>شاهدختگمشده<
#part_39
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+بانو؟بانو نیکدخت؟بیدارشین لطفا.بانو؟
با صدای آروم و گرفتهی یه فرد آشنا بیدار شدم و چشمهام رو باز کردم.
با دیدن فرد مقابلم،،شوکه شدم و سریع بلند شدم.
-تـ..تو..
+نترسین لطفا.دستور بانو هیوآ بود که اینطوری شلاقم بزنن.
توی آغوشم گرفتمش.
اشکام سرازیر شد.
با صدای گرفته و لرزونی گفتم:
-چطور اجازه دادی همچین کـ...کاری رو بـ..باهات بکنن؟؟باورم نمیشه!
+من حتی قسم خوردم که از شما خبری ندارم ولی..
از آغوشم بیرون کشیدمش.
صورتش کبود و بدنش لاغر و لباسش،،پاره و خونی بود.
هیوآ خیلی از حد خودش گذشته.چطور تونسته؟
اشکام رو پس زدم.
-کلید رو از کجا آوردی؟
با حالت سوالی نگاهم کرد.
به در اتاق اشاره کردم.
سرش رو برگردوند و نگاهی به در انداخت.
+احتمالا کلید دست بانو هیوآعه،،کسی هم نباید من رو ببینه پس..
سنجاقی که توی دستش بود رو بالا آورد.
+برای باز کردن یه در،،خیلی راهها وجود داره بانو.
خوشحال بودم از اینکه اتفاق بدتری براش نیفتاده،،ولی عصبی هم بودم.
اخم کردم.
-چطوری با این وضعیت بلند شدی اومدی پیش من؟؟نمیگی زخمت عفونت میکنه یا چی..ناسلامتی دکتر آیندهم ها!!!
لبخند زد.
+براتون غذا آوردم.دیدم شب شده گفتم حتما غذا نخوردین و بانو هیوآ هم بهتون غذا نداده.
ظرفی رو که کنار دستش بود رو گذاشت جلوم.
چقدر فداکار و مهربونه این دختر.
باورم نمیشه جونشو به خطر انداخته که برام غذا بیاره.
اگر کسی میدیدش اوضاع خیلی بد میشد.
+بانو؟چیشده؟غذا رو دوست ندارین؟برم یکی دیگه بیارم؟
سکوت کردم.
خواست بلند بشه که دستش رو گرفتم و نشست.
با همون اخم گفتم:
-چطور میتونی جونت رو به خطر بندازی که بیای پیش من؟؟نمیدونی اگر کسی میدیدتت چه اتفاقی میوفتاد؟؟
لبخند زد.
+من حاضرم تا آخر عمرم فقط برای شما خدمت کنم بانو،،شما برای من خیلی خاص و مهمین!
-نه نه،،من هیچ فرقی با بقیه ندارم.منم یه انسانم!دقیقا مثل تو!دیگه هم بانو صدام نزن.
دستم رو گرفت.
+من که میدونم بانو هیوآ شما رو حبس کرده و مقامتون رو ازتون گرفته،،ولی شما برای همیشه بانوی من هستید!
لبخند زدم.
نگاهم به غذا افتاد.
ظرف رو سمتش بردم و گفتم:
-اینو تو باید بخوری نه من.
خواست حرف بزنه که ادامه دادم:
-مگه من تا همیشه بانوت نیستم؟؟پس رو حرف من حرف نزن و بخور،،نخوری دیگه نه من نه تو!
لبخندی زد.
تهدیدم جواب داد و شروع کرد به خوردن.
شب شده.
چقدر خوابیدم.
اونم روی زمین!..
@shahdokhtegomshodeh
ازتنهاییلذتببروبرایزندگیمنتظرکسی
نباش !
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_40
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+بانو،،لطفا شما هم ازش بخورین!
به خودم اومدم.
-چی؟
سعی کردم حرفش رو تجزیه تحلیل کنم.
-آها،،نه..یعنی..میل ندارم تو باید بخوری من اشتها ندارم.
چهرهش جدی شد.
+نکنه مریض شدین بانو؟
یاد وقتی افتادم که رسماً خبر مرگ جعلیم رو بهم گفتن.
چقدر حال بدی داشتم.
امان از اون ایمان بیرحم.
