>شاهدختگمشده<
#part_14
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
یک خدمتکار با چهرهای نگران گفت:
-آخه بانو،،ما،،باید حتما از خود جناب و بانو هیوآ دستور بگیریم.
گیسو نگاهی خشمگین به او انداخت و خدمتکار،،سرش را پایین آورد و ادامه داد:
-شرمنده بانو،،ولی شما صاحب اینجا نیستید و حداقل من،،نمیتونم از شما دستور بگیرم.
گیسو خشمگینانه گفت:
+خودت داری بهم میگی بانو دربهدر شده!!!بعدشم نیکدخت بانوی دوم این عمارته که گمشده!برای اون هم که شده باید هرکاری کنید!!
خدمتکاری دیگر با شجاعت و بدون هیچ ترسی گفت:
-بانو نیکدخت گم نشدن،،فرار کردن که من بهشون افتخار میکنم که فرار کردن!بانو نیکدخت خیلی اینجا سختی کشیده بود!
در همان حین،،همهمه ای بلند شد میان دو گروهی که بعضی طرف گیسو بودند و بعضی طرف نیکدخت.
گیسو که پریشان شده بود،،رو کرد به آهو و گفت:
+تو میدونی نیکدخت کجاست،،میدونم که میدونی!
صدای همهمهی افراد با شنیدن حرف گیسو ساکت شد.
آهو،، اضطرابی گرفت و گفت:
-نه به جان خودم گیسو خانم!به ارواح خاک مادرم اصلا خبر ندارم!تـ.تازه تعجب هم کردم که بانو نیکدخت بدون اینکه چیزی به من بگن رفتن!
گیسو قانع شده رو کرد به خدمتکاران و برای آخرین بار گفت:
+من دیگه بهتون گفتم.هرکسی میخواد بره بیرون دنبال نیکدخت بگرده میتونه بره!پاداش هم میدم من پس خوددانید!
و وارد عمارت شد و روی صندلیای نشست.
همان خدمتکاری که با شجاعت تمام حرفی را زد،،میان جمعیت به افراد گفت:
-به حرف اون توجه نکنین!بانوهیوآ و جناب اگر بفهمن ما رفتیم بیرون،،دیگه هیچوقت نمیتونیم این خوشی رو ببینیم!من با تمام وجودم به بانو نیکدخت افتخار میکنم که دنبال زندگی خودش رفته،،ولی گفته باشم به حرفش گوش نکنین عمرا بهتون پاداش بده.
بعضی از خدمتکاران به نشانه ی تأیید سری تکان دادند و خدمتکاری دیگر گفت:
+کی گفته؟؟بانو گیسو بهترین دوست بانو نیکدخته!بانو نیکدخت به بانو گیسو اعتماد داره،،پس ما هم باید اعتماد داشته باشیم.
و همچنان بحث بین خدمتکاران ادامه پیدا کرد تا جایی که آهو خانوم با صدای رسا و بلند گفت:
-بس کنید!!چه خبرتونه؟؟
همه با صدای آهو ساکت شدند و به او توجه کردند.
-هم بانو نیکدخت هم گیسو خانم بهترین افرادن!اینا به کنار،،قانونی که بانوهیوآ و جناب که صاحب این عمارت هستن و ما سالیان سال هست که پیششون کار میکنیم برامون گذاشتن اینه که به هیچ عنوان از عمارت خارج نشیم مگر خود جناب بهمون دستور بده.گیسو خانم صاحب اینجا نیست و نمیتونیم از ایشون دستور بگیریم!پس بیاین به دستوری که بهمون داده عمل کنیم و داخل عمارت رو بگردیم،،احتمالش هم هست که بانو فرار کرده باشه ولی بیاین احتمالات رو در نظر بگیریم.
بعد از سخن آهو خانوم،،تقریبا همه ی افراد به گشتن ادامه دادند و با حرف آهو،،قانع شدند..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_15
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خود آهو خانوم هم داخل اتاق نیکدخت رو گشت که ببیند سرنخی پیدا میکند یا خیر.
