>شاهدختگمشده<
#part_5
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
جناب سمتم اومد و کنارم نشست.
+میخوام با نیکدختم خصوصی حرف بزنم.
آهو سریع سری تکون داد و در یک لحظه،،از اتاق بیرون رفت.
-جناب؟چیزی شده؟
+عزیزم،،میدونم چیزی رو از من پنهون میکنی،،باهام راحت باش و فقط بگو.
نگاهم رو به لحافم دوختم.
ای کاش میتونستم بگم،،
من از قوانین اینجا خستم.
من از حبس شدن داخل عمارت خستهم.
من از رسمی حرف زدن داخل خونه ی خودم،،خستهم.
من از نداشتن حق انتخاب خستهم.
ولی نباید این جملات به زبون من میومد.
حتی برای خودم هم که شده.
به جای همهی اونها،،فقط انکار کردم:
-فقط خستهم بخاطر بیماری.
+خب،،میدونی چیزی که من میخوام بهت بگم اینه که..یه خواستگار برات جور کردم خوشگلم،،ولی چون مریض شدی گفتم بندازنش عقب که بیشتر بتونی استراحت کنی،،میدونی بالاخره ۱۷ سالت شده نیکدختم،،وقتشه ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت.
بعد از شنیدن حرف جناب،،درحدی تعجب و استرس داخل وجودم بود که حرفی به ذهنم نیومد که به جناب بگم.
+میزارم استراحت کنی عزیزکم.
جناب از اتاق رفت بیرون و من بودم و افکارم.
فکر فرار از عمارت به ذهنم رسید.خیلی با جدیت بهش فکر کردم.این تنها راه رسیدن به آرزوهامه.
سر سفرهی عقد اگر جواب نه بگم بعدش باید فقط دنبال معجزه باشم در مقابل پدرم.
هوا روبه تاریکی رفت و شب شد.
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_6
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
هوا روبه تاریکی رفت و شب شد.
همچنان به حرفی که جناب بهم زد فکر کردم.
جناب،،حتی نظر هم نپرسید ازم.
بله.
همینه که میگم حق انتخاب ندارم.
ازدواجی که حتی اسم اون پسر رو هم نمیدونم.
طرف هر آدمی میتونه باشه.
مشروب خور.
دزد.
یا حتی شاید آدم خوبی باشه.
که احتمالش کمه.
پس من،،فرار رو به قرار ترجیح میدم.
اگر امشب از عمارت بزنم بیرون بهتره یا بزارم فردا شب؟
احساس میکنم هرچه زودتر انجامش بدم،،کارم راحتتره.
از آیندهم خبری ندارم،،شاید فردا اتفاقی افتاد و تا همیشه اینجا حبس شدم.
با فکر حبس شدن تا آخر عمر،،لرزهای به تنم افتاد.
حتی اگر هم ازدواج کنم،،شاید مثل جناب،،اجازه بیرون رفتن نده و خیلی بهم زور بگه!
ولی چه کنم؟
مریضی خیلی وحشتناکی گرفتم.
بدنم درد میکنه،،ولی من میرم از اینجا،،شاید این تنها فرصت فرار باشه.نباید بعدا حسترش رو بخورم و به سر خودم بزنم.
میزارم،،وقتی همه به خواب فرو رفتن،،از اینجا بیرون میزنم.
نگهبانیای هم فعلا درکار نیست.
بهتره به آهو هم چیزی نگم،،ممکنه اذیتش کنن.
تقریبا شش ساعت دیگه میتونم از عمارت فرار کنم.
پس بهتره کمی وسیله بردارم.
با سختی،،از روی تخت بلند شدم و سمت کمد اتاق،،رفتم.
کیف کولیام رو برداشتم و وسایل ضروریای داخل گذاشتم،،چیزاهایی مثل چراغ قوه،،کاتر،،یک پیرهن سبک و سادهی مشکی و چیزهای دیگه..
