>شاهدختگمشده<
#part_18
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
گفتم:
-کولهم رو بده.
با همون نگاه آتیشیش نگاهی بهم انداخت.چند قدم سمتم اومد و گفت:
+سوزوندمش خاکسترشم انداختم دور.دیگه؟
چی؟سوزوندش؟
وای چه کاری بود که کرد؟
تمام زندگیم اون تو بود.
-میدونم آتیش نزدی پس بگو کجاست.
شاید نباید اول کار اون حرفا رو میزدم.چون بعدش ممکن بود بهم بده کیفم رو.
پوزخندی زد و ادامه داد:
+از قیافهت معلومه.مگه چی داشتی داخلش که انقدر رنگت پرید جوجه،،ها؟
اخمی کردم و سمت اتاق ها راه افتادم.
+کدوم گوری میری دخترک؟اینجا خونهی منه تو هیچ حقی نداری زیر و روش کنی!!
درحالی که راه میرفتم سرم رو چرخوندم سمتش و با صدای بلند گفتم:
-تو مگه چی داری تو خونهت که انقدر میترسی بگردمش؟؟
بعد از حرفم هیچی نگفت و من به مسیرم ادامه دادم و وارد اتاقها شدم.
کمد هارو با دقت گشتم.
گوشه به گوشه کلبه رو زیر و رو کردم.
گشتم تا اینکه کیفم رو داخل کابینت پیدا کردم.لبخند به لبم اومد.
-ایول.
بازش کردم و داخلش رو گشتم ببینم کموکسری نداره،،که دیدم نداره.
خداروشکر واقعا.
بلند شدم و صدای ماری رو از پشت سرم شنیدم.
+کارت تموم شد خانم موشه؟
برگشتم.
اون چیه توی دستش؟
سُرَنگ توی دستش چیکار میکنه؟پر هم هست!
نکنه میخواد بهم تزریق کنه؟
ترس وجودم رو فرا گرفت.
+آره.این سمه!
ترس وجودم بیشتر شد.
به زور پوزخندی زدم و گفتم:
-فـ.فکـ.ر کر.دی مـ.ن از اینـ.جـ.جور چیـ.یزا میترسـ.م؟؟؟
قهقهه زد.
این بیشتر من رو میترسوند.
بین خندههاش که نفس کم آورده بود گفت:
+از لکنتت معلومه اصلا نترسیدی.
به زور جلوی ریزش اشکهام رو گرفته بودم.
دستم شروع به لرزیدن کرد.
در یک ثانیه جدی شد و با حالت ترسناکی گفت:
+فقط کافیه این دارو خوشگله رو بهت تزریق کنم تا نتونی دیگه شب رو ببینی!
بهم نزدیکتر شد.
همونطور که عقب عقب رفتم به دیوار برخورد کردم.
-مگه خورشـ.ید تـ.تازه طلوع نکـ.رده؟پس چـ.چرا بیداری؟؟
دستش رو روی دیوار گذاشت و دیگه راه فرار نداشتم.
تند تند نفس میکشیدم.
+افرادی مثل من،،حتی عین جغد هم نیستن.شبها تا آخر وقت بیدار و صبحا زودترین موقع بیدار میشن.
-میگی افرادی مثـ.ثل مـ.من یـ.یعنی همونایی که داخل خریـ.ید و فروش انسانن؟
با خونسردی تمام،،لبخندی زد و گفت:
+آفرین موش کوچولو،،خیلی چیزا حالیته انگاری،،چند سالته من نفهمیدم آخر؟
موش.
چرا هر حرکتی منو یاد جناب میندازه!؟
یعنی الان داخل عمارت چهخبره؟
دنبالم میگردن یا شاکین از دستم؟
یا شایدم نگرانمم!
به هرحال این یکی دو روز خیلی بد بود.
چشمم به چاغوی دسته بلند آشپرخونه که روی کابینت بود افتاد.
بهتره همون ضربهای که به جناب زدم رو هم به این آدم کثیف بزنم؟فرصت خوبیه.
دستم رو در عرض یک ثانیه بلند کردم و چاقو رو برداشتم.
ماری چند قدم عقب رفت.
+چیکار میکنی؟بزارش زمین زود باش!!!
قبل از اینکه حرفی از دهنم دربیاد دسته ی چاقو رو سمت گردنش بردم و ضربه ی محکمی زدم.