(بیمارستان)
هیوآ گریان بیرون از اتاقی که همسرش در آن است،،نشسته بود.
دکتر از اتاق بیرون آمد و هیوآ سمتش رفت.
+چیشد دکتر؟
دکتر با حالتی غمناک گفت:
-متاسفانه همسرتون قطع نخاع شده.
هیوآ شوکه شد و بعد از چند لحظه مکث لب به سخن باز کرد:
+دکـ.کتر او..اومد گفت گـ.گردنش شکسـ.ته چـ.چه خبره؟؟؟
دکتر با حالت تاسف ادامه داد:
-شما دیر خبر دادین که شوهرتون ضربه خورده و هم وقتی با میله ی فلزی و محکم اونم به گردن ضربه خورده خیلی وحشتناکه.شما دکتر معمولی رو خبر کردین برای همین ایشون متوجه قطع نخاع شدن همسرتون نشده.
هیوآ شوکه روی زمین افتاد و با حرف دکتر سرش رو بالا آورد:
-از کجا مطمئنین با میله ی فلزی ضربه خورده؟شاید چوبی بوده؟
+مطمئنم فلزی بوده چون کنارش بود.
دکتر از کنار هیوآ رد شد و هیوآ،،در اشک هایش غرق شد و با فکر اینکه دخترش،،شاهدختش ممکنه باعث این کار بوده باشه،،عصبی شد.
پرستار سمت هیوآ رفت و او را سمت اتاقی برد و داروی آرامبخش برایش تزریق کرد.
چند لحظه بعد هیوآ به خواب عمیقی فرو رفت.
و بله،،جناب عمارت،،قطع نخاع شده و دقیقا به دست دخترش،،بهترین دخترش،،تک دخترش،،شاهدختش قطع نخاع شده.یعنی زندگی پدرش را سرنگون کرد.
ولی خود شاهدخت،،خود نیکدخت،،هیچ خبری از پدرش ندارد!
همچنان در عمارت،،خدمتکاران بدون هدف پرسه میزنند چون در عمارت،،هیچ اثری از نیکدخت پیدا نکردند.
و همینطور گیسو،،به نمایش ملکه بودنش ادامه میدهد و دستور میدهد.
با فرار یک انسان،،یک زندگی نابود شد،،با دفاع یک انسان،،یک زندگی داغون شد،،خودش فرار را به قرار ترجیح داد و این زندگی را نخواست با تمام وجودش..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
<ایمان> >23 ساله< @shahdokhtegomshodeh
فعلا داشته باشید تا پارت بعدی معلوم میشه کیه..
>شاهدختگمشده<
#part_16
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خودش فرار را به قرار ترجیح داد و این زندگی را نخواست با تمام وجودش.
خورشید درحال طلوع کردن است و هیچ کس نه حرفی میزند نه کاری میکند.
(ماجرا به حالت قبل باز میگردد)
(از زبان نیکدخت)
خسته و کوفته شدم.
گیج شدم.
سردرگم و گم شدم.
اون کلبه کجاست؟
خیلی مسیر دارم تا برسم به اونجا؟
باید برگردم به اون کلبه و کیف کولیم رو بردارم.
تمام زندگیم داخل اونه.
پرتوی نور خورشید،،درحالی که داخل جادهی جنگل قدم برمیداشتم روی صورتم نشست.
گرم و آرامشبخش بود.
انگاری داخل یه لحظه،،تمام اتفاقات رو فراموش کردم.
ولی بعد از چند ثانیه و شنیدن صدای ماشین از پشت سرم که با سرعت سمتم میومد،،سریع برگشتم و میلیمتریم ترمز گرفت.
چه طرز رانندگیه آخه؟
+هوی دختره؟؟؟میخوای بمیری نکنه؟؟برو کنار دیگههه.
چند لحظه مکث کردم.
شاید بدونه اون کلبه کجاست!
ایول.
