eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
120 دنبال‌کننده
30 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| بدنم قفل کرده بود. هیوآ هم همینطور. زبونم گرفته بود. هیوآ هم همینطور. نفس داخل سینه‌م حبس شده بود. مامان هم همینطور. دکتر،،از کنارم رد شد و رفت. با رد شدن دکتر،،بی‌اختیار روی زمین افتادم. نمی‌تونستم نفس بکشم. انگاری،،این شوک قوی تر از قبلی بود. چشم‌هام بسته شد و متوجه هیچی نشدم. . . . . . . . صدای گریه،،ناله،،عزاداری،،از خواب بیدارم کرد. بلند شدم و روی تخت نشستم. هنوز به یاد نمیارم کجام و چه اتفاقی افتاده. اتاقم. اینجا عمارته. با شنیدن صدای بلند گوش خراش گریه و ناله،،تمام رویداد ها یادم اومد. نفس نفس زدم و اشک‌هام‌ جاری شد. جیغ زدم. در اتاق باز شد ولی..اشک مثل یه پرده جلوی چشم هام رو گرفته بود و همه‌چی تار بود. نفهمیدم کیه. لباس سیاه تنش بود. سمتم اومد و بغلم کرد. +بانو نیکی آروم باش من اینجام آروم باش..! صدام گرفته و عجیب بود. گفتم: -آهـ..آهو بابا..بابام..بابا. زبونم گرفته بود.درست نمی‌تونستم حرف بزنم. +نیکدخت جانم آروم باش،،من اینجام مامان هم اینجاست نترس همه چی روبه راهه،،گیسو هم اینجاست بگم بیاد پیشت؟ از آغوشم بیرون اومد. لحن آهو،،خیلی گرم و دوستانه بود.خیلی دلگرم کننده بود ولی با این حال،،حالم خوب نبود. بعد مکث طولانی،،با همون صدای گرفته گفتم: -میـــ..خـــوام تـ.تنهـ.ا باشـ..م. بعد گفتنش،،دراز کشیدم به نوری که به چشمم تار بود خیره شدم. اون نور،،نور زرد نبود. بیشتر حالت خاکستری داشت. انگاری هوا ابری بود. حالم بده. حالم خیلی بده. خیلی خیلی بد. بابا کجا رفتی؟اصلا منو می‌بخشی بابایی؟ می‌بخشی دخترکت رو؟ می‌بخشی نیکدختت رو برای فرارش؟ می‌بخشی نیکدختت رو برای..ضربه ای که بهت ز..زد؟ لعنت بهت نیکدخت. لعنت بهت دختر. (از زبان راوی) آهو از اتاق خارج شد و نیکدخت،،درحال سرزنش کردن خود بود. هیوآ با مادر گیسو،،گیسو و باقی خدمتکاران در پذیرایی،،عزاداری میکردند. نیکدخت،،۱۵ساعت بیهوش/خواب بود. قرار بر این بود که،،مراسم خاکسپاری روز بعد همین ساعت برگزار شود. بیشتر افراد غیر از نیکدخت فراموش کردند که جناب بر اثر زخم چاقو جان باخت.. @shahdokhtegomshodeh
چیزی‌که‌براش‌تلاش‌نکردی‌رو‌قبول‌نکن ! @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (از زبان راوی) نیکدخت از روی تخت بلند شد و ایستاد. به سرعت سرگیجه ای سراغش رفت و این باعث شد با سرعت روی زمین بیفتد. -آخخخخخ. آهو که فالگوش ایستاده بود،،با صدای ناله ی نیکدخت،،با سرعت وارد اتاق شد. +بانو!!! با نگرانی سمت نیکدخت رفت و کمکش کرد بلند شود. +بانو چیشد؟؟؟ نیکدخت چشم هایش را بست. زیرلب گفت: -باید ذات‌الریه واقعی می‌بود. آهو که حرف نیکدخت را نشنید گفت: +جان؟ نیکدخت با صدای بلند ادامه داد: -باید میمردم و تاوان پس میدادم.باید بمیرم لیاقتم مرگه!! آهو متعجب شد،،گفت: +بانو،،مرگ جناب تقصیر شما نبود.جناب چاقو خورده اینو که یادتون نرفته؟