eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (ایمان) دختره ی عوضی. چطور جرعت می‌کنه اینطوری رفتار کنه؟؟با وجود اینکه دوبار جونشو نجات دادم و از من کوچکتره. بی ادب گستاخ. همینه دیگه وقتی از خونه فرار کرده حتما اخلاقش هم.. +اتفاقی افتاده!؟ به خودم اومدم. +جان؟ +صدای فریاد شنیدم از اتاقی که نیکدخت داخلش بود. +استاد،،واقعا ذات‌الریه داره؟؟ توی فکر فرو رفت. +مطمئن نیستیم.چطور؟؟نسبتی داری باهاش؟ اخم هام توی هم رفت،،چهره‌ی عصبیم رو دید و متعجب شد. +می‌دونی چیه استاد؟انسان هایی که ناسپاسن درقبال کارای بزرگی که براشون انجام دادی،،واقعا لیاقتشون مرگه!! رنگ ترس رو داخل چهره‌ی استاد قدیری دیدم. +ایمان،،تو واقعا فرد عصبی و کینه‌ای ای هستی،،تروخدا فراموش کن!جونشو برای رضایت خدا نجات دادی..بقیه‌ش رو بزار کنار.. لحنش مثل نصیحت بود. سرم رو بالا آوردم و داخل چشم‌هاش نگاه کردم. یکم ترسید ولی حرفی رو زد که بعدش از شدت عصبانیت،،فقط خارج شدم از اونجا. وارد محوطه شدم و تند تند نفس می‌کشیدم. شاید استادم باشه ولی چطور جرعت می‌کنه همچنین حرفی رو به من بزنه؟؟؟ همش حرفش توی ذهنم تکرار میشد: تو از کجا می‌دونی در آینده چه اتفاقی میوفته؟اصلا شاید همین دختر در آینده بشه فردی که تورو کنترل می‌کنه. اولش متوجه نشدم ولی با جمله‌ی بعدیش.. شاید به قدری عاشقش بشی که خودتو کتک بزنی برای اینکه چرا قبلا آرزوی مرگش رو داشتی!؟ چطور میتونم عاشق همچین دختر گستاخ و پررویی بشم؟؟ قدیری کنارم نبود،،ولی گفتم: +استاد،،شاید الان به قدری از فکر عشق متنفر بشم که خودم و کتک بزنم و به خودم لعنت بفرستم. +نه.. برگشتم. استاد قدیری درست پشت سرم وایساده بود. متعجب شدم و یکم جا خوردم. +هیچکس از آینده خبر نداره پس الکی حرف نزن.اینو به عنوان استادت گفتم نه به عنوان یه دکتر! محکم تر،،قاطعانه تر و جدی تر گفت و وارد بیمارستان شد. حرفش راسته ولی از فکر اون دختر هم از الان حالم بهم میخوره. بهتره زودتر برم خونه. تقریبا طلوع آفتابه.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (نیکدخت) با نور کم جون خورشید که به صورتم تابید،،بیدار شدم. هوا کاملا روشن شده. یکی دو ساعت بیشتر خواب نبودم. بلند شدم و دمپایی هام رو پوشیدم،،سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم. به چشم‌هام شک کردم. نمی‌دونستم الان عمارتم یا بیمارستان.هرروزی که داخل اتاقم بیدار میشدم این حرکت رو انجام میدادم.ولی الان؟ چرا باید همچین چیزی یادم بیوفته؟ گیج شدم. سمت آینه رفتم و دستی به موهای موج‌دارم زدم و از اتاقم بیرون رفتم. در رو که بستم با یه خانم مواجه شدم.فکر میکنم داخل فیلم‌ها بهشون میگفتن پرستار! +نیکدخت خانم کجا تشریف میبری؟ یاد پدرم افتادم. چرا هر حرکتی منو یاد گذشته میندازه؟ لبخندی زدم. -راستش خسته شدم توی اتاقم می‌خوام یکم دور بزنم. اونم لبخندی زد. +بعد از اینکه دور زدی برگرد اتاقت چون قراره سی‌تی‌اسکن‌ از ریه‌هات بگیریم،،باید مطمئن بشیم چه بیماری‌ای داری. اتفاقات دیشب مثل باد از ذهنم رد شد. اگر اینطوریه ایمان کجاست؟ نکنه رفته و منو اینجا گذاشته؟ خودش منو رسوند اینجا و بعدش جا زد؟بخاطر بحث دیشب؟ -حتما. سری به نشونه رضایت تکون داد و از کنارم رد شد. منم راه افتادم و سمت محوطه‌ی بیمارستان رفتم. در شیشه‌ای باز شد و باد خنکی پوستم رو لمس کرد.آخ چه هوایی! بارونی هم هست،،به‌به. ولی نباید زیاد بیرون باشم.ممکنه بیماریم روندش تندتر بشه. پاهام رو حرکت دادم. ولی اونا تکون نخوردن،،انگاری سنگین ترین وزنه هارو آویز پاهام کردن.حالـ.حالم.. من.. به سختی پاهام رو حرکت دادم و پله هارو به سمت پایین رفتم. گریه‌م اوج گرفت. به‌قدری‌ شدید،،که تحمل وزن خودم رو هم نداشتم. همونجا روی پله نشستم و اشک‌هام با سرعت روی صورتم میریختن. آره. به پایان رسیدن عمرم فکر میکردم به شبی فکر میکردم که چشم‌هام رو بستم و دیگه نتونم بازشون کنم. از کجا معلوم؟ شاید امروز آخرین صبحی بوده باشه که نور خورشید رو دیدم! شاید امروز آخرین روزی باشه که بیرون از عمارت بودم! شاید امروز آخرین روزی باشه که.. +اسمت چیه؟ با سختی سرم رو بالا آوردم و چهره‌ی دکتر قدیری رو دیدم. چشم‌هام تار بود. +عه تویی که!اسمت چی بود؟میدونم نیک داشت توش..نیکی؟؟ با صدای لرزون گرفتم: -نیـ....ـــکدخت. +آها. اینجا دیگه چیکارم داره؟ +نیکدخت جان پاشو باید بری عکس سی تی اسکن از ریه‌ت بگیری.الان وقتشه. آروم ولی با سختی بلند شدم و پشت سر دکتر راه افتادم. پله‌هارو‌ به سمت بالا طی کردیم. اشک هام رو پاک کردم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم. وارد یه اتاق شدیم و عکس رو گرفتم و از اونجا بیرون اومدم. ناخود‌آگاه به سمت راست رفتم به جای اینکه سمت پله‌ها یعنی سمت چپ برم. راهرو رو طی کردم. از کنار یکی از اتاق ها رد شدم. دست خودم نبود ولی خیلی توجهم جلب شد. سرم رو چرخوندم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| دست خودم نبود ولی خیلی توجهم جلب شد. سرم رو چرخوندم. ضربان قلبم بالا رفت و شوکه شدم. -جـ..جناب!!!!!!؟ اشک توی چشم‌هام جمع شد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم. اون اینجا چیکار میکنه؟؟ پرستاری وارد اتاقش شد. شوکه به پدرم نگاه میکردم. دلیلش چیه که اون اینجاست؟؟ چرا دقیقا بیمارستانی که من هستم؟ نکنه اتفاق جدی‌ای براش افتاده؟؟ موقعی که پرستار کارش تموم شد و به سمت در خروجی اومد اشک هام رو پاک کردم و خودم رو جمع‌وجور کردم. بیرون اومد. -ببخشید این آقا..چرا اینجاست؟؟یعنی منظورم اینه که چه اتفاقی براشون افتاده؟ صدام لرزون بود. در تلاش بودم جلوی ریزش اشک‌هام رو بگیرم. پرستار یکم مشکوک شد. خودم رو رسما لو دادم چم شده آخه؟ +همراهشین؟ -نه فقط برام آشنا بود. +چند شب پیش منتقل شد اینجا،،قطع نخاع شده بخاطر ضربه‌ای که به گردنش خورده. بخاطر ضربه ای که به گردنش خورده. گر....گردنش؟؟ چند شب پیش؟؟ من؟؟ نکنه،،اون شب که فرار کردم..ضربه زدم..بیهوش شد.. ایندفعه به قدری شوکه شدم که حتی اشک‌هام هم جاری نشد. یـ..یعنی..پـ..