طبق تصوراتم نشد.
گیج شد ولی بیهوش نشد.
ضربهای محکم دوباره زدم بهش.
ایندفعه بیهوش کف آشپزخونه افتاد.
ایول.جواب داد.
آخ.
چرا کف دستم میسوزه؟
دستم رو نگاه کردم.
خون میچکید.
وقتی دستم رو باز کردم و چاقوی خونی روی زمین افتاد،،بریدگی عمیقی رو روی دستم دیدم.
حتما موقعی که با دستهش ضربه زدم حواسم نبوده دستم رو بریدم.
ای داد.
از اونجا بیرون اومدم و با تیکهای از پارچه ی لباسم،،جلوی خونریزی رو گرفتم..
@shahdokhtegomshodeh
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
>شاهدختگمشده< #part_18 •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| گفتم: -کولهم رو بده. با همون نگاه آتیش
برای جبران یکم طولانیتر نوشتم:)))
دقیقااینروزاکههمهحالشونبده
ونگرانن،،حواسشوننیستخداچقدر
آسمونروقشنگنقاشیکردهتاحالمون
روخوبکنه.
بعددوبارهبهفکرسختیاتی؟؟!
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_19
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با تیکه ای از پارچهی لباسم،،جلوی خونریزی رو گرفتم.
ولی کو فایده؟؟؟
خونریزی زیادی دارم چون زخمم خیلی عمیقه.
در همین حین که از باغ خارج میشدم،،سرگیجهای به سراغم اومد و با قدرت روی زمین سفت و سخت افتادم.
بدنم دوباره درد گرفت.
هر نفسی که میکشم ریههام میسوزن.
سرفهم هم گرفت.
چرا الان؟
دم صبح هم هست هوا همچنان سرده و منم بیمارم.
سرفههام شدیدتر و خونریزی دستم،،بیشتر شد و سرم بیشتر گیج رفت.
انگاری کل جهان جلوی چشمهام،،درحال چرخیدنه.
آی خیلی درد بدی دارم.
جای زخم دستم سوز میزد،،انقدر سرفه کردم درد بدنم هم بیشتر شد.
چرا تموم نمیشه؟
گلوم خشک شد.
ریههام چرا انقدر میسوزن؟بخاطر هوای سرد؟؟
با سختی دست راستم،،دست خونیم رو جلوی راه نفسم گرفتم بلکه کمتر هوای سرد داخل ریههام جریان پیدا کنه.
بوی خون به مشامم خورد.
خیلی بوی بدیه.
دست چپم کامل بیجون شده،،برای همین چاره دیگه ای ندارم.
در حین سرفه کردن،،بدن درد و خونریزی،،به خواب عمیقی رفتم یا بهتره بگم،،بیهوش شدم.
............
(عمارت)(از زبان راوی)
هیوآ با تنی خسته،،ظاهری آشفته و چشمهای گریان،،وارد عمارت شد.
هشت یا ده نفر از خدمتکاران به سمت هیوآ هجوم بردند.یکی از آنها هم آهو بود.
بقیه ی خدمتکاران،،گوشه ای از باغ،،در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
آهو خطاب به هیوآ گفت:
+بانو هیوآ؟چه اتفاقی برای جناب پیش اومده؟حالشون خوبه؟بانو نیکدخت پیدا شدن؟؟
بقیه ی خدمتکاران با چهرهای پر از سوال به هیوآ نگاه کردند.
هیوآ،،بشدت عصبی و ناراحت روبه آهو با صدای آرام ولی با لحن ترسناک گفت:
+دخترهی عوضی دخترهی فلان فلان شده،،بگو ببینم؟؟بگو اون دختره کجاس؟ها؟بنال دیگه حیوون!!!!
جملهی آخرش رو داد زد و رعشه ای از ترس به همه ی افراد اطراف هیوآ وارد شد.
آهو با ترس و صدای لرزان گفت:
+بـ.بانو هیوآ قسـ.قسم میخورم من نمیدونم بـ.بانو نیکدخت کجان!!قـ.قـ.قسم میخورم!
هیوآ با همان لحن ترسناک ادامه داد:
+خفهشو قاتل عوضی!!
همه با حرف هیوآ شوکه شدند.در فکر بقیه،،مرگ جناب میگذشت.ولی اینگونه نبود.