یعنی،،اصلا مرگ جناب به دلیل زخم عمیق چاقو بوده.. زیرلب گفت: +شما که اون موقع خونه بودید. (از زبان نیکدخت) راست میگه. چرا هوش و حواسم رفته؟من باید به همون دختر شجاع و حواس جمع قبلی برگردم. زخم چاقو. یعنی پدرم..به قتل رسیده؟ حتما همینطوره دیگه. خود پدرم که نمی‌تونست تکون بخوره. با این فکر،،اشکی از گوشه چشمم چکید. +ایوای،،نمی‌خواستم ناراحتتون کنم!! نگاهم به آهو افتاد. -باید قاتل رو پیدا کنم! آهو متعجب شد. +جان؟؟ بلندتر گفتم: -باید اون قاتل عوضی رو پیدا کنم و انتقامم رو بگیرم! +بانو آروم باش تروخدا ! خواست دستش رو روی شونه‌م بزاره که دستش رو پس زدم و از اتاق خارج شدم. اشک هام بند اومده بود. پله هارو به سمت پایین طی کردم. دیگه پیرهن تنم نبود،،شومیز و شلوار سیاه تنم بود. این بار علاقه ای به پوشیدن شومیز شلوار نداشتم،،چون رنگ و مناسبتش رو دوست نداشتم. عزاداری رو کنار ذهنم گذاشتم و اولویت رو پیدا کردن اون حرومزاده گذاشتم. حین پایین اومدن با مامان،،گیسو و مامانش و خدمتکارا مواجه شدم. نگاه اشکی همشون روی من افتاد. توجهی نکردم و با سرعت خودم رو به در خروجی رسوندم. دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم. اولین قدم رو برداشتم که با صدای هیوآ پاهام قفل شدن.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| با گریه و صدای لرزون اما بلند گفت: +کدوم گوری میری؟ نفسی گرفت. +مگه یادت رفته بابات دیگه پیشمون نیست؟ بعد حرفش بیشتر گریه کرد. توجهی نکردم. پا تند کردم و از باغ و عمارت خارج شدم. در سنگین و بزرگ عمارت رو به سختی باز کردم و سمت راننده رفتم. خواب بود،،ماشین رو دور زدم و سمت درِ راننده رفتم. چند ضربه به شیشه زدم. تکون خورد،،اما بیدار نه. بیشتر ضربه زدم. چه وقتشه آخه؟ پرید از خواب. -پنجره رو بده پایین. پنجره رو پایین داد. +چی شده بانو اتفاقی افتاده؟ با اخم گفتم: -چه وقت خوابه آقا سیاوش؟ +خیلی معذرت می‌خوام دیشب اصلا نخوابیدم. راست میگه پیرمرد بیچاره. -منو برسون همون بیمارستان. جا خورد. +جان؟ -باید چیزی رو چک کنم پس خواهشاً فقط منو ببر و برگردون. استارت زد. +چشم.هیوآ بانو تشریف نمیارن؟ -نه. +خب پس سوار شین. در عقب ماشین رو باز کردم و نشستم. راننده ماشین رو به حرکت درآورد. وقتی حرکت کردیم آهو بیرون اومد و درحالی که پشت سرمون میدویید داد زد: +بانو کجا میری؟؟ نفس نفس میزد. +برگرد تروخدا ! راننده از آیینه نگاهی به آهو انداخت و گفت: +چیکار کنم نیکدخت بانو؟وایسم؟ -نه. چشم زیرلبی گفت و به سرعت ماشین اضافه کرد. دیگه صدای آهو رو نمیشنیدم. انگاری بیخیال شد و به عمارت برگشت. مهم نیست. الان باید تمرکزم رو روی کاری که می‌خوام انجام بدم،،بزارم. جنگل رو نگاه میکردم،،ولی ذهنم جای دیگه بود. کارایی که قرار بود انجام بدم رو تصور میکردم که انجام دادنش راحت‌تر بشه. اوف. خیلی کارا هست که برای پیدا کردن اون قاتل بی‌رحم باید انجام بدم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| +رسیدیم. سرم رو بالا آوردم و ساختمون بیمارستان رو جلوم دیدم. -مرسی.