پدرم به دست خودم..قطع نخاع شـ..شده؟؟؟؟؟!!!! سرم تیر کشید. محکم با دستم سرم رو گرفتم. چرا؟؟؟؟ متوجه هیچی نشدم. چشمام رو باز کردم. دراز کشیدم. روی تختمم. +بهوش اومد دکتر. نگاهم به پرستار بغل دستم افتاد. +چی دیدی که انقدر شوکه شدی؟فشار عصبیت خیلی بالا بود و خطرناک. سرم رو به سمت چپ چرخوندم.دکتر قدیری رو دیدم. سرم توی دستم بود. انگاری از حال رفته بودم. حرف اون پرستار توی ذهنم تکرار شد. چند شب پیش منتقل شد اینجا،،قطع نخاع شده بخاطر ضربه‌ای که به گردنش خورده. بابا. بغضم شکست. در همین حین که گریه میکردم،،دکتر و پرستار از اتاق بیرون رفتن. وقتی رفتن با تمام وجود گریه کردم. چرا؟؟؟ چرا اونم به دست من؟؟؟ خاک تو سرت نیکدخت خاک تو سرت اون شب خونه میموندی نه به خودت آسیب می‌رسید نه بابات. همچنان درحال سرزنش کردن خودم بودم و اشک میریختم. (پرش زمانی: غروب) چشمم رو به پنجره و خورشید که نور نارنجی و صورتی رو داخل اتاق پخش کرده بود دوخته بودم. حقمه بمیرم. هنوز جواب سی‌تی‌اسکن‌ نیومده. چرا. همش فکرم مشغول جناب بود.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| همش فکرم مشغول جناب بود. ولی مثل صبح،،اشک نمیریختم و سرم سنگین نشده بود. دیدن نور آفتاب درحال غروب کردن،،آرامش خاصی داشت. ولی بازم به جناب و کار اشتباهم فکر میکردم. در باز شد. سرم رو چرخوندم و دکتر رو دیدم. سعی کردم بلند بشم که گفت: +نه نه راحت باش. لبخند زدم. -چی‌شده دکتر؟ پاکتی توی دستش بود. جلو آورد و عکس سی‌تی‌اسکن رو از داخلش درآورد. جدی شدم،،یکمم استرس گرفتم. -جوابش چیه دکتر؟ لبخندی زد و گفت: +بهت تبریک میگم.خیلی بدنت مقاومت بالایی داره.خداروشکر جریان جدی نیست و ذات‌الریه نداری،،فقط ویروس داری. لبخند زدم. ولی خوشحال نشدم. من نباید خوب باشم. باید تاوان پس بدم. لبخندم هر لحظه مصنوعی تر میشد. پدرم،،بخاطر من هیچوقت خوب نمیشه. باید بهش سر بزنم. -دکتر کی مرخص میشم؟ +میتونیم همین الان مرخصت کنیم. -نه نه نمیشه بمونم؟ با چهره‌ای متعجب نگاهم کرد. +چرا،،میشه.برای بیماریت میتونی چند روز بمونی.اصلا تو همراه نداری؟ -چرا دارم.ایمان بود دیگه. خنده‌ش گرفت. +ایمان که غیب شد بعد از اون نتونستم ببینمش،،اگر همراهت بود شاید میومد یا کنارت می‌موند. پوزخند زدم. -خودش من رو آورده بیمارستان بعد همراهم نباشه؟مسخره‌س! +چمیدونم والا. از اتاق خارج شد و توی افکارم غرق شدم. باید برم ببینمش. بلند شدم و دمپایی هام رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم و به سمت راه‌پله‌ها راه افتادم. پله هارو بالا رفتم سمت اتاق جناب رفتم. به شیشه اتاق نگاه کردم ولی پرده کشیده بودن و نتونستم داخل رو ببینم،،بنابر این در رو باز کردم. چشم‌هام گرد شد. -تـ....تو؟؟؟ @shahdokhtegomshodeh
بیخیال‌عزیزم،،هممون‌توداستان‌یه‌نفر آدم‌بده‌ایم ! @shahdokhtegomshodeh
لیاقت‌تو‌کسی‌نیست‌که‌برگرده لیاقت‌تو‌کسیه‌که‌هیچوقت‌ولت‌نکرده ! @shahdokhtegomshodeh
سلاااام،،دخترخانومای چنل،،روزتون مبارکککککـ به مناسبت روز دختر دو پآرت امروز قرار میگیره داخل چنل:))))))