+هوی چرا کنار نمیری تو؟؟
با جدیت سرم رو بالا آوردم و گفتم:
-میشه کمکم کنی؟
+چیه؟؟میخوای با ماشین از روت رد بشم تا بتونی بمیری؟
دستم رو محکم روی کاپوت ماشین کوبیدم و کلافه گفتم:
-فقط میخوام منو به جایی برسونی..
+هوووووی دستت رو بکش وحشی!میخوای به بهشت برسونمت؟؟خب دراز بکش منتظر چیای تو؟؟وقتم داره میره الان یه دختر از دستم درمیره!!!
هوووف.
چی میگه؟
نکنه همدست احسانه؟
شاید.
-میخوام برم به یه کلبه که دقیقا مسیریه که داری میری!پس منم ببر جا که تنگ نمیکنم،،میکنم؟
یکم فکر کرد و اخم از روی صورتش رفت.
خیلی عجیب میزنه.
لبخندی زد و ناباورانه نگاهش کردم.
+حتتتتما دختر جون،،سوار شو بانو.
بانو.
خاطرات و اتفاقات در یک لحظه از ذهنم گذر کرد.
+شاید کلبه ای که تو میخوای بری همونیه که منم میخوام برم.یه دختر هست اونجا اسمش مـاری...نه نه ملیکاست.
گیج شدم.
حدس زدم همدست احسانه.
لعنت بهتون.
-آره آره منم اونجا میخوام برم.
+خب سوار شو.
پایین پیرهنم رو جمع کردم و سوار ماشین شدم.
اونم نشست و ماشین رو به حرکت درآورد.
توی مسیر انگار میخواست چیزی رو بگه ولی تردید میکرد که بالاخره گفت:
+میتونم.......اسمتون رو بدونم؟
نفسی کشیدم و همه چیز رو بهش گفتم:
-ببین من اصلا حوصلهی تو یکی رو ندارم،،اون یارو اسمش چی بود؟.. احسان؟اونم در تلاش بود که من رو از ماریا خانوم شما بخره و برای لذت استفاده کنه که محض اطلاعت یه آقایی که خیلی خوشتیپ و جذاب بود من رو از کار و افکار کثیف شما نجات داد.
سریع پاش رو روی ترمز گذاشت و با قدرت پرت شدم روی داشبورد.
سرم خورد به داشبورد و تیر کشید.
-آییییی چه مرگته؟؟؟
با چهرهای پر از ترس و تعجب گفت:
+همون یارو جذابه؟؟ایمان؟؟؟؟واااای نگو که رفته ساختمون احسان!!اون یارو ترسناک ترین فردیه که به عمرم دیدم..یعنی خدا نکنه دختر ببریم تو اون ساختمون....چشمت روز بعد نبیه مارو با خاک یکسان میکرد...خیلی مبارز حرفهای و فرزیه...خیلی ترسناکه ولی از خواهرش شنیده شده که قلب خیلی مهربونی داره..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
<ایمان> >23 ساله< @shahdokhtegomshodeh
بعله:))))
ایشون بود اوشون.
>شاهدختگمشده<
#part_17
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ایمان!
پس اسمش ایمان بود.
خیلی ترسناک به نظر میرسید.
آره،،شنیده بودم که کسایی که خیلی جدیان قلب مهربونی دارن.
بدون اینکه واکنشی نشون بدم گفتم:
-خب دلت نمیخواد راه بیوفتی؟؟کار دارم.
همچنان رنگ تعجب توی صورتش بود که گفت:
+باید اول برم پیش احسان!پیاده شو،،بدو!
عصبی شدم و داد زدم:
-ابن چرت و پرت بازیا چیه؟؟راه بیوفت ببینم!!!
با صدای بلندم رعشهای به تنش وارد شد و ترسیده استارت زد و راه افتاد.
بعد از چند دقیقه گفت:
+اتفاقی برای احسان افتاده بود؟
-نمیدونم،،خون اطرافش بود..شایدم مرده.
بعد از حرفی که زدم دوباره ترمز گرفت و همچنان با قدرت به داشبورد برخورد کردم،،ایندفعه بیشتر عصبی شدم و تا خواستم سرش داد بزنم سریع از ماشین پیاده شد.