هنوزم خبری ازش نیست.
-خوبم.بخور.
همچنان بهم شک داشت.
ولی قصد تعریف رویدادها رو نداشتم.
افکارم دوباره،،مثل ابر،،ذهنم رو مشغول کردن.
با صدای جیغ،،هردومون متعجب سریع بلند شدیم.
جیغ؟کی بود؟چی شده؟
هزار تا سوال داشتم.
حدس میزدم آهو هم همینطور باشه.
هول شدم.
-تو اینجا بمون نباید بیای بیرون.من میرم ببینم چه خبره؟
انگاری شوکه شده بود.
داد زدم.
-میشنوی صدام رو؟؟با توام آهو؟؟؟
به خودش اومد.
+چـ.چشم.
-نترس و منتظر باش.
از اتاق خارج شدم و با تمام سرعت پله هارو به سمت پایین طی کردم.
صدای جیغی که شنیدیم،،جیغ معمولی نبود!
خیلی با ترس و نگرانی همراه بود!
وقتی به پایین رسیدم،،با هیوآ که روی زمین افتاده بود و گریه میکرد مواجه شدم.
با تمام سرعت سمتش رفتم.
-مامان چیشده؟؟؟
خدمتکارا اطرافش بودن.
اونا هم متعجب.
روبه همشون داد زدم:
-چی شده؟؟؟؟؟
هیوآ با گریه و صدای آروم گفت:
+بـ...بابا..بابات..چـ..چا...چاقو....
خیلی با لکنت حرف میزد.
به سختی متوجه شدم.
+چـ...چاقو خورده!!!!
شوکه شدم.
-چـ...چاقو؟؟
دامنم رو گرفت.
+با..باید بر..یم پـ..پیــ.پیشش!
چاقو خورده؟؟؟
یعنی چی؟؟؟
همینطوری؟؟؟
چه غلطی باید بکنم؟؟؟
چطوری خبردار شد؟؟؟
اشک توی چشمام حلقه زد.
+بانو راننده جلوی در آمادهس باید بریم!!
برگشتم.
آهو چطوری از بالای پله ها صدامون رو شنید؟؟
-مـ..ماما..مامان بـ..باید بـ.بـ.بریم پـ.پاشو.
چند نفر کمکش کردن و بلند شد.
انگاری اختیار بدنم دست خودم نبود.
با تمام سرعتم مسیر باغ رو دوییدم و سمت در خروج رفتم.
اشک هام با بالاترین سرعت روی صورتم جاری میشدن.
چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر میکرد این بود که:
کی این کارو کرده؟
در سنگین عمارت رو به سختی باز کردم.
سوار شدم.
-همون بیمارستان مارو ببر،،صبر کن مامانم بیـ..بیاد.
صدام لرزون بود.
وقتی نشسته بودم،،درحدی شوک وجودم رو فرا گرفته بود که دیگه اشکام هم جاری نشدن مثل قبل.
هیوآ با هزار سختی سوار ماشین شد و راننده استارت زد..
@shahdokhtegomshodeh
یهروزیهمهمیرن..
اوناییکهقولدادهبودنزودتر !
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_41
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با بالاترین سرعت سمت بیمارستان،،راه افتادیم.
نکنه اتفاقی براش بیوفته؟
نگران بودم و دلشوره داشتم.
نگاهم به هیوآ افتاد.
سعی کردم تکونش بدم.
-مامان؟
بلندتر گفتم:
-مامان!
به خودش اومد.
درحدی شوکه شده که نگرانم اتفاقی براش بیوفته.
-مامان به خودت بیا تروخدا!الان حال منم به اندازه کافی بد هست خواهشاً تو اینطوری نشو.
بی صدا اشک میریخت.
به سختی سری تکون داد.
فکر نکنم حرفام تاثیری روش داشته باشه.
انگاری،،یه چیزی سد راه نفسم شده.
به سختی نفس میکشم.
انگاری چیزی گلوم رو فشار میده.
چیزی که خیلیا بهش میگن بغض.
به سختی خودم رو کنترل کردم.
چون میدونستم اگر این کار رو نکنم ممکنه خیلی اوضاع برای خودم و هیوآ بدتر بشه.
انقدر غرق افکارم شده بودم که متوجه نشدم کی رسیدیم به بیمارستان.