با بی حرکتی تمام،،زندگیاش را میگذراند.
یکی از خدمتکاران به اسم«حوری»خطاب به آهو گفت:
+عوضی تو جناب رو به کشتن دادی قاتل؟!!!؟؟؟؟
خود آهو هم متعجب و ترسیده قدمی به عقب برداشت و با لکنت و ترس جواب داد:
+نه نـ.نـ.نه به روح مـ.مادرم قسـ.قسم میخورم!!!
خدمتکاری دیگر خطاب به هیوآ گفت:
+جدی میگین بانو؟؟برای جناب اتفاقی افتاده؟
هیوآ از گوشهی چشمش به او نگاه کرد.
خدمتکار از هیوآ ترسیده و سرش را پایین انداخت.
هیوآ لب به سخن باز کرد:
+این دختره با دختر من همدست بوده و فراریش داده،،برای اینکه از شر شوهر منم خلاصشه تیر خلاص رو زد بهش و بعدش گذاشت اون دختره که فکر نمیکنه بهش بتونم بگم دخترم،،فرار کنه!!!
بعضی از خدمتکاران هینی گفتند و ترسیده،،چند قدم خود را از آهو دور کردند.
آهو هم اشکهایش جاری بر روی گونهاش،،ترسیده و با لکنت مدام میگفت:
+قـ.قسم میخورم مـ.من از بـ.بـ.بانو خبـ.بر نـ.نـ.ندارم!!
بعضی مدام از هیوآ میپرسیدند که آیا جناب از دنیا رفته که هیوآ سوال تکراری همه را پاسخ داد:
+نه!!!ولی کاری کرده که شوهرم،،پارهی تنم تا آخر عمرش نتونه تکون بخوره یا حرف بزنه،،آره به زبون ساده تر...
اشک های هیوآ جاری شد و با لحن عصبی داد زد:
+قطع نخاع بشه!!!!!!
خدمتکاران شوکه شدند.
آهو با شنیدن حرف هیوآ،،روی زمین افتاد و بیشتر شوکه شد.
+کار خود قاتلته عوضی!!!!
آهو بشدت ترسید و اشک هایش تند تند روی صورتش جاری میشد.
گیسو کمکم با نور خورشیدی که تازه طلوع کرده بود بیدار شد.
روی مبل پذیرایی خوابش برده بود و خودش خبر نداشت.
پیرهنش را جمع کرد و بلند شد.
خودش را توی آینهی پذیرایی دید.
رد اشک روی صورتش معلوم بود.
+توی خواب گریه کردم؟چرا چیزی یادم نمیاد؟....آها...نیکدخت..
با یاد اتفاقات شب گذشته غم وجودش را دوباره فرا گرفت.
به سمت باغ رفت و با دیدن صحنهی روبهرویش خوشحال شد و تند تند سمت هیوآ رفت،،به امید اینکه خبر پیدا شدن نیکدخت را بشنود.
هیوآ و بقیه آخر باغ جلوی درب عمارت ایستاده بودند و گیسو همه ی راه را با خوشحالی دوید و وقتی رسید به هیوآ و دید که همه درحال گریه کردن هستند،،ترس عجیبی وجودش را فرا گرفت.
فکر میکرد خبر مرگ نیکدخت رسیده است..
@shahdokhtegomshodeh
چراانقدرنگرانیبقیهناراحتنشن؟
وقتیتوغمگینبودیکسیبراشمهمبود؟
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_20
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
فکر میکرد خبر مرگ نیکدخت رسیده است!
با سختی روبه هیوآ گفت:
+خاله،،نیکدخت..
هیوآ که در سختی هایش غرق شده متوجه حرف گیسو نشد و گیسو واقعا فکر کرد نیکدخت..مرده است.
گیسو هم بابت فکر اشتباهش روی زمین افتاد و اشک هایش جاری شد.
آهو هم همچنان لکنت داشت و ترسیده با صدایی که خودش میشنوید میگفت:
+بـ.بانو قـ.قـ.قسم میخـ.خورم مـ.من نبودم!!
کمکم افرادی که دور و بر هیوآ و بقیه بودند با صدای گریه بیدار شدند و گیج همدیگه را نگاه کردند.