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -تـ....تو؟؟؟ هیوآ،،با چشم‌های نمناک نگاهم کرد و وقتی کاملا متوجه شد من نیکدختم رنگ خشم به صورتش اومد. جا خوردم و ترسیدم. +دختره‌ی عوضی! با حرفی که هیوآ زد چشم هام گرد شد از تعجب. مادرم هیچوقت با من اینطوری حرف نزده بود! نفس هام تنگ شد. بلند شد و مقابلم وایساد. همون پیرهن تنش بود.قهوه‌ای/کرمی بلند. ظاهرش به هم ریخته بود. ولی موهاش که زیر روسری بود بیشتر از ظاهرش به‌هم ریخته بود. ترس وجودم رو فرا گرفت. دستم شروع به لرزیدن کرد. +اینجا چه غلطی میکنی؟؟ در رو با دست چپ‌ش بست. اوضاع خیلی به‌هم ریخته شد. جناب،،مثل قبل خواب بود. اگر هم بیدار میشد چه فایده ای داشت؟ نه می‌تونه تکون بخوره نه حرفی بزنه. با این فکر بغضم گرفت و چشم‌هام خیس اشک شد. هیوآ همچنان خیره به من بود. +چته؟؟فکر کردی هیچوقت پیدات نمیکنم و تاوان کاری رو که با شوهرم کردی رو ازت پس نمی‌گیرم؟ جدی تر شدم و بغض رو گذاشتم برای بعد. -تو پیدام کردی؟؟؟مثل اینکه خودم اومدم به جناب سر بزنـ.. +هیسسس،،از الان حقی نداری که اسم شوهر من رو روی زبونت بیاری،،شیرفهم شدی؟؟؟ عصبی شدم. -اولا من اسمش رو نیاوردم،،دوما تو کی هستی که برام تعیین تکلیف کنه؟سوما،،تو واقعا فکر کردی من میدونستم اینطوری میشه؟؟؟فکر کردی من میدونستم عاقبت فرار این میشه؟؟ اون هم عصبی‌تر از قبل گفت: +ازین به بعد به اندازه ی یه بانو داخل عمارت جای نداری.اول یه شبانه روز حبس در انباری داری بعد مثه هرزه ها کارای من و پدرت رو انجام میدی،،بعدشم دیگه ما والدینت نیستیم و حقی نداری ما رو پدر و مادر بانو و جناب خطاب کنی.فهمیدی؟؟؟؟ پوزخند زدم. عقلش سرجاشه؟ آره درسته دارم درمورد مادرم همچین فکری میکنم،،چون دیوانه شده. -اگر قرار نیست پدر و مادر خطابتون کنم پس چرا گفتی کارای منو «پدرت رو انجام میدی»؟بعدشم اگر والدینم نیستین چرا داری برای من تعیین تکلیف می‌کنی؟؟ جا خورد. انگاری انتظار نداشت اینطوری حرف بزنم. خب معلومه انتظار نداشته.از قوانین عمارت که جناب تعیین کرده اینه که محترمانه رفتار کنم. +از قوانین عمارت که همین مردی که اینجاست تعیین کرده اینه که محترمانه رفتار کنی و گستاخ نباشی وگر نه بهاش رو باید بدی. پوزخندم بلندتر شد. -اینجا عمارته؟من و اون مردی که بهش اشاره میکنی لباس عمارت تنمونه؟خدمتکارا اینجان؟کل این ساختمون مال خودته؟این مرد می‌تونه حرف بزنه؟ جواب همشون «نه‌»عه و تو دیگه حقی نداری دربرابر من حرفی بزنی.ناسلامتی تک دخترت بودم. ایندفعه بیشتر جا خورد و قدمی سمت عقب رفت. شوکه شده بود از حرفام. بایدم بشه،،این همه سال عذاب دستوراتش رو کشیدم الان جبران کردم.با هزار و یک دلیل موجه و قانع‌کننده که گفتم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| با هزار و یک دلیل موجه و قانع کننده که گفتم. -چند ماه دیگه 18 سالم میشه.از لحاظ قانونی به سنی میرسم که حق مستقل شدن و وایسادن روی پای خودم رو دارم. با گریه با من حرف میزد: +زدی پدرت رو ناکار کردی و اینطوری..