روی زمین،،نشسته بودم و کیف کولیام جلوم بود.
درحال فکر کردن بودم که چه چیزهایی رو از قلم انداختم که با باز شدن در شوکی بهم وارد شد..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_7
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
قبل از اینکه در کامل باز بشه،،گوشه ی پیرهنم رو سریع روی کیف انداختم.
بانو هیوآ.
-بانو هیوآ؟نمیشه یه دری بزنی بانو؟نمیدونی من یه دخترم و نیاز به تنهایی دارم؟راحت در رو باز میکنی؟
هیوآ طوری که انگار خیلی متعجب شده گفت:
+چرا روی زمین نشستی؟بعدشم چه طرز رفتار با مادرته؟
کلافه نفسی عمیق کشیدم و بعد از مکث کردن گفتم:
-وقتی میگم میخوام تنها باشم برای همینه بانو،،نمیخوام وقتی وارد میشی سوال پیچم کنی،،گفتم که،،میخوام تنها باشم.دلیل نشستن روی زمین هم جز چیزهایی بود که عرض کردم بانو!!
بانو هیوآ مشکوک شد بهم.
نباید انقدر تند پیش میرفتم.
متأسفانه فهمید کاسهایزیرنیمکاسمه.
+بلند شو از روی زمین.اون چیه زیر پیرهنت قایم کردی؟من مادرتم،،باید همه چیز رو بهم بگی،،حق هم نداری توی صورتم وایسی!
احساس میکنم نقشهام شکست خورد.
درحال فکر کردن بودم که بفهمم چطوری ماجرا رو جمع کنم که بانو هیوآ سمتم اومد.
خیلی ترسیده بودم.
دستم رو گرفت که بلندم کنه و منی که درحال مقاومت کردن بودم بدنم کم آورد و بلند شدم.
با جیغ گفتم:
-بانوهیوآ ولم کن بدنم دددددرد میکنهههه.
اشک هام جاری شد.بدنم کم آورده بود و بشدت درد داشتم.
با اینکه بلند شده بودم،،ولی باز هم پیرهنم روی کیفکولی بود و چیزی از اون معلوم نبود.
بانو هیوآ عصبی شد و تا خواست لب باز کنه که غر بزنه بهم،،با صدای بلند جناب هردو برگشتیم سمت در.
+هیوآ؟چه کار میکنی؟بیا کنار ببینم!!
بانوهیوآ طوری که انگار هول شده،،با لکنت حرف زد:
+مـ.مـ.مـن هی.هی.هیچچچ.کـ.کـ...
جناب سمت ما دونفر اومد و توی صورتش غرید:
+گفتم از اینجا برو!
و بانوهیوآ با لرز از اتاق،،خارج شد.
شدت درد بدنم بیشتر شد و اشکهایم تند تند جاری میشدن.
جناب،،دستاش رو کنار دو بازویم گرفت و خم شد و گفت:
+درد داری دخترکم؟
با بغض سری تکون دادم.
فکر نمیکنم امشب وقت فرار باشه.
+بیا روی تخت بشین.
خواست که مرا به سمت تخت ببرد که خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
-نمیخوام.
جناب لبخندی تلخ زد و گفت:
+بدنت کم میاره،،بیا بشین دخترم..
همونجا،،کنار کیفکولیم که زیر پیرهنم بود نشستم و جناب هم در اتاق رو بست و جلویم نشست.
+خوابت میاد،،بهتره بری سمت تختـ..
با صدای عصبی و بلندی گفتم:
-نمیخوام!کاری به کارم نداشته باش!!
جناب با چهرهای ناباور،،از اتاق خارج شد و من با بدنی بیجون و مریض،،سمت تختم رفتم و کیف رو زیر تخت،،قایم کردم.
بعد از گذشت چند ثانیه،،به خواب عمیقی فرو رفتم.
چشمهایم باز شدن.
