eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
120 دنبال‌کننده
30 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| +رسیدیم. سرم رو بالا آوردم و ساختمون بیمارستان رو جلوم دیدم. -مرسی.همینجا بمون برمی‌گردم. +چشم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم. محکم در رو بستم و به سمت بیمارستان قدم برداشتم. محوطه رو طی کردم و وارد ساختمون شدم. به سمت پذیرش حرکت کردم. -سلام. پرستاری سریع اومد و روبه روی من وایساد. سرش با جزوه هاش گرم بود برای همین نگاهم هم نکرد. +سلام چطور میتونم بهتون کمک کنم؟ و همچنان جزوه هاش رو ورق میزد. یک لحظه سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. -میشه بگین مدیریت اینجا کجاست؟ دست‌هاش متوقف شد و دیگه کاغذ هارو ورق نمی‌زد. کامل نگاهم کرد. +با اونجا چیکار دارین؟ -باید فیلم دوربین های مداربسته اینجا رو یه نگاهی بندازم. اخم کرد. +خانم ما مسئولیت داریم نمیشه که همینجوری بگین میخواین دوربینا رو ببینین که ! نفس عمیقی کشیدم. -پدر من داخل همین بیمارستان به قتل رسیده،،باید قاتلش رو پیدا کنم.. کمی مکث کردم. -ازتون خواهش میکنم. محکم‌تر،،قاطعانه‌تر و جدی‌تر گفت: +نمیشه خانم،،اینجا ما مسئولیت داریم،،پارسال کلی دردسر برامون درست شد.نمیشه. با صدای بلندتر گفتم: -من الان با اتفاق پارسال شما چیکار دارم؟عرضه ندارین کمک کنین تا آدمای کمتری بمیرن؟؟؟تا اون قاتل دستگیر بشه؟؟؟ +هیسسسس،،صداتو بیار پایین. دستم رو محکم روی میز کوبیدم. -نگی کجاست اینجا رو زیر و رو میکنم تا مدیریت رو پیدا کنم،،یا کل اینجا رو،،رو سرت خراب میکنم!!! انگاری استرس گرفته بود. نگران گفت: +آخه.. +چه خبره خانم مشاخی؟؟ سرم چرخید. یه مرد تقریبا میان‌سال بود. قدش از من بلندتر بود و تارهای موی سفیدش روی موهای مشکی‌ش برق میزد. این کیه؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| کت و شلوار هم تنش بود. حتما مقام بالایی داره،،از تیپ و ظاهرش مشخصه. پرستاری که باهام حرف میزد،،روبه مرد گفت: +سلام آقای علیزاده. آقای علیزاده. +خانم شما اینجا چکار دارین؟ به خودم اومدم. -جـ..جان؟ +عرض کردم کمکی از دستم برمیاد؟ -من با مدیریت کار داشتم. +چکاری داشتین؟ -باید دوربین های مداربسته رو نگاهی بندازم. +برای چی؟ -پدرم به قتل رسیده اینجا می‌خوام ببینم میتونم اون فرد رو بشناسم یا نه. +پلیس فیلم همه دوربینا رو از ما گرفته و پیگیر قضیه هست خیالتون راحت. لحنش محکم بود. +من مدیر اینجام،،بار ها با پلیس و دکترای این بیمارستان دوربین.هارو بررسی کردیم.ولی فرد ناشناسه،،کلاه و ماسک مشکی داشت. همین پس‌. گفتم مقام بالایی داره. دلم میخواست بهش بگم:والا بیمارستانی مثل اینجا بعید می‌دونم انقدر پیگیر باشه. به جاش گفتم: -بازم،،میخوام خودم نگاهی بندازم.اتفاقی میوفته؟ توی نگاهش کلافگی رو احساس میکردم. به ساعت مچی‌ش نگاهی انداخت و گفت: +خانم نمیشه من یک ساعته که دیر دارم میرم خونه ولی انقدر مشغله بیمارستان زیاد بود نشد برگردم. عصبی شدم. با لحن عصبی و بلند گفتم: -خونه رفتن شما واجب تره یا پیدا کردن قاتلی که ممکنه هر کسی رو همین الان به کشتن بده؟؟ +هیسسس.آروم تر.این چه طرز برخورده؟شما دوربین هارو نگاه کنی میتونی بفهمی اون کیه؟کجا رفته؟کجا زندگی می‌کنه؟ -نه.. مکث کردم. -ولی شاید چیزایی بتونم بفهمم.. @shahdokhtegomshodeh
