>شاهدختگمشده<
#part_20
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
فکر میکرد خبر مرگ نیکدخت رسیده است!
با سختی روبه هیوآ گفت:
+خاله،،نیکدخت..
هیوآ که در سختی هایش غرق شده متوجه حرف گیسو نشد و گیسو واقعا فکر کرد نیکدخت..مرده است.
گیسو هم بابت فکر اشتباهش روی زمین افتاد و اشک هایش جاری شد.
آهو هم همچنان لکنت داشت و ترسیده با صدایی که خودش میشنوید میگفت:
+بـ.بانو قـ.قـ.قسم میخـ.خورم مـ.من نبودم!!
کمکم افرادی که دور و بر هیوآ و بقیه بودند با صدای گریه بیدار شدند و گیج همدیگه را نگاه کردند.
اکنون خورشید به طور کامل نمایان شد و نور گرم و ملایمش را روی کره ی زمین انداخت.
تا بعد از ظهر همهی افراد عمارت خبردار شدند که جناب این عمارت قطع نخاع و دخترش گمشده یا فرار کرده.
هیوآ،،گیسو و بعضی خدمتکاران در سکوت داخل پذیرایی نشستهاند و گیسو خوشحال از حرف هیوآ که متوجه شد نیکدختش سالم است.
آهو به دستور هیوآ،،داخل انباری تاریک و خالی حبس شده و درحال کتک خوردن است به دست خدمتکاران هیوآ.
دستور هیوآ این بود که:
+آهو رو تا شب زندانی و کتک بزنید چون نمیخوام صبح رو به چشم ببینه،،میخوام همین امشب بخاطر شلاق زیاد،،بمیره!
بله.
همینقدر بی رحمانه و بی خبر از هیچی.
نیکدخت هم دختری بی گناه بود که به سمت زندگی خوش حرکت کرد.
دخترک بیچاره از کجا خبردار بود که پدرش به دست خودش آسیب میبیند یا بهترین دوستش/خدمتکارش،،بخاطر بیخبری از او در اثر شلاق زیاد خواهد مرد.
او از همه چیز بی خبر است.
دقیقا مثل همه.
به غیر از جناب.
آهو+هیوآ+گیسو+خدمتکاران.
همه بی خبرند ولی برای آنکه به خودشان ثابت کنند با خبرند،،باخیال کاملا برعکس حقیقت،،یک نفر را بخواهند بکشند..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_21
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان نیکدخت)
هوای سرد عذابم میداد.
هر نفسی که میکشیدم سوزش رو توی ریههام حس میکردم.
چشم هام رو به سختی باز کردم.
وقتی تاری چشمم از بین رفت و همه چیز واضح شد،،ماه رو توی آسمون سیاه شب دیدم.
کجام الان؟
سرم رو به سمت راست و چپ حرکت دادم.
آها.
همچنان داخل این باغم؟
هیچکس نیومده این اطراف؟
بعد از گذشت چند دقیقه تونستم بلند بشم و روی زمین بشینم.
چشم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم.
هنوز اونجاست؟
نمیدونم.
خیلی بیحال و کسل شدم.
با سختی بلند شدم.
تعادلم از دستم رفت و دوباره روی زمین افتادم.خیلی دردم گرفت.
-آییییییییی،،آخ،،هیچکس اینجا نیست؟؟؟!
چرا کسی نیست این اطراف؟
-ماریا؟؟؟جان من بیا کمکم!!نیازت دارم میدونم اونجایی.مارییییی؟؟؟؟
وضعیتم به قدری وخیم شده که مجبورم دست به دامن یه آدم بدجنس و خطرناک بشم.
چرا نمیاد؟
-من صبح اون رو بیهوش کردم باید تا الان بیدار شده باشه که!
با هزار سختی بلند شدم و تونستم روی پاهایم وایسم.
اولش یکم سرگیجه گرفتم،،ولی فقط چند ثانیه بود.