تو روی من وایمیسی.باورم نمیشه دخترمی. کلافه تر شدم. دیگه حتی حرفی هم نزدم و فقط از اتاق بیرون رفتم. مدام تکرار می‌کنه دیگه خانواده‌ت نیستیم بعد دوباره خودش رو خانواده‌ام خطاب می‌کنه. معلومه قلبش اجازه ی همچین کاری رو نمیده. ناسلامتی تنها فرزند این خانواده‌م،،تنها دختر این خانواده‌ام. اینبار هم نشد عین آدم به جناب سر بزنم و طلب بخشش کنم،،بمونه برای بعد. با اینکه جناب داخل بیمارستان منه ولی انتظارش رو نداشتم که هیوآ رو اینجا ببینم. فکر میکردم کسی بیرون نمیاد. با سرعت سمت اتاق خودم رفتم. در رو با شتاب باز کردم و با یه پرستار که انگار ترسیده بود مواجه شدم. +چیکار میکنی؟؟کجا بودی اصلا؟؟ شرمنده شدم. با صدایی که انگار فقط خودم می‌شنیدم گفتم: -ببخشید متوجه نشدم اینجایین. اخم عمیقی داشت. +همکارام و دکتر همش دنبال تو باید راه بیوفتن؟؟ سرم رو پایین انداختم. -معذرت می‌خوام.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -معذرت می‌خوام. مشخصه کلافه شده. +توی اتاقت بمون برم دکتر رو صدا بزنم. از کنارم رد شد و رفت. وارد اتاق شدم. مکالمه بین هیوآ و خودم مدام توی سرم تکرار میشد. روی تخت نشستم. دکتر برای چی دیگه میخواد معاینه‌م کنه؟گفت که خوبم. تقریبا پنج دقیقه گذشت و هنوز خبری نشد. جلوی در وایسادم. هیوآ و دکتر رو دیدم که با هم دارن سمت اتاقم میان. اون دیگه چرا؟ با دکترم چیکار داره؟ داخل منتظر موندم. دوتایی وارد شدن و دکتر گفت: +نیکدخت جان دیگه هیچوقت دروغ نگو. بعد خندید. دروغ؟ +مادرت که همراهته چرا گفتی فقط ایمانه؟ هیوآ یه ذره شک کرد. +ایمان؟ دکتر تا خواست برای هیوآ تعریف کنه که کیه سریع گفتم: -داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم. رو به دکتر کردم. -مگه خوب نشدم؟چرا دوباره میخواین معاینه کنید؟ دکتر گفت: +بخاطر ویروس اومدم معاینه‌ت. آها تازه یادم افتاد. من که کامل خوبم. -دکتر من خوب شدم کاملا. +یه چکاب نهایی هم انجام بده مادرت تورو مرخص کرده برای همین یه چکاب کوچولو بگیرم میتونین برین. مرخصم کرده؟ خدا رحم کنه بهم. ایمان مرخصم می‌کرد بهتر بود. وای دوست ندارم برگردم خونه. کلی تلفات دادم برگردم خیلی بد میشه. خودم و احسان و ماریا و جناب. باید پیگیر باشم بفهمم حالشون خوبه یا نه. وای نکنه ماریا مثل جناب.. نه نه نباید بشه من با دسته چاقو اون کارو کردم پس خیلی دردناک نبوده. امیدوارم اتفاق بدی براش نیفتاده باشه. دکتر گفت: +خب بزار ضربانت رو چک کنم. دستگاهش رو روی قفسه سینم گذاشت. +نفس عمیق بکش. نفس عمیق کشیدم. بعد چند دقیقه انگار کارش تموم شده گفت: +خب به نظر میاد حالت خوبه.چند تا دارو برات می‌نویسم حتما برو از داروخونه بیمارستان بخر و مصرف کن. -چشم. +کارت تموم شد میتونی لباست رو عوض کنی و مرخص بشی. سر تکون دادم. دکتر خواست از اتاق بیرون بره که پرسیدم: -دکتر ببخشید.. برگشت. -اینجا خانمی به اسم ماریا هست؟