eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| همش فکرم مشغول جناب بود. ولی مثل صبح،،اشک نمیریختم و سرم سنگین نشده بود. دیدن نور آفتاب درحال غروب کردن،،آرامش خاصی داشت. ولی بازم به جناب و کار اشتباهم فکر میکردم. در باز شد. سرم رو چرخوندم و دکتر رو دیدم. سعی کردم بلند بشم که گفت: +نه نه راحت باش. لبخند زدم. -چی‌شده دکتر؟ پاکتی توی دستش بود. جلو آورد و عکس سی‌تی‌اسکن رو از داخلش درآورد. جدی شدم،،یکمم استرس گرفتم. -جوابش چیه دکتر؟ لبخندی زد و گفت: +بهت تبریک میگم.خیلی بدنت مقاومت بالایی داره.خداروشکر جریان جدی نیست و ذات‌الریه نداری،،فقط ویروس داری. لبخند زدم. ولی خوشحال نشدم. من نباید خوب باشم. باید تاوان پس بدم. لبخندم هر لحظه مصنوعی تر میشد. پدرم،،بخاطر من هیچوقت خوب نمیشه. باید بهش سر بزنم. -دکتر کی مرخص میشم؟ +میتونیم همین الان مرخصت کنیم. -نه نه نمیشه بمونم؟ با چهره‌ای متعجب نگاهم کرد. +چرا،،میشه.برای بیماریت میتونی چند روز بمونی.اصلا تو همراه نداری؟ -چرا دارم.ایمان بود دیگه. خنده‌ش گرفت. +ایمان که غیب شد بعد از اون نتونستم ببینمش،،اگر همراهت بود شاید میومد یا کنارت می‌موند. پوزخند زدم. -خودش من رو آورده بیمارستان بعد همراهم نباشه؟مسخره‌س! +چمیدونم والا. از اتاق خارج شد و توی افکارم غرق شدم. باید برم ببینمش. بلند شدم و دمپایی هام رو پوشیدم. از اتاق خارج شدم و به سمت راه‌پله‌ها راه افتادم. پله هارو بالا رفتم سمت اتاق جناب رفتم. به شیشه اتاق نگاه کردم ولی پرده کشیده بودن و نتونستم داخل رو ببینم،،بنابر این در رو باز کردم. چشم‌هام گرد شد. -تـ....تو؟؟؟ @shahdokhtegomshodeh
بیخیال‌عزیزم،،هممون‌توداستان‌یه‌نفر آدم‌بده‌ایم ! @shahdokhtegomshodeh
لیاقت‌تو‌کسی‌نیست‌که‌برگرده لیاقت‌تو‌کسیه‌که‌هیچوقت‌ولت‌نکرده ! @shahdokhtegomshodeh
سلاااام،،دخترخانومای چنل،،روزتون مبارکککککـ به مناسبت روز دختر دو پآرت امروز قرار میگیره داخل چنل:))))))
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -تـ....تو؟؟؟ هیوآ،،با چشم‌های نمناک نگاهم کرد و وقتی کاملا متوجه شد من نیکدختم رنگ خشم به صورتش اومد. جا خوردم و ترسیدم. +دختره‌ی عوضی! با حرفی که هیوآ زد چشم هام گرد شد از تعجب. مادرم هیچوقت با من اینطوری حرف نزده بود! نفس هام تنگ شد. بلند شد و مقابلم وایساد. همون پیرهن تنش بود.قهوه‌ای/کرمی بلند. ظاهرش به هم ریخته بود. ولی موهاش که زیر روسری بود بیشتر از ظاهرش به‌هم ریخته بود. ترس وجودم رو فرا گرفت. دستم شروع به لرزیدن کرد. +اینجا چه غلطی میکنی؟؟ در رو با دست چپ‌ش بست. اوضاع خیلی به‌هم ریخته شد. جناب،،مثل قبل خواب بود. اگر هم بیدار میشد چه فایده ای داشت؟ نه می‌تونه تکون بخوره نه حرفی بزنه. با این فکر بغضم گرفت و چشم‌هام خیس اشک شد. هیوآ همچنان خیره به من بود. +چته؟؟