سمت آشپزخونه رفتم.
همه چی تاریکه.
چراغ رو روشن کردم و فقط چاقوی خونی روی زمین رو دیدم.ماری کجاست؟
اتاق های اطراف رو دونه به دونه گشتم ولی..نبود.
احسانی کسی اومده دنبالش یعنی؟
دستم رو روی سرم گذاشتم.
چشمم به خون خشک شده ی روی دستم افتاد.
همه چی مرور شد و تازه به خودم اومدم.
کولهم که روی زمین بود رو برداشتم و از اونجا بیرون رفتم.
جادهی جنگل تاریک و سرد بود.
هیچ جایی رو نمیدیدم فقط راه میرفتم.
صدای ماشین و نور نسبتا خفیفی از پشت سرم حس کردم.
نجات پیدا کردم؟!
برگشتم و با دو چراغ ماشین مواجه شدم.
دستم رو جلوی چشمم گرفتم.
ماشین وایساد و راننده بیرون اومد.
+تویی که!اینجا چیکار میکنی؟
صدای مردونه و آشنایی رو شنیدم.
چهرهش رو نمیتونستم ببینم.
صدام گرفته بود ولی گفتم:
-کی هستی؟نمیتونم ببینمت.
اومد جلوم و دستم رو گرفت و سمت ماشینش برد.
+سوارشو.
با زور نشستم تا اونم اومد و کنارم پشت فرمون نشست.
تازه دیدمش.
ایمان؟
آره.
بهش همچنان خیره بودم.
نگاهم کرد.
+اینجا چیکار میکنی؟خونه زندگی نداری مگه تو؟..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_22
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+تو اینجا چیکار میکنی؟خونه زندگی نداری مگه تو؟؟
چشمهاش،،چشمای اون روزش نبود.عصبی نبود.صداش هم توی سرش ننداخت.چشمهاش مهربون بود.
+خوبی؟
به خودم اومدم.
صدام گرفته بود و صدای نفسهام بلند بود.
-ندارم.فرار کردم از خونه.
متعجب شد ولی فقط چند ثانیه.
+چرا؟
-بیخیال دارم نابود میشم کمکم کن.
بیحال بودم.
-مریض شدم خیلی هم ناجور.جای امن سراغ داری؟البته ببخشیدا هنوز شناختی نداریم ولـ...
جملهم کامل نشد که دوباره بدنم درد گرفت و بیجون شد.
توان حرف زدن نداشتم.
انگاری از حالتم فهمیده بود که حالم چطوریه برای همین تکونم داد و سعی کرد کاری کنه هوشیار باشم.ولی دووم نیاوردم و از هوش رفتم.اوضاعم بشدت وخیم بود.
(ایمان)
این دختر چشه؟
مدام تکونش دادم بلکه هوشیار بمونه ولی نموند.
چه کار کنم؟؟
زندهس دیگه؟؟؟
دستم رو پایین بینیش گذاشتم و متوجه شدم هنوز نفس میکشه.
با هر نفسی که میکشید،،قفسهی سینهش پر و خالی میشد و این کاملا واضح بود.انگار پوست و استخوون نداشت.
خیلی عجیبه.این بیماری معمولی نیست به ریه هم ربط داره!
یادمه استاد قدیری داخل دانشگاه این موضوع رو بهمون گفته بود.
نباید دست رو دست بزارم.
استارت ماشین رو زدم و با بالاترین سرعت سمت شهر حرکت کردم.
باید برسونمش بیمارستان!
به قدری اوضاش وخیمه که منم نمیتونم متوجهش بشم.
چه بیماریایه؟
انقدر مشغول فکر این بیماری شدم که حواسم نبود و کامیون رو جلوم دیدم و..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_23
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
کامیون رو جلوم دیدم و در عرض یک ثانیه فرمون رو چرخوندم و از کامیون رد شدم.