همینجا بمون برمی‌گردم. +چشم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. محکم در رو بستم و به سمت بیمارستان قدم برداشتم. محوطه رو طی کردم و وارد ساختمون شدم. به سمت پذیرش حرکت کردم. -سلام. پرستاری سریع اومد و روبه روی من وایساد. سرش با جزوه هاش گرم بود برای همین نگاهم هم نکرد. +سلام چطور میتونم بهتون کمک کنم؟ و همچنان جزوه هاش رو ورق میزد. یک لحظه سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. -میشه بگین مدیریت اینجا کجاست؟ دست‌هاش متوقف شد و دیگه کاغذ هارو ورق نمی‌زد. کامل نگاهم کرد. +با اونجا چیکار دارین؟ -باید فیلم دوربین های مداربسته اینجا رو یه نگاهی بندازم. اخم کرد. +خانم ما مسئولیت داریم نمیشه که همینجوری بگین میخواین دوربینا رو ببینین که ! نفس عمیقی کشیدم. -پدر من داخل همین بیمارستان به قتل رسیده،،باید قاتلش رو پیدا کنم.. کمی مکث کردم. -ازتون خواهش میکنم. محکم‌تر،،قاطعانه‌تر و جدی‌تر گفت: +نمیشه خانم،،اینجا ما مسئولیت داریم،،پارسال کلی دردسر برامون درست شد.نمیشه. با صدای بلندتر گفتم: -من الان با اتفاق پارسال شما چیکار دارم؟عرضه ندارین کمک کنین تا آدمای کمتری بمیرن؟؟؟تا اون قاتل دستگیر بشه؟؟؟ +هیسسسس،،صداتو بیار پایین. دستم رو محکم روی میز کوبیدم. -نگی کجاست اینجا رو زیر و رو میکنم تا مدیریت رو پیدا کنم،،یا کل اینجا رو،،رو سرت خراب میکنم!!! انگاری استرس گرفته بود. نگران گفت: +آخه.. +چه خبره خانم مشاخی؟؟ سرم چرخید. یه مرد تقریبا میان‌سال بود. قدش از من بلندتر بود و تارهای موی سفیدش روی موهای مشکی‌ش برق میزد. این کیه؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| کت و شلوار هم تنش بود. حتما مقام بالایی داره،،از تیپ و ظاهرش مشخصه. پرستاری که باهام حرف میزد،،روبه مرد گفت: +سلام آقای علیزاده. آقای علیزاده. +خانم شما اینجا چکار دارین؟ به خودم اومدم. -جـ..جان؟ +عرض کردم کمکی از دستم برمیاد؟ -من با مدیریت کار داشتم. +چکاری داشتین؟ -باید دوربین های مداربسته رو نگاهی بندازم. +برای چی؟ -پدرم به قتل رسیده اینجا می‌خوام ببینم میتونم اون فرد رو بشناسم یا نه. +پلیس فیلم همه دوربینا رو از ما گرفته و پیگیر قضیه هست خیالتون راحت. لحنش محکم بود. +من مدیر اینجام،،بار ها با پلیس و دکترای این بیمارستان دوربین.هارو بررسی کردیم.ولی فرد ناشناسه،،کلاه و ماسک مشکی داشت. همین پس‌. گفتم مقام بالایی داره. دلم میخواست بهش بگم:والا بیمارستانی مثل اینجا بعید می‌دونم انقدر پیگیر باشه. به جاش گفتم: -بازم،،میخوام خودم نگاهی بندازم.اتفاقی میوفته؟ توی نگاهش کلافگی رو احساس میکردم. به ساعت مچی‌ش نگاهی انداخت و گفت: +خانم نمیشه من یک ساعته که دیر دارم میرم خونه ولی انقدر مشغله بیمارستان زیاد بود نشد برگردم. عصبی شدم. با لحن عصبی و بلند گفتم: -خونه رفتن شما واجب تره یا پیدا کردن قاتلی که ممکنه هر کسی رو همین الان به کشتن بده؟؟ +هیسسس.آروم تر.این چه طرز برخورده؟شما دوربین هارو نگاه کنی میتونی بفهمی اون کیه؟کجا رفته؟کجا زندگی می‌کنه؟ -نه.. مکث کردم. -ولی شاید چیزایی بتونم بفهمم.. @shahdokhtegomshodeh
