمون تا برگردم."...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_8
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به حرفش گوش کردم و از ماشین خارج نشدم.
نگاهم به آینه افتاد.
راست میگفت!
صورتم مثل گچ سفید شده بود.
چیزی که من دیده بودم، نسبت به کابوس، واقعیتر، وحشتناکتر و آشناتر بود!
چیزی مثل یک... خاطره؟!
یک خاطرهی گمشده؟!
پوزخندی زدم.
خاطرهی گمشده...!
جالبه.
پس یعنی یک تکه از پازل هزارتکه پیدا شد؟!
درد خفیفی توی سرم پیچید...!
چند ثانیه چشمام رو بستم.
در باز شد و کیارش با پلاستیک کوچیکی وارد ماشین شد.
پلاستیک رو روی پاهام گذاشت و گفت:
"یکم بخور بعدش باهم میریم."
پلاستیک رو باز کردم و با دیدن یک پاکت آبمیوه و کیک، کلافه پوفی سر دادم.
"نیاز نیست انقدر شلوغش کنی."
پلاستیک رو روی صندلی عقب گذاشتم و قبل از اینکه چیزی بگه، از ماشین خارج شدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_9
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سمت عمارت قدم برداشتم.
صدای پاشنهی نیمبوتهام تو کوچهی خلوت، اکو میشد.
زنگ رو فشردم که خدمتکاری در رو باز کرد و با خوشآمدگوییاش وارد عمارت شدم.
نگاه گذرایی به باغ سرسبزِ پرگل و درخت و حوض بزرگ با فوارهاش انداختم.
درحالی که قدم برمیداشتم، به عمارت سهطبقهی مقابلم خیره شدم؛ نمای گچبریشده و باشکوهش بهخوبی از ثروت خاندان زند خبر میداد. ارثی که بعد از مرگ پدربزرگم، بین پدرم، عمو و وارثان آینده تقسیم شده بود.
پلههای زیاد و تقریبا بلند رو طی کردم و وارد سالن اصلیِ عمارت شدم.
سالن بزرگ و پر از زنها و مردهایی پوشیده در لباسهای مجلسی و کتوشلوار بود.
بهخاطر نور کم سالن، کسی متوجهم نشد و با خیال راحت قدم برداشتم.
پیست وسط سالن نورانی و درحالی که موزیک لایت و ملایمی پخش میشد، افرادی مشغول رقصیدن بودن.
بیتوجه به نگاههای متعجب مهمانها، چشم چرخوندم که پدرم رو پیدا کنم.
شلوغی و همهمهی مهمانها، حسابی روی اعصابم بود و همچنان کلافهوار دنبال پدرم میگشتم.
تنها به احترام عمو پا به این مهمونی گذاشته بودم؛وگرنه آخرین جایی که دلم میخواست باشم، همینجا بود.
"دنبال کی میگردی مادمازل؟"
برگشتم و با دیدن محمدرضا که کتوشلوار سرمهایرنگ به تن کرده بود و بهخاطر پاشنهی بلند نیمبوتهام همقدش بودم، پوزخندی زدم و گفتم:
"فکر نمیکنم به شما مربوط باشه."
سر تا پام رو از نظر گذروند و با همون لحن خونسردش گفت:
"اختیار داری، منم از دیدنت خوشحال شدم دخترعمو جان، اگر هم دنبال پدرتی..."
با انگشت به انتهای سالن اشاره کرد و ادامه داد:
"اونجا نشسته."
نگاهم رو به جایی که اشاره کرد دوختم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_10
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامان، بابا، زنعمو و عمو دورِ یک میز نشسته و مشغول بگو و بخند بودن.
بابا، کتوشلوار اداری پوشیده و مامان کتودامن مشکی سنگدوزی شده به تن داشت.
نگاهم رو از خانواده برداشتم و دوباره به محمدرضا که با ابروی بالا رفته و یه لبخند کج بهم خیره بود، دوختم.
با لحن خونسردی گفتم:
"فکر میکردم مهمونی قراره خانوادگی باشه..."
به اطراف اشاره کردم و ادامه دادم:
"ولی مثل اینکه اینطور نیست."
پوزخندی زد.
"کی بهت گفته، مادمازل؟"
سکوت کردم و نگاهم رو به اطراف دوختم.