ساعت رو نگاهی کردم و با دیدن 2:34 شوکی بهم وارد شد و سریع بلند شدم.
چراغ اتاق رو روشن کردم و یک کت بافت سفید رنگ،،روی پیرهنم پوشیدم و کولی رو برداشتم.
در اتاق رو با دقت و بدون سروصدا بستم و با احتیاط از پلههای عمارت پایین رفتم.
اگر صدایی ایجاد کنم،،کارم تمومه.
وقتی به پایین پلهها رسیدم،،به سمت درب عمارت که روبه باغ باز میشه،،رفتمدرب رو باز کردم و خارج شدم.
از اینجا به بعد،،میتونم بدوم.
دویدم،،دویدم،،دویدم تا رسیدم به درب اصلی.
نفسی عمیق کشیدم و دستم رو به دستگیره ی درب بزرگ و سنگین بردم.
دستگیره رو چرخوندم،،باز نشد.
ضربان قلبم بالا رفت و با صدای کسی سریع برگشتم:
+تلاش بیهوده نکن دخترکم..
@shahdokhtegomshodeh
همیشه اون فردی باشین که برای هرچیزی که میخواد،،به سخت ترین شکل تلاش میکنه و بعدا نتیجه تلاشهاش رو میبینه!
@shahdokhtegomshodeh
اعتمادچیزیستکهبایدبهدستش
بیاوری،،نهاینکهآنرابهدستکسی
بسپاری.اگربهکسیاعتمادکنی،،به
اوچاقوییرامیدهیکهقراراستروزی
باآنتورازخمیکند!
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_8
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
-جـ.جناب!
حسابی متعجبم!
چطور خبردار شد؟
دسته کلید داخل دستش رو بالا آورد و چرخوند.
+تلاش بیهوده نکن،،همهی درب های باغ عمارت،،قفل شدن.یعنی موشی مثل شما،،هرگز نمیتونه عبور کنه.
نگاهی به درب انداختم.
ارتفاعش خیلی بلنده.
تلاش هم کنم،،نمیتونم خودم رو بالا بکشم.
این باغ،،چند تا درب دیگه هم داره.درب هایی که جناب بهشون اشاره کرد.
+خب نگفتی نیکدختم،،کجا با این عجله؟
نگاهم به میله ی آهنی کنار درب افتاد،،نگهبانی که قبلاً داشتیم از این استفاده میکرد،،شاید به من هم کمکی کنه،،نه؟
سریع نگاهی به جناب انداختم که درحال نگاه کردن به من بود و من،،سریع به سمت اون میلهی سنگین و سفت رفتم و اون رو در دستانم قرار دادم.
جناب متعجب نگاهم کرد و من،،سریع به سمت میله رفتم و قبل از اینکه متوجه بشه،،ضربه ای محکم به گردن جناب،،وارد کردم و بیهوش افتاد روی زمین.
عذاب وجدان خیلی وحشتناکی سراغم اومد.
بعد از چند لحظه مکث،،به سمت دسته کلید رفتم و همه ی کلید هارو امتحان کردم تا اینکه،،درب با کمک آخرین کلید باز شد و من،،از عمارت بیرون زدم و به قولی..فرار کردم.
دویدم و دویدم.
بدن درد عذابم میداد،،مخصوصا داخل این هوای سرد رامسر که بارونی هم هست.
این هوا برای انسانی مثل من مریض،، خیلی برای ریهها ضرر داره و خطرناکه.پس گوشهی کتم رو جلوی راه نفسم گرفتم که هوای گرم جریان داشته باشه،،نتیجه هم داشت خوشبختانه.
تند تند اشک میریختم و میدوییدم تا اینکه از پا افتادم و گوشه ای،،پخش زمین شدم.
با صدای بلند فریاد زدم که خودم رو تخلیه کنم.این حس،،نمیدونستم حس خوشحالیست یا ناراحتی..