اکنون خورشید به طور کامل نمایان شد و نور گرم و ملایمش را روی کره ی زمین انداخت.
تا بعد از ظهر همهی افراد عمارت خبردار شدند که جناب این عمارت قطع نخاع و دخترش گمشده یا فرار کرده.
هیوآ،،گیسو و بعضی خدمتکاران در سکوت داخل پذیرایی نشستهاند و گیسو خوشحال از حرف هیوآ که متوجه شد نیکدختش سالم است.
آهو به دستور هیوآ،،داخل انباری تاریک و خالی حبس شده و درحال کتک خوردن است به دست خدمتکاران هیوآ.
دستور هیوآ این بود که:
+آهو رو تا شب زندانی و کتک بزنید چون نمیخوام صبح رو به چشم ببینه،،میخوام همین امشب بخاطر شلاق زیاد،،بمیره!
بله.
همینقدر بی رحمانه و بی خبر از هیچی.
نیکدخت هم دختری بی گناه بود که به سمت زندگی خوش حرکت کرد.
دخترک بیچاره از کجا خبردار بود که پدرش به دست خودش آسیب میبیند یا بهترین دوستش/خدمتکارش،،بخاطر بیخبری از او در اثر شلاق زیاد خواهد مرد.
او از همه چیز بی خبر است.
دقیقا مثل همه.
به غیر از جناب.
آهو+هیوآ+گیسو+خدمتکاران.
همه بی خبرند ولی برای آنکه به خودشان ثابت کنند با خبرند،،باخیال کاملا برعکس حقیقت،،یک نفر را بخواهند بکشند..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_21
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان نیکدخت)
هوای سرد عذابم میداد.
هر نفسی که میکشیدم سوزش رو توی ریههام حس میکردم.
چشم هام رو به سختی باز کردم.
وقتی تاری چشمم از بین رفت و همه چیز واضح شد،،ماه رو توی آسمون سیاه شب دیدم.
کجام الان؟
سرم رو به سمت راست و چپ حرکت دادم.
آها.
همچنان داخل این باغم؟
هیچکس نیومده این اطراف؟
بعد از گذشت چند دقیقه تونستم بلند بشم و روی زمین بشینم.
چشم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم.
هنوز اونجاست؟
نمیدونم.
خیلی بیحال و کسل شدم.
با سختی بلند شدم.
تعادلم از دستم رفت و دوباره روی زمین افتادم.خیلی دردم گرفت.
-آییییییییی،،آخ،،هیچکس اینجا نیست؟؟؟!
چرا کسی نیست این اطراف؟
-ماریا؟؟؟جان من بیا کمکم!!نیازت دارم میدونم اونجایی.مارییییی؟؟؟؟
وضعیتم به قدری وخیم شده که مجبورم دست به دامن یه آدم بدجنس و خطرناک بشم.
چرا نمیاد؟
-من صبح اون رو بیهوش کردم باید تا الان بیدار شده باشه که!
با هزار سختی بلند شدم و تونستم روی پاهایم وایسم.
اولش یکم سرگیجه گرفتم،،ولی فقط چند ثانیه بود.
سمت آشپزخونه رفتم.
همه چی تاریکه.
چراغ رو روشن کردم و فقط چاقوی خونی روی زمین رو دیدم.ماری کجاست؟
اتاق های اطراف رو دونه به دونه گشتم ولی..نبود.
احسانی کسی اومده دنبالش یعنی؟
دستم رو روی سرم گذاشتم.
چشمم به خون خشک شده ی روی دستم افتاد.
همه چی مرور شد و تازه به خودم اومدم.
کولهم که روی زمین بود رو برداشتم و از اونجا بیرون رفتم.
جادهی جنگل تاریک و سرد بود.
هیچ جایی رو نمیدیدم فقط راه میرفتم.
صدای ماشین و نور نسبتا خفیفی از پشت سرم حس کردم.
نجات پیدا کردم؟!
برگشتم و با دو چراغ ماشین مواجه شدم.
دستم رو جلوی چشمم گرفتم.
ماشین وایساد و راننده بیرون اومد.
+تویی که!اینجا چیکار میکنی؟
صدای مردونه و آشنایی رو شنیدم.
چهرهش رو نمیتونستم ببینم.
صدام گرفته بود ولی گفتم:
-کی هستی؟نمیتونم ببینمت.