سلامممم:) بریم‌واسه‌پآرت‌امروز👀؟
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (ظهر روز بعد) قطره های بارون،،از روی صورتم سر می‌خوردن و روی زمین،،روی خاک پدرم می‌افتادن! پاهام ایستاده خشک شدن بودن. چشمم به هیوآ که روی خاک پدرم ضجه میزد،،خیره بود. بغض،،سد راه نفسم شده بود،،ولی نمی‌شکست! بدنم خشک شده بود و حرکت کردن،،برام عذاب بود. دیدن خاک جلوی پام،،عذاب بود. فکر دیروز که نتونستم در حق پدرم کاری انجام بدم و حداقل یه قدم به اون قاتل نزدیک بشم،،عذاب بود. هوا سرد بود،،ولی اهمیتی نداشت. بارون می‌بارید،،ولی اهمیتی نداشت. چشم هام رو بستم. بدون ریختن یه قطره اشک. ولی با احساس گناه. شاید اگر اون شب،،فکر قرار به سرم نمیزد،،هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. پدرم منتقل به بیمارستان نمیشد و ماجرا.. +نیکدخت جان!خاله،،بیا بشین عزیزم. در گوشم زمزمه کرد. چشم هام رو به سختی باز کردم و همون لحظه،،قطره ی بارون،،از گونه‌م جاری شد. +بهت حق میدم گریه کنی و ناراحت باشی،،ولی قرار نیست خودت رو عذاب بدی قشنگم! سرم رو چرخوندم. با صدای آروم و لرزون گفتم: -حق؟ سرش رو پایین انداخت و از من دور شد. با صدای آرومتر زمزمه کردم: -حتی اشکم هم جاری نمیشه خاله! بعد کمی مکث آرومتر از قبل ادامه دادم: -تو از پدرم متنفر بودی،،ولی حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی! صدای ضجه زدن هیوآ،،گوشم رو پر کرده بود و هیچ صدایی نمیشنیدم. در همین حین،،فکری مثل رعد بدنم رو از شوک بیرون آورد. پدرم،،مگه وصیت نامه ننوشته؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (از زبان راوی) نیکدخت،،نگاهی به هیوآ انداخت. هیوآ همچنان،،با پیرهن مشکی و لکه های گِلی روی خاک نشسته،،سراسیمه ضجه میزد و با صدای بلند گریه میکرد. ولی نیکدخت،،به وصیت نامه فکر می‌کرد. نیکدخت با صدای خش دار و بسیار آرام زمزمه کرد: -شـ..شاید دلیل خارج نشدن از عمارت اونجا باشه... گیسو،،به سمت نیکدخت رفت و او را در آغوش گرفت. نیکدخت در افکارش غرق شده بود و متوجه گیسو نشد. گیسو در گوش نیکدخت زمزمه کرد: +متاسفم نیکی... نیکدخت با صدای گیسو به خودش آمد. گیسو را به سمت کنار هل داد. مردم،،با تعجب به نیکدخت خیره بودند و او بدون ذره ای اعتنا،،از مجلس خارج شد و سمت راننده‌شان سیاوش حرکت کرد. نیکدخت او را از دوردست دید که از ماشین خارج شده و درحال قدم زدن است. با سرعت بیشتر به سمتش حرکت کرد. (از زبان نیکدخت) وقتی رسیدم پیش آقا سیاوش بهش گفتم: -آقا سیاوش منو برسون خونه. برگشت سمتم. +حتما سوار شین.بانو هیوآ نمیاد؟ -نه. صداش مثل من پر از غم. لرزون و خش دار بود. انگاری گریه کرده بود. آقا سیاوش و پدرم رفیق همدیگه بودن. من وقتی 13 سالم بود بابام سیاوش رو برای خودش استخدام کرد. چون فقط خودش بیرون رفت و آمد میکرد. سوار شدم و حرکت کردیم.. @shahdokhtegomshodeh