هیوآ سریع پیاده شد و سمت در ورودی دویید.
منم همین کار رو کردم.
وارد شدم و با عجله از بخش پرسیدم:
-ببخشید اتاق عمل کجاست؟
خانمی سرش رو بالا آورد.
+طبقه بالا راهروی سمت راست.
به محض اینکه حرفش تموم شد،،با بالاترین سرعت خودمون رو به اتاق عمل رسوندیم.
مامان هیوآ،،انگار عجله داشت که وارد اتاق بشه،،جلوش رو گرفتم و گفتم:
-مامان جایی نمیتونی بری،،باید صبر کنیم تا دکتر بیاد.بیا اینجا بشین.
میون گریههاش گفت:
+نه...من باید برم پـ...پیش شو..شوهرم..!
-مامان تو جایی نمیتونی بری!من بیشتر از تو عجله دارم بدونم حالش چطوره.
روی زمین افتاد و گریهاش شدت گرفت.
خوشبهحالش!
حداقل میتونه گریه کنه.
من به حدی رسیدم،،که دیگه بغضم هم نمیشکنه!
فقط به سختی نفس میکشیدم.
دقایق در سکوت گذشتن،،همچنان خیره به در اتاق عمل بودم.
و بالاخره..
در باز شد و دکتر بیرون اومد.
دکتر قدیری.
سریع بلند شدم.
هیوآ هم همینطور.
هیچ حرفی از دهنم خارج نشد.
هیوآ هم همینطور.
فقط منتظر بودیم دکتر حرفش رو بزنه.
دکتر قدیری با صدای گرفته ای گفت:
+متاسفانه ما تمام تلاشمون رو کردیم.
نفس هام سنگین شد.
+چاقو زخم عمیقی ایجاد کرده و اعضای داخلیش رو پاره کرده و خونریزی زیادی داشته..تسلیت میگم.
همین چند کلمه.
همین چند کلمه باعث شد دنیا رو سرم خراب شه..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_42
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
بدنم قفل کرده بود.
هیوآ هم همینطور.
زبونم گرفته بود.
هیوآ هم همینطور.
نفس داخل سینهم حبس شده بود.
مامان هم همینطور.
دکتر،،از کنارم رد شد و رفت.
با رد شدن دکتر،،بیاختیار روی زمین افتادم.
نمیتونستم نفس بکشم.
انگاری،،این شوک قوی تر از قبلی بود.
چشمهام بسته شد و متوجه هیچی نشدم.
.
.
.
.
.
.
.
صدای گریه،،ناله،،عزاداری،،از خواب بیدارم کرد.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
هنوز به یاد نمیارم کجام و چه اتفاقی افتاده.
اتاقم.
اینجا عمارته.
با شنیدن صدای بلند گوش خراش گریه و ناله،،تمام رویداد ها یادم اومد.
نفس نفس زدم و اشکهام جاری شد.
جیغ زدم.
در اتاق باز شد ولی..اشک مثل یه پرده جلوی چشم هام رو گرفته بود و همهچی تار بود.
نفهمیدم کیه.
لباس سیاه تنش بود.
سمتم اومد و بغلم کرد.
+بانو نیکی آروم باش من اینجام آروم باش..!
صدام گرفته و عجیب بود.
گفتم:
-آهـ..آهو بابا..بابام..بابا.
زبونم گرفته بود.درست نمیتونستم حرف بزنم.
+نیکدخت جانم آروم باش،،من اینجام مامان هم اینجاست نترس همه چی روبه راهه،،گیسو هم اینجاست بگم بیاد پیشت؟
از آغوشم بیرون اومد.
لحن آهو،،خیلی گرم و دوستانه بود.خیلی دلگرم کننده بود ولی با این حال،،حالم خوب نبود.
بعد مکث طولانی،،با همون صدای گرفته گفتم:
-میـــ..خـــوام تـ.تنهـ.ا باشـ..م.
بعد گفتنش،،دراز کشیدم به نوری که به چشمم تار بود خیره شدم.
اون نور،،نور زرد نبود.
بیشتر حالت خاکستری داشت.
انگاری هوا ابری بود.
حالم بده.
حالم خیلی بده.
خیلی خیلی بد.