اومد جلوم و دستم رو گرفت و سمت ماشینش برد.
+سوارشو.
با زور نشستم تا اونم اومد و کنارم پشت فرمون نشست.
تازه دیدمش.
ایمان؟
آره.
بهش همچنان خیره بودم.
نگاهم کرد.
+اینجا چیکار میکنی؟خونه زندگی نداری مگه تو؟..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_22
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+تو اینجا چیکار میکنی؟خونه زندگی نداری مگه تو؟؟
چشمهاش،،چشمای اون روزش نبود.عصبی نبود.صداش هم توی سرش ننداخت.چشمهاش مهربون بود.
+خوبی؟
به خودم اومدم.
صدام گرفته بود و صدای نفسهام بلند بود.
-ندارم.فرار کردم از خونه.
متعجب شد ولی فقط چند ثانیه.
+چرا؟
-بیخیال دارم نابود میشم کمکم کن.
بیحال بودم.
-مریض شدم خیلی هم ناجور.جای امن سراغ داری؟البته ببخشیدا هنوز شناختی نداریم ولـ...
جملهم کامل نشد که دوباره بدنم درد گرفت و بیجون شد.
توان حرف زدن نداشتم.
انگاری از حالتم فهمیده بود که حالم چطوریه برای همین تکونم داد و سعی کرد کاری کنه هوشیار باشم.ولی دووم نیاوردم و از هوش رفتم.اوضاعم بشدت وخیم بود.
(ایمان)
این دختر چشه؟
مدام تکونش دادم بلکه هوشیار بمونه ولی نموند.
چه کار کنم؟؟
زندهس دیگه؟؟؟
دستم رو پایین بینیش گذاشتم و متوجه شدم هنوز نفس میکشه.
با هر نفسی که میکشید،،قفسهی سینهش پر و خالی میشد و این کاملا واضح بود.انگار پوست و استخوون نداشت.
خیلی عجیبه.این بیماری معمولی نیست به ریه هم ربط داره!
یادمه استاد قدیری داخل دانشگاه این موضوع رو بهمون گفته بود.
نباید دست رو دست بزارم.
استارت ماشین رو زدم و با بالاترین سرعت سمت شهر حرکت کردم.
باید برسونمش بیمارستان!
به قدری اوضاش وخیمه که منم نمیتونم متوجهش بشم.
چه بیماریایه؟
انقدر مشغول فکر این بیماری شدم که حواسم نبود و کامیون رو جلوم دیدم و..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_23
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
کامیون رو جلوم دیدم و در عرض یک ثانیه فرمون رو چرخوندم و از کامیون رد شدم.
جون سالم به در بردیم.
اگر مغزم قفل میکرد ممکن بود هیچکدوممون زنده نمونیم.
نفس عمیقی کشیدم.
نگاهی به انسان کنار دستم انداختم.
همچنان بیهوش بود.
روی دستش هم زخم داره.حتما خونریزی زیادی داشته.این زخم،،زخم چاقوئه.
دوباره به خودم اومدم و ماشین رو راه انداختم و با سرعت به مسیر ادامه دادم.
(نیکدخت)
بوی الکل به مشامم خورد و سوزش خفیفی رو روی دستم احساس کردم.
هوای گرم جریان داشت.
چشم هام رو به سختی باز کردم و وقتی نور رو دیدم چشمهام درد گرفت و سریع بستم.
بعد از چند دقیقه به نور عادت کردم و چشام باز شد کامل.
چرا فقط سقف رو میبینم؟
اینجا کجاست؟
سرم رو به سمت راست آروم حرکت دادم و با خانمی که مقنعه مشکی و مانتوی سفید پوشیده بود مواجه شدم.
-مـ.....من کـ..
به حرف اومد و گفت:
+تو الان بیمارستانی نباید به خودت فشار بیاری.استراحت کن الان دکتر رو خبر میکنم.
از اتاق بیرون رفت.
بیمارستان؟
اینجا رو هم فقط داخل فیلمها دیده بودم.عجیبه که الان داخلشم.
اصلا چیشده بود؟؟چه اتفاقی افتاده بود؟
دست راستم رو نگاه کردم.
سِرُم توی دستم بود و کف دستم رو باند پیچی کرده بودن.
الان پیرهنم تنم نیست.
یه بلوز و شلوار سفید تنمه.
