هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_17
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با درد وحشتناکی که توی سرم پیچیده بود، از خواب پریدم.
بالاتنهام رو از روی میز بلند کردم و سرمو توی دستام گرفتم.
درد سرم بیشتر میشد و من بیشتر به خودم میپیچیدم.
روبهروی آینه قدی ایستادم.
شومیز راهراه سفید و مشکی که آستینهاش روبه بالا تا شده بود و شلوار بگ جین سرمهای رنگ تن کرده بودم.
شانهای به موهای حالتدارم کشیدم و بعد بافتنشون، مقنعهی مشکیرنگ رو سر کردم.
با کولهام از اتاق خارج شدم و پلههای عمارت رو سمت پایین طی کردم.
به ساعت مچیام نگاه کردم.
ساعت حدودا هفت صبح بود و میدونستم که همه هنوز خوابن.
وارد آشپزخونه شدم که با دیدن شبنم خانم —خدمتکارمون— صبحبخیری گفتم و بعد از اینکه با خوشرویی جوابم رو داد، گفتم:
"بیزحمت قهوهی من رو آماده کنین من برم دیرم نشه."
دستمو روی سرم گذاشتم.
درد سرم کمتر شده بود ولی هنوز هم عذابآور بود.
"خانم جان؟ حالتون خوبه؟ سرتون درد میکنه؟"
تلاش کردم لبخند بزنم و نمیدونم چقدر هم موفق بودم.
گفتم:
"یکم سرم درد میکنه. مسکن داریم؟"
"بله داریم، الان میدم بهتون."
روی صندلی نشستم و منتظر موندم.
با لیوان آب و یه ورق قرص سمتم اومد و گفت:
"چرا سرتون درد میکنه؟ بخاطر اینه که تا دیروقت بیدار بودین؟"
سرم رو به نهی تکون دادم.
"نه. جدیداً خوابای عجیبی میبینم و بعدش سردرد وحشتناکی میگیرم. نمیدونم بهخاطر چیه."
لیوان آب رو دستم داد و گفت:
"انشاءالله بلا به دوره، بعدازظهر که برگشتین حتماً استراحت کنید."
لبخند کمرنگی زدم و بعدِ خوردن قرص از آشپزخونه خارج شدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
هــویــتدزدیدهشــده|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚|
#page_18
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روی یکی از مبلای سالن اصلی دراز کشیدم و به سقف بلند و لوسترهای پرزرق و برق و بزرگ نگاه کردم.
با خستگی، پلکهامو روی هم گذاشتم.
کمتر از چهار ساعت خواب بودم و علاوه بر خستگی، این سردردی که نمیدونم عاملش چیه، داشت کلافهم میکرد.
شاید بهتر باشه برم دکتر.
یا شاید با استراحت کافی حالم بهتر بشه؟!
"خانم جان؟"
چشم باز کردم و سرجام نشستم.
مینیفلاسکمو روی میز گذاشت و گفت:
"بفرمایید."
"دستت درد نکنه. من دیگه میرم."
کیفمو برداشتم و بلند شدم.
"به سلامت، مواظب خودتون باشید."
به سختی لبخندی زدم و سر تکون دادم.
فلاسکمو برداشتم و راه پارکینگ رو پیش گرفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚
✨گپ چت *قشاع*✨
🧨قدیمی ترین و شلوغ ترین گپ ایتا✓
جنبه داشته باشی همه چی حله✅
توهین و بی ادبی = ریم❌
دعوا = ریم❌
https://eitaa.com/joinchat/1380254639Ce5637f57a0
فعال باش ادمین شو 🤩
مدیرت: @AMIR0_0PV
هدایت شده از کم بفورر٭𝑩𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝑺𝒌𝒚
عک•س نمیدیی به ما
☆
شلوغشه
https://eitaa.com/joinchat/940574448Ce85da74a71