جون سالم به در بردیم.
اگر مغزم قفل میکرد ممکن بود هیچکدوممون زنده نمونیم.
نفس عمیقی کشیدم.
نگاهی به انسان کنار دستم انداختم.
همچنان بیهوش بود.
روی دستش هم زخم داره.حتما خونریزی زیادی داشته.این زخم،،زخم چاقوئه.
دوباره به خودم اومدم و ماشین رو راه انداختم و با سرعت به مسیر ادامه دادم.
(نیکدخت)
بوی الکل به مشامم خورد و سوزش خفیفی رو روی دستم احساس کردم.
هوای گرم جریان داشت.
چشم هام رو به سختی باز کردم و وقتی نور رو دیدم چشمهام درد گرفت و سریع بستم.
بعد از چند دقیقه به نور عادت کردم و چشام باز شد کامل.
چرا فقط سقف رو میبینم؟
اینجا کجاست؟
سرم رو به سمت راست آروم حرکت دادم و با خانمی که مقنعه مشکی و مانتوی سفید پوشیده بود مواجه شدم.
-مـ.....من کـ..
به حرف اومد و گفت:
+تو الان بیمارستانی نباید به خودت فشار بیاری.استراحت کن الان دکتر رو خبر میکنم.
از اتاق بیرون رفت.
بیمارستان؟
اینجا رو هم فقط داخل فیلمها دیده بودم.عجیبه که الان داخلشم.
اصلا چیشده بود؟؟چه اتفاقی افتاده بود؟
دست راستم رو نگاه کردم.
سِرُم توی دستم بود و کف دستم رو باند پیچی کرده بودن.
الان پیرهنم تنم نیست.
یه بلوز و شلوار سفید تنمه.
اینم عجیبه.
من هیچوقت همچین لباسایی نپوشیده بودم به عمرم.
حالم یه کوچولو بهتره.
بهتر و راحتتر میتونم نفس بکشم.
حتما بخاطر این سِرُمه که بهترم کرده.
دیشب با ایمان بودم؟
اون منو آورد اینجا؟
چطور وسط جنگل بیمارستان پیدا میشه؟
نکنه اومدم داخل شهر؟
اونم..
کلی سوال داخل ذهنم بالانس میزد که ایمان لبخندزنان با یه دکتر وارد اتاق شدن.
دکتر تقریبا میانسال به نظر میرسید.
به زور سلامی کردم و دکتر هم جوابم رو داد.
+دختر جان اسمت چیه؟؟
به سختی و با صدای آروم گفتم:
-مگه خودتون.....نمیدونید؟؟؟
خندهش گرفت.
+میخوام از زبون خودت بشنوم،،اسم جالبی بود واقعا هیچ کجا این اسم رو نشنیدم.
لبخندی زدم و گفتم:
-نیک...نیکدخت.
ایمان هم کنارش ایستاده بود..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_24
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
ایمان هم کنارش ایستاده بود.
نگاهم سمتش رفت.
تازه به خودش اومد و روبه دکتر گفت:
+متوجه بیماریش شدین استاد قدیری؟
استاد قدیری.
داخل دانشگاه استادش بوده یعنی؟
یعنی اونم تجربی خونده؟
جدی؟
کاش حقیقت داشته باشه حداقل بتونم بعدا ازش برای درسم کمک بگیرم.
+بیرون صحبت کنیم؟
ایمان با تاکید سر تکون داد:
+حتما.
با همدیگه بیرون رفتن و جلوی در وایسادن.
صدای مکالمهشون آروم بود ولی چیزایی تونستم بشنوم:
بیماریش هنوز قابل تشخیص..
صدای بلندگو اومد و نتونستم بقیه رو بشنوم.
بعدش گفت:
احتمال میدم ذاتالریه باشه..
خطرناکه..
صداهای مزاحم زیاد بودن واضح متوجه نشدم ولی بیشتر دقت کردم.