برای جناب خیلی نگران بودم.ولی امیدوارم فقط بیهوش شده باشه و اتفاق بدتری نیوفتاده باشه.
متوجه گذر زمان نشدم.
متوجه نشدم چند ساعت یا چند دقیقه همونجا افتاده بودم.
ولی درد،،لحظهای از بدنم خارج نمیشد.
مدام سوالی رو از خودم میپرسیدم:
چرا اینکارو کردی؟
چرا اینکارو کردی؟
چرا اینکارو کردی؟
چرا اینکارو کردی؟
نمیدونم که این سوال،،اتفاقی بود که برای جناب افتاد،،یا برای فرار بود.
الان،،در همین لحظه،،میدونم که چه کار اشتباهی کردم.
ویروس،،بدنم رو تقریبا بیجون کرده بود.
همونجا،،کمکم خوابم برد.
نمیدونم از هوش رفتم یا خوابم برد..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_9
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
نمیدونم از هوش رفتم یا خوابم برد.
من،،از وقتی که فرار کردم وارد جنگل شده بودم.
این رو هم نمیدونم که مسیر رو اشتباه رفتم یا درست.ولی وقتی وارد جنگل شدم،،جنگل تاریک و خیلی سرد بود،،مخصوصا وقتی که پخش زمین شده بودم و به خواب فرو رفتم.
نور کم جون خورشید باعث شد بیدار بشم.
هوای اطرافم گرم بود.
شاید داخل عمارتم؟
شاید دیشب خدمتکار ها من رو برگردونده باشن عمارت.
چشمهام رو به سختی باز کردم و دیوار چوبی روبهروم به چشمم خورد.
اینجا عمارت نیست.
مطمئنم.
خب خوشبختانه موفق شدم که فرار کنم،،چون هیچ جای اینجا شبیه عمارت نیست.
بلند شدم و پارچهای از روی پیشانیام افتاد.
تب داشتم؟
نسبت به دیشب یهکم بهترم.
از روی تخت بلند شدم و از درب،،خارج شدم.
چه فضای سرسبزی!
چشمهام رو بستم و نفسی عمیق کشیدم.
این هوا،،برای من تازگی داشت.
تازگیای که یک عمر تجربهش نکردم.
+بهتری؟
چشمهام باز شد و روبه اون دختر برگشتم.
یه دختر تقریبا جوان و خوشگل.
تیشرت مشکی با شلوار لی پوشیده بود.
من،،این لباس هارو فقط از دور دیده بودم.وقتهایی که میرفتم دبیرستان.تازه دبیرستانم با عمارت فاصلهای نداشت.
برای همین حسرت پوشیدن یک لباس راحت غیر از پیرهن،،به دلم مونده بود.
اون دختر،،نگاهی به خودش انداخت و از من پرسید:
+چیشده؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟
-بهترم.
بعد از چند لحظه مکث،،دختر دستش رو روبه من دراز کرد و گفت:
+من اسمم ملیکائه،،خوشحالم بهتری.
دست دادم بهش و لبخندی زدم.
-منم نیکدخت هستم.
+با دیدن لباست شگفت زده شدم.خیلی نوستالژی و قشنگه،،خیلی دوست داشتم همیشه لباسی که تنت هست رو بپوشم.از عروسی یا مهمونی فرار کردی؟
متعجب شدم.
-نه،،این لباس خونگی منه،،مگه شما اینا رو داخل عروسی میپوشین؟
اون هم متعجب شد.
+چه زندگیای داری تو؟مگه حبس بودی؟
سری تکون دادم.
+باید باهم حسابی حرف بزنیم و آشنا بشیم.واقعا کنجکاوم.
دستم رو کشید که من رو ببره داخل،،مانع این کار شدم و گفتم:
-قبلش باید همهچیز رو برام تعریف کنی.درمورد دیشب،،کسی دنبالت نکرد؟
+اینجا توضیح بدم؟
سری تکون دادم.