این بیمارستان منتقل شده احیانا؟.. هیوآ با تعجب نگاهم کرد. انگار میخواست بگه:دو روز نشده رفتی دوست هم پیدا کردی؟؟ ولی اونا دوست نبودن.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| ولی اونا دوست نبودن. کسی که آدم فروشه میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ یا کسی که مواد مصرف می‌کنه و از آدما استفاده میکنه رو میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ یا اصلا کسی که آدم میکشه،،میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ بله. فرار من از عمارت باعث شد با اینجور آدما مواجه بشم و هزار تجربه در سه چهار روز کسب کنم. خوشحالم حداقل بی‌فایده بوده فرارم،،ولی شهامت و تجربه کسب کردم. دکتر با تعجب خندید و روبه من گفت: +اینجا ممکنه خیلیا اسمشون ماریا باشه ولی اگر میخوای دقیق تر متوجه بشی مشخصاتش یا فامیلیش رو بگو تا بهت بگن اینجاست یا نه. راست میگه. اصلا راجع این حرف فکر نکردم. لبخند زدم. -ممنونم. سری تکون داد و از اتاق خارج شد. هیوآ در رو بست و با چشمای کلافه‌ش نگاهم کرد. +هیچی نشده رفیق پیدا کردی؟ کلافه شدم. -اونا رفیق نیستن مامان. گفتم و سمت کولی‌م رفتم. پیرهن سبک و سفید/مشکی ای که قبلاً داخلش گذاشته بودم هنوز هم همراهمه. با دیدنش خوشحال شدم و لبخندی به لبم اومد. حداقل مجبور نیستم با لباس بیمارستان برگردم. +و..وسیله هم د...داشتی؟؟ متعجب نگاهش کردم. -چیشده که لکنت گرفتی؟ هول شد. +هیچی. عجیبه. لباسم رو درآوردم و بلند شدم. جلوی خودم گرفتم و روبه هیوآ گفتم: -به نظرت اینو بپوشم؟ عصبی شد دوباره. +نه پس لباسم رو در بیارم بهت بدم یا اصلا با همین بیا تا خونه.به من چه اصلا. نگاه لباس کردم. جز این دیگه لباسی ندارم. بلوز و شلوار بیمارستان رو از تنم درآوردم و پیرهن رو تنم کردم. هیوآ همچنان عصبی بهم خیره بود. دیگه چیشده اینبار؟ -چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ +هیچی بانو.بفرمایید تشریف ببریم. لحنش تمسخر آمیز بود حسابی. -چی میخوای بگی؟ +می‌خوام بگم خودت با دستات پدرت رو ناکار کردی اونوقت وقتی دیدیش یه قطره هم اشک نریختی و معذرت خواهی نکردی.تو یه بانو نیستی،،یه کافری! عصبی شدم. -از وقتی که فهمیدم و دیدم جناب رو مدام درحال سرزنش کردن خودمم.وقتی فهمیدم مدام اشک ریختم و به خودم ناسزا میگفتم.مدام میگفتم باید میمردم و تاوان پس میدادم.اینا به حرف ساده‌س،،ولی نمیدونی وقتی دیدم چقدر از درون داغون شدم.درسته،،الان خیلی خونسرد و بی احساس دارم میگم اینارو ولی.. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم. -..خیلی حالم بده. چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. انگاری..با نگاه هامون حرف می‌زدیم. بعد این مدت هیوآ گفت: +خیلخب.بیا برگردیم خونه. بی میل و بی اشتیاق،،کوله‌م رو روی دوشم انداختم و دنبال هیوآ راه افتادم. وقتی رسیدیم سمت صندوق هیوآ روبه‌من کرد و با لحن سردی گفت: +تو محوطه منتظرم بمون.باید هزینه این چند روز رو بپردازم. بدون هیچ واکنشی سمت محوطه رفتم.. @shahdokhtegomshodeh