هنوز معلوم نیست شاید واقعا ذاتالریه باشه که..
که؟
لعنتی.
نتونستم بقیهش رو بخاطر صداهای مزاحم بشنوم.
ذاتالریه؟
چی هست؟
مربوط به ریههامه؟
بعد چند دقیقه ایمان تنهایی وارد اتاق شد.
بی احساس بود.
میخواستم بهش بگم اگر بیماری خاصی دارم تو چرا هیچ احساسی نداری؟
که بعدش فهمیدم منو اون اصلا باهم نسبتی نداریم که بخواد پیگیر یا نگرانم باشه.
تصوراتم خیلی بیش از حد شد.
-تجربی خوندی؟
صندلی کنار تختم نشست و گفت:
+آره.چطور؟
-ذاتالریه چیه؟من سال دوم دبیرستان بودم هنوز نخوندمش.خیلی خطرناکه؟
طبق شناختی که ازش داشتم خیلی جدی رفتار میکرد.
+از کجا فهمیدی منم تجربی خوندم؟
-معلومه دیگه به دکتر بیمارستان میگی استاد.
سری تکون داد.
-ذاتالریه چیه؟؟
+چرا انقدر کنجکاوی بدونی؟
ناباور نگاهش کردم.
-ببخشیدا بیماریایه که احتمالا الان داخل بدنم پرسه میزنه.نباید از بیماریم خبر داشته باشم؟
+مربوط به ریههاته.
حدسم درست بود.
-اینو که فهمیدم،،ادامهش؟
ادامه داد.
+چون داخل هوای سرد تنفس کردی به مدت طولانی،،همون یکی دو روز،،ذاتالریه گرفتی،،علائمی مثل سوزش ریه یا سرفه به مدت طولانی نداشتی؟؟
مکث کردم.
-چرا اتفاقا داشتم.خیلی سرفه عذابم داد.
سر تکون داد.
+خب دیگه اینا علائمش بودن.
-خب اگر اینا علائمش بودن،،چه مشکلی ایجاد میکنه؟
مکث کرد.
خیره شد بهم..
@shahdokhtegomshodeh
آدمامیانومیرن.
اینتوییکهنبایدبخاطرشونتغییرکنی!
اوناماندگارنیستنهیچوقت
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_25
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
خیره شد بهم.
خیلی سرد رفتار میکرد و جدی.حالم داشت بهم میخورد.
+هنوز مطمئن نیستیم که ذاتالریه داشته باشی ولی اگر هم داشته باشی منجر به مرگت میشه.خیلیم خطرناکه.
خشکم زد.
-مـ..منجر بـ.به مرگـ..مرگم؟؟؟
سری به نشونه تأیید تکون داد.
دلم میخواست چند تا فحش بهش بدم.
آخه لعنتی خبر مرگ رو اینطوری میدن به آدم؟
بلند شدم و روی تخت نشستم.
همچنان نگاهش رو من بود.
همچنان بی احساس و جدی نگاهم میکرد.
چشم هام اشکی شد.
حس بدی بهم دست داد و همه چی مرور شد برام.
اگر...اگر فقط از عمارت بیرون نمیومدم اینطوری نمیشد.
یه قطره اشک از چشمهام چکید.
نفسم حبس شد.
چرا آخه من؟؟؟
بغض عجیبی از روی عصبانیت و حسرت توی وجودم بود.
اگر فقط از عمارت فرار نمیکردم..
اگر فقط مخالفت نمیکردم...
و هزار تا اگر دیگه که میتونستم به خودم بگم.
لعنت به خودم.
+خب حالا نمیخواد بد به دلت راه بدی..
بلند شد و ادامه داد.
+هنوز مطمئن نیستیم که مبتلا باشی،،اگر هم باشی شاید خیلی خوششانس باشی و بتونی با دارو یا عمل حلش کنی.