فکر کردی هیچوقت پیدات نمیکنم و تاوان کاری رو که با شوهرم کردی رو ازت پس نمی‌گیرم؟ جدی تر شدم و بغض رو گذاشتم برای بعد. -تو پیدام کردی؟؟؟مثل اینکه خودم اومدم به جناب سر بزنـ.. +هیسسس،،از الان حقی نداری که اسم شوهر من رو روی زبونت بیاری،،شیرفهم شدی؟؟؟ عصبی شدم. -اولا من اسمش رو نیاوردم،،دوما تو کی هستی که برام تعیین تکلیف کنه؟سوما،،تو واقعا فکر کردی من میدونستم اینطوری میشه؟؟؟فکر کردی من میدونستم عاقبت فرار این میشه؟؟ اون هم عصبی‌تر از قبل گفت: +ازین به بعد به اندازه ی یه بانو داخل عمارت جای نداری.اول یه شبانه روز حبس در انباری داری بعد مثه هرزه ها کارای من و پدرت رو انجام میدی،،بعدشم دیگه ما والدینت نیستیم و حقی نداری ما رو پدر و مادر بانو و جناب خطاب کنی.فهمیدی؟؟؟؟ پوزخند زدم. عقلش سرجاشه؟ آره درسته دارم درمورد مادرم همچین فکری میکنم،،چون دیوانه شده. -اگر قرار نیست پدر و مادر خطابتون کنم پس چرا گفتی کارای منو «پدرت رو انجام میدی»؟بعدشم اگر والدینم نیستین چرا داری برای من تعیین تکلیف می‌کنی؟؟ جا خورد. انگاری انتظار نداشت اینطوری حرف بزنم. خب معلومه انتظار نداشته.از قوانین عمارت که جناب تعیین کرده اینه که محترمانه رفتار کنم. +از قوانین عمارت که همین مردی که اینجاست تعیین کرده اینه که محترمانه رفتار کنی و گستاخ نباشی وگر نه بهاش رو باید بدی. پوزخندم بلندتر شد. -اینجا عمارته؟من و اون مردی که بهش اشاره میکنی لباس عمارت تنمونه؟خدمتکارا اینجان؟کل این ساختمون مال خودته؟این مرد می‌تونه حرف بزنه؟ جواب همشون «نه‌»عه و تو دیگه حقی نداری دربرابر من حرفی بزنی.ناسلامتی تک دخترت بودم. ایندفعه بیشتر جا خورد و قدمی سمت عقب رفت. شوکه شده بود از حرفام. بایدم بشه،،این همه سال عذاب دستوراتش رو کشیدم الان جبران کردم.با هزار و یک دلیل موجه و قانع‌کننده که گفتم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| با هزار و یک دلیل موجه و قانع کننده که گفتم. -چند ماه دیگه 18 سالم میشه.از لحاظ قانونی به سنی میرسم که حق مستقل شدن و وایسادن روی پای خودم رو دارم. با گریه با من حرف میزد: +زدی پدرت رو ناکار کردی و اینطوری..تو روی من وایمیسی.باورم نمیشه دخترمی. کلافه تر شدم. دیگه حتی حرفی هم نزدم و فقط از اتاق بیرون رفتم. مدام تکرار می‌کنه دیگه خانواده‌ت نیستیم بعد دوباره خودش رو خانواده‌ام خطاب می‌کنه. معلومه قلبش اجازه ی همچین کاری رو نمیده. ناسلامتی تنها فرزند این خانواده‌م،،تنها دختر این خانواده‌ام. اینبار هم نشد عین آدم به جناب سر بزنم و طلب بخشش کنم،،بمونه برای بعد. با اینکه جناب داخل بیمارستان منه ولی انتظارش رو نداشتم که هیوآ رو اینجا ببینم. فکر میکردم کسی بیرون نمیاد. با سرعت سمت اتاق خودم رفتم. در رو با شتاب باز کردم و با یه پرستار که انگار ترسیده بود مواجه شدم. +چیکار میکنی؟؟کجا بودی اصلا؟؟ شرمنده شدم. با صدایی که انگار فقط خودم می‌شنیدم گفتم: -ببخشید متوجه نشدم اینجایین. اخم عمیقی داشت. +همکارام و دکتر همش دنبال تو باید راه بیوفتن؟؟ سرم رو پایین انداختم. -معذرت می‌خوام.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| -معذرت می‌خوام. مشخصه کلافه شده. +توی اتاقت بمون برم دکتر رو صدا بزنم. از کنارم رد شد و رفت. وارد اتاق شدم. مکالمه بین هیوآ و خودم مدام توی سرم تکرار میشد. روی تخت نشستم. دکتر برای چی دیگه میخواد معاینه‌م کنه؟گفت که خوبم. تقریبا پنج دقیقه گذشت و هنوز خبری نشد. جلوی در وایسادم. هیوآ و دکتر رو دیدم که با هم دارن سمت اتاقم میان. اون دیگه چرا؟ با دکترم چیکار داره؟ داخل منتظر موندم. دوتایی وارد شدن و دکتر گفت: +نیکدخت جان دیگه هیچوقت دروغ نگو. بعد خندید. دروغ؟ +مادرت که همراهته چرا گفتی فقط ایمانه؟ هیوآ یه ذره شک کرد. +ایمان؟ دکتر تا خواست برای هیوآ تعریف کنه که کیه سریع گفتم: -داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم. رو به دکتر کردم. -مگه خوب نشدم؟چرا دوباره میخواین معاینه کنید؟ دکتر گفت: +بخاطر ویروس اومدم معاینه‌ت. آها تازه یادم افتاد. من که کامل خوبم. -دکتر من خوب شدم کاملا. +یه چکاب نهایی هم انجام بده مادرت تورو مرخص کرده برای همین یه چکاب کوچولو بگیرم میتونین برین. مرخصم کرده؟ خدا رحم کنه بهم. ایمان مرخصم می‌کرد بهتر بود. وای دوست ندارم برگردم خونه. کلی تلفات دادم برگردم خیلی بد میشه. خودم و احسان و ماریا و جناب. باید پیگیر باشم بفهمم حالشون خوبه یا نه. وای نکنه ماریا مثل جناب.. نه نه نباید بشه من با دسته چاقو اون کارو کردم پس خیلی دردناک نبوده. امیدوارم اتفاق بدی براش نیفتاده باشه. دکتر گفت: +خب بزار ضربانت رو چک کنم. دستگاهش رو روی قفسه سینم گذاشت. +نفس عمیق بکش. نفس عمیق کشیدم. بعد چند دقیقه انگار کارش تموم شده گفت: +خب به نظر میاد حالت خوبه.چند تا دارو برات می‌نویسم حتما برو از داروخونه بیمارستان بخر و مصرف کن. -چشم. +کارت تموم شد میتونی لباست رو عوض کنی و مرخص بشی. سر تکون دادم. دکتر خواست از اتاق بیرون بره که پرسیدم: -دکتر ببخشید.. برگشت. -اینجا خانمی به اسم ماریا هست؟این بیمارستان منتقل شده احیانا؟.. هیوآ با تعجب نگاهم کرد. انگار میخواست بگه:دو روز نشده رفتی دوست هم پیدا کردی؟؟ ولی اونا دوست نبودن.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| ولی اونا دوست نبودن. کسی که آدم فروشه میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ یا کسی که مواد مصرف می‌کنه و از آدما استفاده میکنه رو میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ یا اصلا کسی که آدم میکشه،،میشه اسمش رو گذاشت دوست؟ بله. فرار من از عمارت باعث شد با اینجور آدما مواجه بشم و هزار تجربه در سه چهار روز کسب کنم. خوشحالم حداقل بی‌فایده بوده فرارم،،ولی شهامت و تجربه کسب کردم. دکتر با تعجب خندید و روبه من گفت: +اینجا ممکنه خیلیا اسمشون ماریا باشه ولی اگر میخوای دقیق تر متوجه بشی مشخصاتش یا فامیلیش رو بگو تا بهت بگن اینجاست یا نه. راست میگه. اصلا راجع این حرف فکر نکردم. لبخند زدم. -ممنونم. سری تکون داد و از اتاق خارج شد. هیوآ در رو بست و با چشمای کلافه‌ش نگاهم کرد. +هیچی نشده رفیق پیدا کردی؟ کلافه شدم. -اونا رفیق نیستن مامان. گفتم و سمت کولی‌م رفتم. پیرهن سبک و سفید/مشکی ای که قبلاً داخلش گذاشته بودم هنوز هم همراهمه. با دیدنش خوشحال شدم و لبخندی به لبم اومد. حداقل مجبور نیستم با لباس بیمارستان برگردم. +و..وسیله هم د...داشتی؟؟ متعجب نگاهش کردم. -چیشده که لکنت گرفتی؟ هول شد. +هیچی. عجیبه. لباسم رو درآوردم و بلند شدم. جلوی خودم گرفتم و روبه هیوآ گفتم: -به نظرت اینو بپوشم؟ عصبی شد دوباره. +نه پس لباسم رو در بیارم بهت بدم یا اصلا با همین بیا تا خونه.به من چه اصلا. نگاه لباس کردم. جز این دیگه لباسی ندارم. بلوز و شلوار بیمارستان رو از تنم درآوردم و پیرهن رو تنم کردم. هیوآ همچنان عصبی بهم خیره بود. دیگه چیشده اینبار؟ -چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ +هیچی بانو.بفرمایید تشریف ببریم. لحنش تمسخر آمیز بود حسابی. -چی میخوای بگی؟ +می‌خوام بگم خودت با دستات پدرت رو ناکار کردی اونوقت وقتی دیدیش یه قطره هم اشک نریختی و معذرت خواهی نکردی.تو یه بانو نیستی،،یه کافری! عصبی شدم. -از وقتی که فهمیدم و دیدم جناب رو مدام درحال سرزنش کردن خودمم.وقتی فهمیدم مدام اشک ریختم و به خودم ناسزا میگفتم.مدام میگفتم باید میمردم و تاوان پس میدادم.اینا به حرف ساده‌س،،ولی نمیدونی وقتی دیدم چقدر از درون داغون شدم.درسته،،الان خیلی خونسرد و بی احساس دارم میگم اینارو ولی.. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم. -..خیلی حالم بده. چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم. انگاری..با نگاه هامون حرف می‌زدیم. بعد این مدت هیوآ گفت: +خیلخب.بیا برگردیم خونه. بی میل و بی اشتیاق،،کوله‌م رو روی دوشم انداختم و دنبال هیوآ راه افتادم. وقتی رسیدیم سمت صندوق هیوآ روبه‌من کرد و با لحن سردی گفت: +تو محوطه منتظرم بمون.باید هزینه این چند روز رو بپردازم. بدون هیچ واکنشی سمت محوطه رفتم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| بدون هیچ واکنشی سمت محوطه رفتم. روی یه نیمکت نشستم و منتظر موندم. سرم رو تیکه دادم،،چه آسمون خوشحالی! خورشید برخلاف چند وقت پیش،،پشت ابرای سیاه و سفید نیست. دم عمیقی گرفتم. بوی گل به مشامم خورد و با یاد آخرین روزی که داخل باغ عمارت قدم میزدم،،لبخندی به لبم اومد. اون روزا،،عمارت به اندازه کافی سیاه بود برام،،ولی وانمود کردن و دروغ گفتن،،حتی به خودم شده بود