نفسی گرفت و شروع کرد؛
+دیروز نزدیک غروب رفته بودم داخل جنگل که هیزم جمع کنم،،شب که داشتم خارج میشدم تورو دیدم که به نظر اومد مریض شدی،،چون رنگت بدجور پریده بود،،من چون دکترم و داخل شهر کار میکنم متوجه بیماریت شدم و بهت دارو تزریق کردم.
یکم فکر کردم.
سرش رو کج کرد،نگاهم کرد و گفت:
+خب،،،،نمیخوای تو برای من تعریف کنی؟
با جدیت نگاهش کردم.
-نه.
بعد از گذشت چند ثانیه گفتم:
-ممنون بابت اینکه نجاتم دادی،،اگر کمکم نمیکردی قطعا میمردم.
وارد همون اتاقی شدم که خواب بودم و کیفم که غرق در گِل بود رو برداشتم..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_10
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
وارد همون اتاقی شدم که خواب بودم و کیفم که غرق در گِل بود رو برداشتم.
به سمت در اون اتاق چوبی رفتم که ملیکا جلویم رو گرفت.
+کجا؟
مکث کردم.چی باید بگم؟
-ام...ام...من...
اخمی کرد.
+فکر نمیکنم بخوای بری خونه.
-درسته.
+پس کجا میری؟
-توی شهر.
+شهر کسی رو داری؟یکم دوره ها!اینجا جنگل و دریائه تا شهر مسیر طولانیای درپیش داریا.
فکرم مشغول شد.
حرفش راسته.
ولی هیچی نمیدونم،،بایدبرم؟نبایدبرم،؟
فکر میکردم فقط باید برم داخل شهر.ولی نه کسی رو دارم نه جایی.اینجا به این خوبی.
-مشکلی نداره بمونم؟
+معلومه که نه.من که از خدامه.
ولی من حس خوبی به این زن ندارم.
احساس میکنم باید برم.
احساس میکنم موندن اینجا خطرناکه.ولی اون به من کمک کرد.
(پرش زمانی:شب)
-ممنونم میلی ندارم.
+وا تو مریض شدی دختر!بدنت نیاز داره،،علاوه بر بیماریت،،تو به انرژی نیاز داری تو یه دختری!
لبخندی به زور زدم.
این غذا بوی خوبی نمیداد و دوباره حسم پافشاری کرده بود که از اینجا برم و به این دختر اعتماد نکنم.
-نه نمیخورم میخوام استراحت کنم.
بهانه آوردم که دور بشم از این غذا.
نهار هم خودم به چیزی از کیفم برداشتم و خوردم.
+باشه گرسنهت شد صدام کن.
-باشه.
وارد اون اتاق شدم و شمع رو خاموش کردم که وانمود کنم خوابم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمهایم خیره به سقف چوبی بود.
تقریبا یک ساعت گذشته بود که صدای مکالمهای توجهم رو جذب کرد.
بلند شدم و آروم سمت در رفتم و گوشم رو به در چسبوندم.
صداها کم و خفه بودن ولی تونستم چیزی متوجه بشم.
+ماری؟ماریا؟
-احسان،،اومدی؟تویی؟
+آره،،دختره اینجاس؟اسمش چیه؟
-نیکـ؟چی بود؟فکرکنم نیکدخت؟
+خوشگله؟
-خیلی،،خیلی جذابه.خوب شد بهت اطلاع دادم.میبریش خونهت؟
+آره فعلا ازش استفاده میکنم برای خوشگذرونی بعدش میدمش دست بچه ها.
چی؟؟چی میگن این دوتا؟احسان کیه؟
نکنه منو میخواد بفروشه؟
اسمش ملیکا نبود،،ماریا بود؟
باید فرار کنم؟
+بیهوشش کردی؟
-نه سعی کردم بهش غذا بدم که توش داروی بیهوش کننده ریخته بودم ولی نخورد،،مریضه بهش دارو تزریق کردم بهتر بشه،،الانم خوابه وقت خوبیه برای اینکه ببریش.