به سمت در حرکت کرد که عصبانیتم که دلیلش خودم بودم رو سر اون خالی کردم.
با تمام وجود داد زدم:
-لعنتی چطور میتونی این شکلی انقدر بی احساس همچین چیزی رو بگی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
برگشتم سمتم.
اون نگاه جدی و بی احساسش درحالی که داد میزدم هم پابرجا بود،،عذابم میداد.
-چیههههه؟؟؟؟چرا اینطوری نگاهم میکنی؟؟؟؟!!!!!
با صدای آروم گفت:
+ما حتی نسبتی با هم نداریم که بخوام نسبت بهت واکنشی نشون بدم.تازه باید خیلیم قدردان زحماتی که برات کشیدم باشی ناسپاس!خجالت بکش از سنت واقعا!
از اتاق بیرون رفت و دو تا خانم با عجله وارد اتاق شدن،،حتما بخاطر صدای بلندم اومدن..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_26
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(ایمان)
دختره ی عوضی.
چطور جرعت میکنه اینطوری رفتار کنه؟؟با وجود اینکه دوبار جونشو نجات دادم و از من کوچکتره.
بی ادب گستاخ.
همینه دیگه وقتی از خونه فرار کرده حتما اخلاقش هم..
+اتفاقی افتاده!؟
به خودم اومدم.
+جان؟
+صدای فریاد شنیدم از اتاقی که نیکدخت داخلش بود.
+استاد،،واقعا ذاتالریه داره؟؟
توی فکر فرو رفت.
+مطمئن نیستیم.چطور؟؟نسبتی داری باهاش؟
اخم هام توی هم رفت،،چهرهی عصبیم رو دید و متعجب شد.
+میدونی چیه استاد؟انسان هایی که ناسپاسن درقبال کارای بزرگی که براشون انجام دادی،،واقعا لیاقتشون مرگه!!
رنگ ترس رو داخل چهرهی استاد قدیری دیدم.
+ایمان،،تو واقعا فرد عصبی و کینهای ای هستی،،تروخدا فراموش کن!جونشو برای رضایت خدا نجات دادی..بقیهش رو بزار کنار..
لحنش مثل نصیحت بود.
سرم رو بالا آوردم و داخل چشمهاش نگاه کردم.
یکم ترسید ولی حرفی رو زد که بعدش از شدت عصبانیت،،فقط خارج شدم از اونجا.
وارد محوطه شدم و تند تند نفس میکشیدم.
شاید استادم باشه ولی چطور جرعت میکنه همچنین حرفی رو به من بزنه؟؟؟
همش حرفش توی ذهنم تکرار میشد:
تو از کجا میدونی در آینده چه اتفاقی میوفته؟اصلا شاید همین دختر در آینده بشه فردی که تورو کنترل میکنه.
اولش متوجه نشدم ولی با جملهی بعدیش..
شاید به قدری عاشقش بشی که خودتو کتک بزنی برای اینکه چرا قبلا آرزوی مرگش رو داشتی!؟
چطور میتونم عاشق همچین دختر گستاخ و پررویی بشم؟؟
قدیری کنارم نبود،،ولی گفتم:
+استاد،،شاید الان به قدری از فکر عشق متنفر بشم که خودم و کتک بزنم و به خودم لعنت بفرستم.
+نه..
برگشتم.
استاد قدیری درست پشت سرم وایساده بود.
متعجب شدم و یکم جا خوردم.
+هیچکس از آینده خبر نداره پس الکی حرف نزن.اینو به عنوان استادت گفتم نه به عنوان یه دکتر!
محکم تر،،قاطعانه تر و جدی تر گفت و وارد بیمارستان شد.
حرفش راسته ولی از فکر اون دختر هم از الان حالم بهم میخوره.
بهتره زودتر برم خونه.
تقریبا طلوع آفتابه..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_27
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(نیکدخت)
با نور کم جون خورشید که به صورتم تابید،،بیدار شدم.