عادت. الان که حتی مرد خونه هم نیست،،مطمئنم اوضاع نفس‌گیر تره. باید حتما به آهو سر بزنم،،با رفتنم ممکنه هیوآ بلایی سرش آورده باشه. +پاشو. سرم رو بلند کردم و با هیوآ مواجه شدم. بلند شدم و همراه مادرم،،از بیمارستان خارج شدیم و سمت راننده‌مون رفتیم. سوار شدم. هیوآ هم سمت چپ کنارم نشست و راننده ماشین رو به حرکت درآورد. نصف مسیر رو طی کردیم ولی حرفی بینمون ردوبدل نشد. نگاهم رو به مسیر آشنایی که قبلاً طی کردم،،دوخته بودم. گفتم: -با آهو که کاری نداشتی،،نه؟؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت: +دستور دادم درحد مرگ شلاق بزنن بهش.بستگی داره هنوزم تونسته طاقت بیاره یا نه. حس عجیبی درونم جوشید.یه چیزی مثل،،گناه،،نگرانی،،ترس،،عذاب وجدان،،عصبانیت. -شـ..شلاق؟؟ صدام رو بالاتر بردم. -چرا قضیه رو به اون ربط میدی؟؟؟اون حتی از فرارم هم خبر نداشت پس چرا بیخودی گناهکارش می‌کنی؟؟؟؟!!!! راننده از آینه نگاهی بهم انداخت. توجهی نکردم. -اون برام یه خدمتکار نبود.یه خواهر بود،،یه دوست بود،،یه همدم بود!! هیوآ از گوشه چشمش نگاهی بهم انداخت. +من اولین و آخرین بانوی عمارتم.باید به دستورم عمل کنن. نگاه کاملی بهم انداخت. +بعدشم تو دیگه اونجا بانو نیستی که کسی بخواد برات کار کنه.نبین خیلی آرومم،،برنامه دارم تورو از هرچیزی که داشتی محروم کنم.. رنگ عصبانیت به چهره‌ش برگشت و داد زد: +تا بفهمی این زندگی برای خیلیا آرزوعه!!!تا بفهمی اون چیزی که تو میخوای خوشی نیست،،بدبختیه!!!!!!! آروم تر از قبل ادامه داد: +تا تاوان پس بدی! خیره بودم بهش. -ا...الـ..الان آهـ..آهو چه ربطی بـ..به این قضـ..ـــیه د..داشت؟؟؟ جوابم رو نداد. باورم نمیشه!!! چشمام رو به جنگل که با سرعت از نگاهم گذر می‌کردن دوختم. فکرم درگیر بود. چطور ممکنه؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| چطور ممکنه؟ وای. نکنه جدی بلایی سرش اومده باشه؟ فکرم مشغول بود. چند دقیقه بعد ماشین روبه روی عمارت متوقف شد. با دیدن در سنگین و بلند عمارت به خودم اومدم. خیره بودم و از فضا،،دور شدم انگاری. با دیدن هیوآ که جلوی پنجره ماشین وایساده دوباره به خودم اومدم. خم شد،،چند ضربه به شیشه زد و گفت: +بیا پایین. و سمت در رفت و در رو باز کرد. دلم نمی‌خواست پیاده‌شم. با این حال،،دستگیره در ماشین رو کشیدم و پیاده شدم.روبه راننده گفتم: -خیلی ممنونم. راننده سری تکون داد و ماشین رو به حرکت درآورد. من موندم و خودم. می‌دونم دیگه قرار نیست مثل قبل زندگی کنم،،ولی استرسی نداشتم. پشت سر هیوآ وارد عمارت شدم و یکی از خدمتکارا،،در رو بست. به باغ نگاهی انداختم. حس و حالش مثل قبل،،گرم و پرشور نیست.حتی تو سردترین روزا و وحشتناک ترین شب‌ها،،این باغ به من حس آرامش میداد.