نقشه داشت برام؟
چه کنم؟
حسم راست میگفت باید میرفتم.
الان چطوری فرار کنم؟
آها فهمیدم..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_11
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
آها فهمیدم.
روی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم.
صدای در که آروم باز شد رو متوجه شدم.واکنشی نشون ندادم.
صدای نفس کشیدن به من نزدیکتر میشد تا جایی که دو دست مردونه زیر پاهام و کمرم قرار گرفت و من رو بلند کرد.
حتما همون احسانه.
همونی که میخواد ازم برای لذت استفاده کنه.کور خونده من قویتر و زرنگ تر از ظاهرمم.
همچنان درحال راه رفتن بود و وقتی فکر میکنم رسید به ماشینش که در رو باز کرد و خیلی آروم من رو داخل ماشین گذاشت و دوباره اون صدای مکالمهی آروم و خفه به گوشم خورد.
+دمت گرم ماری،،خیلی خوشگل و جذابه.به بهترین نحو ازش استفاده میکنم.
-ایول.افراد دیگه هم که پیدا کردم بهت خبر میدم.
چه مرد بد ذات و آشغالی.
واقعا متاسفم برای این جامعه.
ولی من نقشه ی خودم رو دارم.
خیلی بی سر و صدا وارد ماشین شد و حرکت کرد.
قراره وسط راه بلند بشم و وقتی ماشین رو نگه داشت،،یه ضربه به گردنش میزنم دقیقا عین جناب وقتی که درجا بیهوش شد،،از ماشین میزنم بیرون و به سمت شهر حرکت میکنم.
رامسر کلا سه نقطه داره از دید من:
دریا،جنگل،شهر
و من دقیقا در دومین مکان قرار دارم و نمیدونم سر و تهش کجاست.
چند دقیقه از حرکت گذشت که چشم باز کردم و خودم رو توی یه خونه و روی تخت دیدم.
جانم؟
نکنه خوابم برده؟
ایوای!
نقشهم شکست خورده.لعنت.
بلند شدم و سمت پذیرایی رفتم.
وقتی در اتاق رو باز کردم با دیدن مردی که روی مبل نشسته قفل شدم.
چرا بیداره؟
الان شبه.
خوشتیپ و خوش هیکل و خوش قیافهست.
این بود احسان؟
چرا جذابه؟فکر میکردم همچین آدمای بد ذاتی خیلی بیریخت باشن.
پیراهن مشکی پوشیده بود.
نگاهش به من افتاد و حس سنگینی رو احساس کردم.
حس سنگینی یک نگاه همیشه آزارم داده.
ولی اینبار نه.
+خوبی؟
گیج شدم.
-جان؟
+کاری باهات کرد؟
با لکنت جواب دادم.
-ن.نمیدونم.م خواب بـ.بودم.مریضم.
منظورش رو متوجه نشدم.
این همون فردی نبود که من رو خرید؟
قطعا نیست چون گفت:کاری باهات کرد؟
نگاهم به پشت مبل افتاد.
جیغی زدم.
اون سریع بلند شد و سمتم اومد.
انگاری یه انسان پشت اون مبل مرده بود!
پاهاش از پشت مبل معلوم بود و خون اطرافش بود.
اون مرد که نمیدونم اسمش چیه دو دستش رو کنار بازو هام گرفت و سعی کرد آرومم کنه.
یعنی کار اون بوده؟کشتن اون..آدم؟
وقتی به خودم اومدم فهمیدم داخل اتاق نشستم و اون مرد جلوم زانو زده و تند تند اشک میریزم.
من..از چیزی مطمئن نیستم ولی چرا انقدر وحشت داشتم؟
@shahdokhtegomshodeh