هوا کاملا روشن شده.
یکی دو ساعت بیشتر خواب نبودم.
بلند شدم و دمپایی هام رو پوشیدم،،سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.
به چشمهام شک کردم.
نمیدونستم الان عمارتم یا بیمارستان.هرروزی که داخل اتاقم بیدار میشدم این حرکت رو انجام میدادم.ولی الان؟
چرا باید همچین چیزی یادم بیوفته؟
گیج شدم.
سمت آینه رفتم و دستی به موهای موجدارم زدم و از اتاقم بیرون رفتم.
در رو که بستم با یه خانم مواجه شدم.فکر میکنم داخل فیلمها بهشون میگفتن پرستار!
+نیکدخت خانم کجا تشریف میبری؟
یاد پدرم افتادم.
چرا هر حرکتی منو یاد گذشته میندازه؟
لبخندی زدم.
-راستش خسته شدم توی اتاقم میخوام یکم دور بزنم.
اونم لبخندی زد.
+بعد از اینکه دور زدی برگرد اتاقت چون قراره سیتیاسکن از ریههات بگیریم،،باید مطمئن بشیم چه بیماریای داری.
اتفاقات دیشب مثل باد از ذهنم رد شد.
اگر اینطوریه ایمان کجاست؟
نکنه رفته و منو اینجا گذاشته؟
خودش منو رسوند اینجا و بعدش جا زد؟بخاطر بحث دیشب؟
-حتما.
سری به نشونه رضایت تکون داد و از کنارم رد شد.
منم راه افتادم و سمت محوطهی بیمارستان رفتم.
در شیشهای باز شد و باد خنکی پوستم رو لمس کرد.آخ چه هوایی!
بارونی هم هست،،بهبه.
ولی نباید زیاد بیرون باشم.ممکنه بیماریم روندش تندتر بشه.
پاهام رو حرکت دادم.
ولی اونا تکون نخوردن،،انگاری سنگین ترین وزنه هارو آویز پاهام کردن.حالـ.حالم..
من..
به سختی پاهام رو حرکت دادم و پله هارو به سمت پایین رفتم.
گریهم اوج گرفت.
بهقدری شدید،،که تحمل وزن خودم رو هم نداشتم.
همونجا روی پله نشستم و اشکهام با سرعت روی صورتم میریختن.
آره.
به پایان رسیدن عمرم فکر میکردم
به شبی فکر میکردم که چشمهام رو بستم و دیگه نتونم بازشون کنم.
از کجا معلوم؟
شاید امروز آخرین صبحی بوده باشه که نور خورشید رو دیدم!
شاید امروز آخرین روزی باشه که بیرون از عمارت بودم!
شاید امروز آخرین روزی باشه که..
+اسمت چیه؟
با سختی سرم رو بالا آوردم و چهرهی دکتر قدیری رو دیدم.
چشمهام تار بود.
+عه تویی که!اسمت چی بود؟میدونم نیک داشت توش..نیکی؟؟
با صدای لرزون گرفتم:
-نیـ....ـــکدخت.
+آها.
اینجا دیگه چیکارم داره؟
+نیکدخت جان پاشو باید بری عکس سی تی اسکن از ریهت بگیری.الان وقتشه.
آروم ولی با سختی بلند شدم و پشت سر دکتر راه افتادم.
پلههارو به سمت بالا طی کردیم.
اشک هام رو پاک کردم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم.
وارد یه اتاق شدیم و عکس رو گرفتم و از اونجا بیرون اومدم.
ناخودآگاه به سمت راست رفتم به جای اینکه سمت پلهها یعنی سمت چپ برم.
راهرو رو طی کردم.
از کنار یکی از اتاق ها رد شدم.
دست خودم نبود ولی خیلی توجهم جلب شد.
سرم رو چرخوندم..
@shahdokhtegomshodeh