سلامممم:) بریم‌واسه‌پآرت‌امروز👀؟
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (ظهر روز بعد) قطره های بارون،،از روی صورتم سر می‌خوردن و روی زمین،،روی خاک پدرم می‌افتادن! پاهام ایستاده خشک شدن بودن. چشمم به هیوآ که روی خاک پدرم ضجه میزد،،خیره بود. بغض،،سد راه نفسم شده بود،،ولی نمی‌شکست! بدنم خشک شده بود و حرکت کردن،،برام عذاب بود. دیدن خاک جلوی پام،،عذاب بود. فکر دیروز که نتونستم در حق پدرم کاری انجام بدم و حداقل یه قدم به اون قاتل نزدیک بشم،،عذاب بود. هوا سرد بود،،ولی اهمیتی نداشت. بارون می‌بارید،،ولی اهمیتی نداشت. چشم هام رو بستم. بدون ریختن یه قطره اشک. ولی با احساس گناه. شاید اگر اون شب،،فکر قرار به سرم نمیزد،،هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. پدرم منتقل به بیمارستان نمیشد و ماجرا.. +نیکدخت جان!خاله،،بیا بشین عزیزم. در گوشم زمزمه کرد. چشم هام رو به سختی باز کردم و همون لحظه،،قطره ی بارون،،از گونه‌م جاری شد. +بهت حق میدم گریه کنی و ناراحت باشی،،ولی قرار نیست خودت رو عذاب بدی قشنگم! سرم رو چرخوندم. با صدای آروم و لرزون گفتم: -حق؟ سرش رو پایین انداخت و از من دور شد. با صدای آرومتر زمزمه کردم: -حتی اشکم هم جاری نمیشه خاله! بعد کمی مکث آرومتر از قبل ادامه دادم: -تو از پدرم متنفر بودی،،ولی حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی! صدای ضجه زدن هیوآ،،گوشم رو پر کرده بود و هیچ صدایی نمیشنیدم. در همین حین،،فکری مثل رعد بدنم رو از شوک بیرون آورد. پدرم،،مگه وصیت نامه ننوشته؟.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (از زبان راوی) نیکدخت،،نگاهی به هیوآ انداخت. هیوآ همچنان،،با پیرهن مشکی و لکه های گِلی روی خاک نشسته،،سراسیمه ضجه میزد و با صدای بلند گریه میکرد. ولی نیکدخت،،به وصیت نامه فکر می‌کرد. نیکدخت با صدای خش دار و بسیار آرام زمزمه کرد: -شـ..شاید دلیل خارج نشدن از عمارت اونجا باشه... گیسو،،به سمت نیکدخت رفت و او را در آغوش گرفت. نیکدخت در افکارش غرق شده بود و متوجه گیسو نشد. گیسو در گوش نیکدخت زمزمه کرد: +متاسفم نیکی... نیکدخت با صدای گیسو به خودش آمد. گیسو را به سمت کنار هل داد. مردم،،با تعجب به نیکدخت خیره بودند و او بدون ذره ای اعتنا،،از مجلس خارج شد و سمت راننده‌شان سیاوش حرکت کرد. نیکدخت او را از دوردست دید که از ماشین خارج شده و درحال قدم زدن است. با سرعت بیشتر به سمتش حرکت کرد. (از زبان نیکدخت) وقتی رسیدم پیش آقا سیاوش بهش گفتم: -آقا سیاوش منو برسون خونه. برگشت سمتم. +حتما سوار شین.بانو هیوآ نمیاد؟ -نه. صداش مثل من پر از غم. لرزون و خش دار بود. انگاری گریه کرده بود. آقا سیاوش و پدرم رفیق همدیگه بودن. من وقتی 13 سالم بود بابام سیاوش رو برای خودش استخدام کرد. چون فقط خودش بیرون رفت و آمد میکرد. سوار شدم و حرکت کردیم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| سرم رو به پنجره تکیه دادم. هنوز نمی‌تونم باور کنم دیگه پدرم پیشم نیست. فعلا باید دنبال جواب بگردم. وقت برای عزاداری زیاد هست. وصیت رو کجا میتونه گذاشته باشه؟ داخل اتاقشون؟ +نیکدخت جان تسلیت میگم. نگاهم به آینه جلوی ماشین افتاد. اونم به من نگاه میکرد. ممنونی زیرلب گفتم و بلندتر گفتم: -همچنین. سری تکون داد و به رانندگی ادامه داد. -میشه یه سوال بپرسم؟ +حتما،،بپرس! نفس عمیقی کشیدم. پرسیدم: -زمانی که پدرم..پدرم بیرون میومد میشه بگین دقیقا کجاها می‌رفت؟ بعد از کمی مکث گفت: +یه محله داخل مرکز شهر. متعجب شدم. -مرکز شهر؟ سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. مرکز شهر؟ -حالا برای چه کاری میرفت؟ +ماجرا مربوط به 20 سال گذشته‌س.حالا بعدا میفهمی خودت. بیست سال قبل؟ یعنی چیزی می‌دونه و به من نمیگه؟ قتل پدرم به این موضوع مربوطه؟ -شما چیزی میدونین؟ جواب سوالم رو نداد. حتما می‌دونه و به من نمیگه.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| حتما می‌دونه و به من نمیگه. نگاهم رو به دستام دوختم. جای زخم چاقو هنوز روی کف دستم هست و هنوزم درد می‌کنه. چه بلایی سر ماری اومد؟ اون شب خونه نبود،،پس کجا بود؟ سالمه یعنی؟ (دقایق بعد) +نیکدخت بانو رسیدیم. به خودم اومدم. نفس عمیق کشیدم و سرم رو از کنار پنجره برداشتم. زیرلب ممنونی گفتم و پیاده شدم. -چقدر سرم درد می‌کنه! دست راستم رو روی سرم گذاشتم و در همین حین وارد عمارت شدم،،مسیر باغ رو طی کردم و وارد ساختمون اصلی شدم. یک لحظه مکث کردم. آروم با خودم گفتم: -هیچکدوم از خدمتکارا اینجا نیستن. خب کارم راحتتر شد. به سمت پله ها پا تند کردم. پله هارو به سمت بالا طی کردم و سریع به سمت اتاق هیوآ رفتم. در رو باز کردم. کجا می‌تونه گذاشته باشه؟ وارد شدم،،تک تک کشو هارو زیرورو کردم. با باز کردن آخرین کشو،،نامه ای به چشمم خورد! سریع برش داشتم. پشتش نوشته: وصیت نامه خسرو بغضم شکست و اشک هام سرازیر شد. بازش کردم و نامه داخلش رو بیرون آوردم. بعد از خوندن وصیت،،پاهام شل شدن و روی زمین افتادم. باورم نمیشه!.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| به نفس نفس زدن افتادم. -چـ..چطور بـ.بد.بدون خـ.خبر هـ.همچین کـ.کاری کر.کردم؟؟؟؟!!! جیغی کشیدم. مثل دیوونه ها اشک میریختم و جیغ میزدم. -باورم نمیشههههه!!!!!!!!!! با صدای بلندتر جیغ زدم. چرا همچین کاری رو کردم؟ لعنت بهت نیکدخت. لعنت بهت. لعنت بهت. همه چی تقصیر خودم بود. همه چی. قتل پدرم تقصیر من بود. چرا یه روز هم به این موضوع فکر نکردم؟ بابا راست می‌گفت. نباید فرار میکردم! همه چی تقصیر منه! با جیغ زدنم،،با اشک ریختنم،،دیگه جونی توی بدنم نموند،، سرم گیج رفت و بعدش متوجه هیچ چیز نشدم.‌. @shahdokhtegomshodeh