ولی الان نه. حتی با وجود گرمای هوا. راه افتادم. وقتی به در اصلی رسیدم،،نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. چند نفر با گیسو روی مبل داخل پذیرایی نشسته بودن. با بستن در،،همه نگاهشون سمت من اومد. گیسو با حالتی خوشحال،،نگران،،ذوق زده سمتم دوید و..بغلم کرد. با حالت جیغ خوشحالی گفت: +نیکدختتتت!!!!دختر قشنگممممم کجا بودی تو؟؟میدونی چقدر نگران بودم؟ از بغلم دراومد و نگاهی بهم انداخت. +وای چقدر نسبت به قبل شکسته و لاغر شدی!خوب غذا نخوردی حتما،،آره؟؟ سر تکون دادم. دوباره بغلم کرد. +نگران نباش!!اینجا انقدر بهت غذا میدم که.. +اون دیگه بانوی اینجا نیست که بخوای بهش سرویس بدی. گیسو از بغلم دراومد و همه نگاه‌ها سمت هیوآ رفت. گیسو گفت: +خاله چطور دلت میاد؟نگاهش کن! آها تازه فهمیدم چرا هیچکدوم از خدمتکارا بهم محل ندادن و حرف نزدن باهام. پس هیوآ از قبل همه چی رو آماده کرده بود! باورم نمیشه. کینه در این حد؟ البته حق دارم.وقتی پدرم.. +اشکال نداره من باهاش حرف میزدم نگران نباش!! به خودم اومدم. هیوآ از جمع رفته بود. گیسو،،به اندازه ی آهو شایدم بیشتر برام عزیز بود. خیلی هوام رو داره. لبخند زدم. -میدونم با این حرفا تغییری نمیکنه،،ولی بابت نگرانیت..واقعا مرسی! ضربه ای به شونم زد. +ناسلامتی جای خواهرمی هاااا!!چطور میتونم نگرانت نباشم ؟ با لبخند ادامه دادم. -من برم لباسام رو عوض کنم. سری تکون داد و از پله ها،،به سمت اتاقم بالا رفتم. واقعا از همه چی محرومم میکنه؟ هنوز نمی‌دونم. به اتاقم رسیدم. دستم رو سمت دستگیره بردم. فشار دادم. -یعنی چی؟ چند بار تلاش کردم.انگاری بی فایده‌س. چرا باید در اتاقم رو قفل میکرد؟ چیکار کنم الان من؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| چیکار کنم الان من؟ سمت اتاق هیوآ رفتم. بدون اینکه در بزنم،،در رو باز کردم و با عصبانیت گفتم: -در اتاقم رو قفل کردی چه سودی بهت رسید؟ برگشت سمتم. +اولا آدم باش در بزن و اگر اجازه دادم وارد شو.دوما بهت گفتم تورو از هرچیزی که داشتی محروم میکنم. -خب باشه محروم کن ولی از اتاقم نه.میخوام برم لباسم رو عوض کنم و یکم استراحت کنم،،میدونی این مدت چقدر سختی و استرس کشیدم؟ +حتی از اتاقتم محرومی،،دیگه کسی تو این عمارت تورو بانو صدا نمیزنه،،مثل همه خدمتکارا زیرزمین می‌خوابی و از اول صبح تا آخر شب کار می‌کنی. کلافه شدم. -باشه هزار بار گفتی من دیگه بانو نیستم،،قبول.ولی اتاقم رو بهم پس بده،،این اتاق با وسایل داخلش رو خودم انتخاب کردم،،ولی بانوی عمارت بودن رو خودم انتخاب نکردم پس میتونی به راحتی ازم بگیریش. دیگه حرفی نزد. -کلید اتاقم رو بده. همچنان بهم خیره بود. میدونستم به این راحتی پس نمیده ولی خب تلاشم رو میکنم. لبخند زد. ولی لبخند شیطانی. +باشه،،برو تا بیام. از اتاق خارج شدم. یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌شه. کاملا مشخصه. سمت اتاقم رفتم و پشت سرم اومد.. @shahdokhtegomshodeh