قدمی بهم نزدیک شد و گفت:
"شاید برای همینه که کتوشلوار و کروات پوشیدی."
ابرو بالا انداختم و گفتم:
"شرمنده که از عالیجناب درباره استایلم نظر نخواستم."
به کرواتم دست کشید.
"خوشگل شدی! شبیه گرگ درندهای که حاضره به هرکسی که سر راهش قرار داره، حمله کنه."...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_11
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیشخندی زدم.
"شاید اون فرد... تو باشی!"
خواست جوابم رو بده که کسی اون رو به عقب هول داد.
برگشتم و کیارش رو دیدم که با اخم به محمدرضا خیره شده.
با لحن عصبی گفت:
"این چه کاریه محمدرضا؟ ما تو این جمع آبرو داریم. نکنه خیلی دوست داری دربارهات حرف دربیاد؟!"
محمدرضا بیتوجه به حرفی که کیارش زد، خندید و دستهاش رو به هم کوبید.
"ببین کی اینجاست!چطوری مرد؟"
دستش رو به سمت کیارش دراز کرد ولی کیارش بیتوجه به اون حرکتش، در گوشم گفت:
"برو پیش بابا."
سر تکون دادم و ازشون دور شدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_12
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سمت میز قدم برداشتم.
عمو که از دور متوجهم شده بود، بلند شد و با لبخند گفت:
"بهبه! رها خانم، چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد!"
همگی خندیدیم و وقتی به میز رسیدم، به زنعمو و عمو سلام کردم.
عمو مثل محمدرضا، کتوشلوار با کروات سرمهای پوشیده بود و چند تار سفید میون موی کوتاه و بورش خودنمایی میکرد.
زنعمو هم پیراهن بلندِ یقهباز با آستینهای پفپفی قرمز رنگ به تن داشت و آرایش ملیحش، چهرهاش رو زیباتر جلوه میداد.
زنعمو نیشگولی از پهلوی عمو گرفت و با لحن بامزهای گفت:
"انقدر دخترمو اذیت نکن!"
پدرم بلند شد و کنارم ایستاد.
دستش رو روی کمرم گذاشت و با صدای آروم گفت:
"خوبی دخترم؟ رنگت پریده چرا؟"
لبخند زدم.
"خوبم."
و کنار مادرم نشستم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_13
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرم با لبخند گفت:
"دیر کردین."
دیر؟
به ساعت مچیام نگاه کردم.
"کلا نیم ساعت پیش راه افتاده بودیم."
خندید و گفت:
"ولی ما دوازده دقیقه پیش اینجا بودیم."
گیج شده بودم.
گفتم:
"متوجه منظورتون نمیشم."
عمو زودتر از مامان، با همون لحن بامزهاش گفت:
"منظورش اینه که انقدر با پسرِ من کلکل نکن. الانم معلوم نیست کیارش داره چه خط و نشونی براش میکشه."
و خندید.
صدای کیارش از پشت سرم اومد که گفت:
"درمورد من حرف میزدین؟"
زنعمو با خنده گفت:
"آره داشتیم میگفتیم هزار ماشاالله چه قد و بالایی داری کیارش جان."
کیارش خندید و همراه بابا، کنارمون نشستن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_14
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دقایقی رو در سکوت گذروندیم که محمدرضا هم به جمعمون ملحق شد و کنار کیارش نشست.
محمدرضا در کل پسر خوب، باادب و فهمیدهای بود.
ولی از جایی که به یاد دارم رفتارش با من فرق میکرد.
با هربار دیدنش مجبور بودم تیکههای ریز و درشتی که نثارم میکنه رو بشنوم و زیر نگاه تمسخرآمیز و پرنفرتش قرار بگیرم.
هنوز هم متوجه دلیلش نشدم.
یا بهتره بگم هیچوقت جرأت نکرده بودم ازش بپرسم، ولی میدونستم نباید بیشتر از این تحقیر بشم.
دلیلش هرچیزی که باشه، مربوط به گذشتهس... گذشتههای خیلی دوری که بهخاطرشون ندارم.
صدای گفتوگوی آرومِ کیارش و محمدرضا، رشتهی افکارم رو پاره کرد.
"پسرعمو جان، چهخبر؟ کار و بار چطوره؟"...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