با تعجب بهش خیره شدم.
روی زمین افتاد و...تشنج کرد.
خیلی ترسیده و متعجب بودم.
مگه چقدر وابسته بود به احسان؟
برادر بودن؟
نکنه مواد زده؟
سریع از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم،،دوییدم.
درسته آدرس رو بلد نیستم ولی میدونم همین مسیر رو که برم میرسم بهش.
تشنج کرد!
خیلی ترسیدهم!
هیچوقت تنها اینجور جاها و بین اجتماع نبودم!
هیچوقت همچین صحنهای رو به عمرم ندیدم!
دوییدم و همچنان که میدوییدم اشک میریختم.
بدنم لرزید.
شاید در این حد از احسان میترسه!
مگه چه کارایی باهاشون کرده؟
ایمانی که این میگفت انقدر ترسناک بود؟
شانس آوردم جون سالم به در بردم.
اشک ریختم و ریختم و ریختم،،دوییدم و دوییدم و دوییدم تا از پا افتادم و بیرمق شدم.
بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و اون کلبه رو دقیقا روبهروم دیدم.
شوکه خیره شدم.
چه شانسی و عجیب!
اشک هام رو پاک کردم و وارد کلبه شدم.
صداهایی از سمت راست باغ شنیدم.
ماریا خانوم نشسته بود و داشت هیزم هارو آماده میکرد.
با صدام برگشت و نگاهم کرد:
-خانوم ماری!
متعجب خیره بود بهم.
بعد از مکث..لبخندی زد و گفت:
+بالاخره کارش تموم شد؟میبینم گریه کردی!خوشحالم حداقل ایندفعه از اون ایمان بی کس و کار،،جون سالم به دربرد و تونست با تو..
نداشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم:
-حرفای تکراری و بیهوده الکی،،خانوم ماری،خانوم آدم فروش،،فکر نکن خیلی زرنگی!من فرزتر و باهوش تر از اونیم که فکر کنی.اون شب متوجه همهچیز شدم ولی خودم رو به خواب زدم.
بعد از حرفم،،لبخند از روی لبش محو شد و زیرلبی ناسزایی بهم گفت.
گفتم:..
@shahdokhtegomshodeh
این رو باید اول ماجرا میگفتم ولی الآنم میتونم بگم:
❌لطفا کپی نکنین❌
❌من خودم سر این رمان ها فکر میکنم و از جایی برداشت نمیکنم،،واسش زحمت میکشم پس کپی ممنوع❌
>شاهدختگمشده<
#part_18
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
گفتم:
-کولهم رو بده.
با همون نگاه آتیشیش نگاهی بهم انداخت.چند قدم سمتم اومد و گفت:
+سوزوندمش خاکسترشم انداختم دور.دیگه؟
چی؟سوزوندش؟
وای چه کاری بود که کرد؟
تمام زندگیم اون تو بود.
-میدونم آتیش نزدی پس بگو کجاست.
شاید نباید اول کار اون حرفا رو میزدم.چون بعدش ممکن بود بهم بده کیفم رو.
پوزخندی زد و ادامه داد:
+از قیافهت معلومه.مگه چی داشتی داخلش که انقدر رنگت پرید جوجه،،ها؟
اخمی کردم و سمت اتاق ها راه افتادم.
+کدوم گوری میری دخترک؟اینجا خونهی منه تو هیچ حقی نداری زیر و روش کنی!!
درحالی که راه میرفتم سرم رو چرخوندم سمتش و با صدای بلند گفتم:
-تو مگه چی داری تو خونهت که انقدر میترسی بگردمش؟؟
بعد از حرفم هیچی نگفت و من به مسیرم ادامه دادم و وارد اتاقها شدم.
کمد هارو با دقت گشتم.
گوشه به گوشه کلبه رو زیر و رو کردم.
گشتم تا اینکه کیفم رو داخل کابینت پیدا کردم.لبخند به لبم اومد.
-ایول.