اینم عجیبه.
من هیچوقت همچین لباسایی نپوشیده بودم به عمرم.
حالم یه کوچولو بهتره.
بهتر و راحتتر میتونم نفس بکشم.
حتما بخاطر این سِرُمه که بهترم کرده.
دیشب با ایمان بودم؟
اون منو آورد اینجا؟
چطور وسط جنگل بیمارستان پیدا میشه؟
نکنه اومدم داخل شهر؟
اونم..
کلی سوال داخل ذهنم بالانس میزد که ایمان لبخندزنان با یه دکتر وارد اتاق شدن.
دکتر تقریبا میانسال به نظر میرسید.
به زور سلامی کردم و دکتر هم جوابم رو داد.
+دختر جان اسمت چیه؟؟
به سختی و با صدای آروم گفتم:
-مگه خودتون.....نمیدونید؟؟؟
خندهش گرفت.
+میخوام از زبون خودت بشنوم،،اسم جالبی بود واقعا هیچ کجا این اسم رو نشنیدم.
لبخندی زدم و گفتم:
-نیک...نیکدخت.
ایمان هم کنارش ایستاده بود..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_24
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ایمان هم کنارش ایستاده بود.
نگاهم سمتش رفت.
تازه به خودش اومد و روبه دکتر گفت:
+متوجه بیماریش شدین استاد قدیری؟
استاد قدیری.
داخل دانشگاه استادش بوده یعنی؟
یعنی اونم تجربی خونده؟
جدی؟
کاش حقیقت داشته باشه حداقل بتونم بعدا ازش برای درسم کمک بگیرم.
+بیرون صحبت کنیم؟
ایمان با تاکید سر تکون داد:
+حتما.
با همدیگه بیرون رفتن و جلوی در وایسادن.
صدای مکالمهشون آروم بود ولی چیزایی تونستم بشنوم:
بیماریش هنوز قابل تشخیص..
صدای بلندگو اومد و نتونستم بقیه رو بشنوم.
بعدش گفت:
احتمال میدم ذاتالریه باشه..
خطرناکه..
صداهای مزاحم زیاد بودن واضح متوجه نشدم ولی بیشتر دقت کردم.
هنوز معلوم نیست شاید واقعا ذاتالریه باشه که..
که؟
لعنتی.
نتونستم بقیهش رو بخاطر صداهای مزاحم بشنوم.
ذاتالریه؟
چی هست؟
مربوط به ریههامه؟
بعد چند دقیقه ایمان تنهایی وارد اتاق شد.
بی احساس بود.
میخواستم بهش بگم اگر بیماری خاصی دارم تو چرا هیچ احساسی نداری؟
که بعدش فهمیدم منو اون اصلا باهم نسبتی نداریم که بخواد پیگیر یا نگرانم باشه.
تصوراتم خیلی بیش از حد شد.
-تجربی خوندی؟
صندلی کنار تختم نشست و گفت:
+آره.چطور؟
-ذاتالریه چیه؟من سال دوم دبیرستان بودم هنوز نخوندمش.خیلی خطرناکه؟
طبق شناختی که ازش داشتم خیلی جدی رفتار میکرد.
+از کجا فهمیدی منم تجربی خوندم؟
-معلومه دیگه به دکتر بیمارستان میگی استاد.
سری تکون داد.
-ذاتالریه چیه؟؟
+چرا انقدر کنجکاوی بدونی؟
ناباور نگاهش کردم.
-ببخشیدا بیماریایه که احتمالا الان داخل بدنم پرسه میزنه.نباید از بیماریم خبر داشته باشم؟
+مربوط به ریههاته.
حدسم درست بود.
-اینو که فهمیدم،،ادامهش؟
ادامه داد.
+چون داخل هوای سرد تنفس کردی به مدت طولانی،،همون یکی دو روز،،ذاتالریه گرفتی،،علائمی مثل سوزش ریه یا سرفه به مدت طولانی نداشتی؟؟
مکث کردم.
-چرا اتفاقا داشتم.خیلی سرفه عذابم داد.
سر تکون داد.
+خب دیگه اینا علائمش بودن.
-خب اگر اینا علائمش بودن،،چه مشکلی ایجاد میکنه؟
مکث کرد.
خیره شد بهم..
@shahdokhtegomshodeh