بابا کجا رفتی؟اصلا منو میبخشی بابایی؟
میبخشی دخترکت رو؟
میبخشی نیکدختت رو برای فرارش؟
میبخشی نیکدختت رو برای..ضربه ای که بهت ز..زد؟
لعنت بهت نیکدخت.
لعنت بهت دختر.
(از زبان راوی)
آهو از اتاق خارج شد و نیکدخت،،درحال سرزنش کردن خود بود.
هیوآ با مادر گیسو،،گیسو و باقی خدمتکاران در پذیرایی،،عزاداری میکردند.
نیکدخت،،۱۵ساعت بیهوش/خواب بود.
قرار بر این بود که،،مراسم خاکسپاری روز بعد همین ساعت برگزار شود.
بیشتر افراد غیر از نیکدخت فراموش کردند که جناب بر اثر زخم چاقو جان باخت..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_43
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
(از زبان راوی)
نیکدخت از روی تخت بلند شد و ایستاد.
به سرعت سرگیجه ای سراغش رفت و این باعث شد با سرعت روی زمین بیفتد.
-آخخخخخ.
آهو که فالگوش ایستاده بود،،با صدای ناله ی نیکدخت،،با سرعت وارد اتاق شد.
+بانو!!!
با نگرانی سمت نیکدخت رفت و کمکش کرد بلند شود.
+بانو چیشد؟؟؟
نیکدخت چشم هایش را بست.
زیرلب گفت:
-باید ذاتالریه واقعی میبود.
آهو که حرف نیکدخت را نشنید گفت:
+جان؟
نیکدخت با صدای بلند ادامه داد:
-باید میمردم و تاوان پس میدادم.باید بمیرم لیاقتم مرگه!!
آهو متعجب شد،،گفت:
+بانو،،مرگ جناب تقصیر شما نبود.جناب چاقو خورده اینو که یادتون نرفته؟یعنی،،اصلا مرگ جناب به دلیل زخم عمیق چاقو بوده..
زیرلب گفت:
+شما که اون موقع خونه بودید.
(از زبان نیکدخت)
راست میگه.
چرا هوش و حواسم رفته؟من باید به همون دختر شجاع و حواس جمع قبلی برگردم.
زخم چاقو.
یعنی پدرم..به قتل رسیده؟
حتما همینطوره دیگه.
خود پدرم که نمیتونست تکون بخوره.
با این فکر،،اشکی از گوشه چشمم چکید.
+ایوای،،نمیخواستم ناراحتتون کنم!!
نگاهم به آهو افتاد.
-باید قاتل رو پیدا کنم!
آهو متعجب شد.
+جان؟؟
بلندتر گفتم:
-باید اون قاتل عوضی رو پیدا کنم و انتقامم رو بگیرم!
+بانو آروم باش تروخدا !
خواست دستش رو روی شونهم بزاره که دستش رو پس زدم و از اتاق خارج شدم.
اشک هام بند اومده بود.
پله هارو به سمت پایین طی کردم.
دیگه پیرهن تنم نبود،،شومیز و شلوار سیاه تنم بود.
این بار علاقه ای به پوشیدن شومیز شلوار نداشتم،،چون رنگ و مناسبتش رو دوست نداشتم.
عزاداری رو کنار ذهنم گذاشتم و اولویت رو پیدا کردن اون حرومزاده گذاشتم.
حین پایین اومدن با مامان،،گیسو و مامانش و خدمتکارا مواجه شدم.
نگاه اشکی همشون روی من افتاد.
توجهی نکردم و با سرعت خودم رو به در خروجی رسوندم.
دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم.
اولین قدم رو برداشتم که با صدای هیوآ پاهام قفل شدن..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_44
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
با گریه و صدای لرزون اما بلند گفت:
+کدوم گوری میری؟
نفسی گرفت.
+مگه یادت رفته بابات دیگه پیشمون نیست؟
بعد حرفش بیشتر گریه کرد.
توجهی نکردم.
پا تند کردم و از باغ و عمارت خارج شدم.
در سنگین و بزرگ عمارت رو به سختی باز کردم و سمت راننده رفتم.
خواب بود،،ماشین رو دور زدم و سمت درِ راننده رفتم.
چند ضربه به شیشه زدم.
تکون خورد،،اما بیدار نه.