بازش کردم و داخلش رو گشتم ببینم کموکسری نداره،،که دیدم نداره.
خداروشکر واقعا.
بلند شدم و صدای ماری رو از پشت سرم شنیدم.
+کارت تموم شد خانم موشه؟
برگشتم.
اون چیه توی دستش؟
سُرَنگ توی دستش چیکار میکنه؟پر هم هست!
نکنه میخواد بهم تزریق کنه؟
ترس وجودم رو فرا گرفت.
+آره.این سمه!
ترس وجودم بیشتر شد.
به زور پوزخندی زدم و گفتم:
-فـ.فکـ.ر کر.دی مـ.ن از اینـ.جـ.جور چیـ.یزا میترسـ.م؟؟؟
قهقهه زد.
این بیشتر من رو میترسوند.
بین خندههاش که نفس کم آورده بود گفت:
+از لکنتت معلومه اصلا نترسیدی.
به زور جلوی ریزش اشکهام رو گرفته بودم.
دستم شروع به لرزیدن کرد.
در یک ثانیه جدی شد و با حالت ترسناکی گفت:
+فقط کافیه این دارو خوشگله رو بهت تزریق کنم تا نتونی دیگه شب رو ببینی!
بهم نزدیکتر شد.
همونطور که عقب عقب رفتم به دیوار برخورد کردم.
-مگه خورشـ.ید تـ.تازه طلوع نکـ.رده؟پس چـ.چرا بیداری؟؟
دستش رو روی دیوار گذاشت و دیگه راه فرار نداشتم.
تند تند نفس میکشیدم.
+افرادی مثل من،،حتی عین جغد هم نیستن.شبها تا آخر وقت بیدار و صبحا زودترین موقع بیدار میشن.
-میگی افرادی مثـ.ثل مـ.من یـ.یعنی همونایی که داخل خریـ.ید و فروش انسانن؟
با خونسردی تمام،،لبخندی زد و گفت:
+آفرین موش کوچولو،،خیلی چیزا حالیته انگاری،،چند سالته من نفهمیدم آخر؟
موش.
چرا هر حرکتی منو یاد جناب میندازه!؟
یعنی الان داخل عمارت چهخبره؟
دنبالم میگردن یا شاکین از دستم؟
یا شایدم نگرانمم!
به هرحال این یکی دو روز خیلی بد بود.
چشمم به چاغوی دسته بلند آشپرخونه که روی کابینت بود افتاد.
بهتره همون ضربهای که به جناب زدم رو هم به این آدم کثیف بزنم؟فرصت خوبیه.
دستم رو در عرض یک ثانیه بلند کردم و چاقو رو برداشتم.
ماری چند قدم عقب رفت.
+چیکار میکنی؟بزارش زمین زود باش!!!
قبل از اینکه حرفی از دهنم دربیاد دسته ی چاقو رو سمت گردنش بردم و ضربه ی محکمی زدم.
طبق تصوراتم نشد.
گیج شد ولی بیهوش نشد.
ضربهای محکم دوباره زدم بهش.
ایندفعه بیهوش کف آشپزخونه افتاد.
ایول.جواب داد.
آخ.
چرا کف دستم میسوزه؟
دستم رو نگاه کردم.
خون میچکید.
وقتی دستم رو باز کردم و چاقوی خونی روی زمین افتاد،،بریدگی عمیقی رو روی دستم دیدم.
حتما موقعی که با دستهش ضربه زدم حواسم نبوده دستم رو بریدم.
ای داد.
از اونجا بیرون اومدم و با تیکهای از پارچه ی لباسم،،جلوی خونریزی رو گرفتم..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_18 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| گفتم: -کولهم رو بده. با همون نگاه آتیش
برای جبران یکم طولانیتر نوشتم:)))
دقیقااینروزاکههمهحالشونبده
ونگرانن،،حواسشوننیستخداچقدر
آسمونروقشنگنقاشیکردهتاحالمون
روخوبکنه.
بعددوبارهبهفکرسختیاتی؟؟!
@shahdokhtegomshodeh