بیشتر ضربه زدم.
چه وقتشه آخه؟
پرید از خواب.
-پنجره رو بده پایین.
پنجره رو پایین داد.
+چی شده بانو اتفاقی افتاده؟
با اخم گفتم:
-چه وقت خوابه آقا سیاوش؟
+خیلی معذرت میخوام دیشب اصلا نخوابیدم.
راست میگه پیرمرد بیچاره.
-منو برسون همون بیمارستان.
جا خورد.
+جان؟
-باید چیزی رو چک کنم پس خواهشاً فقط منو ببر و برگردون.
استارت زد.
+چشم.هیوآ بانو تشریف نمیارن؟
-نه.
+خب پس سوار شین.
در عقب ماشین رو باز کردم و نشستم.
راننده ماشین رو به حرکت درآورد.
وقتی حرکت کردیم آهو بیرون اومد و درحالی که پشت سرمون میدویید داد زد:
+بانو کجا میری؟؟
نفس نفس میزد.
+برگرد تروخدا !
راننده از آیینه نگاهی به آهو انداخت و گفت:
+چیکار کنم نیکدخت بانو؟وایسم؟
-نه.
چشم زیرلبی گفت و به سرعت ماشین اضافه کرد.
دیگه صدای آهو رو نمیشنیدم.
انگاری بیخیال شد و به عمارت برگشت.
مهم نیست.
الان باید تمرکزم رو روی کاری که میخوام انجام بدم،،بزارم.
جنگل رو نگاه میکردم،،ولی ذهنم جای دیگه بود.
کارایی که قرار بود انجام بدم رو تصور میکردم که انجام دادنش راحتتر بشه.
اوف.
خیلی کارا هست که برای پیدا کردن اون قاتل بیرحم باید انجام بدم..
@shahdokhtegomshodeh
>شاهدختگمشده<
#part_45
•|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•|
+رسیدیم.
سرم رو بالا آوردم و ساختمون بیمارستان رو جلوم دیدم.
-مرسی.همینجا بمون برمیگردم.
+چشم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.
محکم در رو بستم و به سمت بیمارستان قدم برداشتم.
محوطه رو طی کردم و وارد ساختمون شدم.
به سمت پذیرش حرکت کردم.
-سلام.
پرستاری سریع اومد و روبه روی من وایساد.
سرش با جزوه هاش گرم بود برای همین نگاهم هم نکرد.
+سلام چطور میتونم بهتون کمک کنم؟
و همچنان جزوه هاش رو ورق میزد.
یک لحظه سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.
-میشه بگین مدیریت اینجا کجاست؟
دستهاش متوقف شد و دیگه کاغذ هارو ورق نمیزد.
کامل نگاهم کرد.
+با اونجا چیکار دارین؟
-باید فیلم دوربین های مداربسته اینجا رو یه نگاهی بندازم.
اخم کرد.
+خانم ما مسئولیت داریم نمیشه که همینجوری بگین میخواین دوربینا رو ببینین که !
نفس عمیقی کشیدم.
-پدر من داخل همین بیمارستان به قتل رسیده،،باید قاتلش رو پیدا کنم..
کمی مکث کردم.
-ازتون خواهش میکنم.
محکمتر،،قاطعانهتر و جدیتر گفت:
+نمیشه خانم،،اینجا ما مسئولیت داریم،،پارسال کلی دردسر برامون درست شد.نمیشه.
با صدای بلندتر گفتم:
-من الان با اتفاق پارسال شما چیکار دارم؟عرضه ندارین کمک کنین تا آدمای کمتری بمیرن؟؟؟تا اون قاتل دستگیر بشه؟؟؟
+هیسسسس،،صداتو بیار پایین.
دستم رو محکم روی میز کوبیدم.
-نگی کجاست اینجا رو زیر و رو میکنم تا مدیریت رو پیدا کنم،،یا کل اینجا رو،،رو سرت خراب میکنم!!!
انگاری استرس گرفته بود.
نگران گفت:
+آخه..
+چه خبره خانم مشاخی؟؟
سرم چرخید.
یه مرد تقریبا میانسال بود.
قدش از من بلندتر بود و تارهای موی سفیدش روی موهای مشکیش برق میزد.
این کیه؟..
@shahdokhtegomshodeh