eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
31 عکس
12 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (از زبان راوی) نیکدخت،،نگاهی به هیوآ انداخت. هیوآ همچنان،،با پیرهن مشکی و لکه های گِلی روی خاک نشسته،،سراسیمه ضجه میزد و با صدای بلند گریه میکرد. ولی نیکدخت،،به وصیت نامه فکر می‌کرد. نیکدخت با صدای خش دار و بسیار آرام زمزمه کرد: -شـ..شاید دلیل خارج نشدن از عمارت اونجا باشه... گیسو،،به سمت نیکدخت رفت و او را در آغوش گرفت. نیکدخت در افکارش غرق شده بود و متوجه گیسو نشد. گیسو در گوش نیکدخت زمزمه کرد: +متاسفم نیکی... نیکدخت با صدای گیسو به خودش آمد. گیسو را به سمت کنار هل داد. مردم،،با تعجب به نیکدخت خیره بودند و او بدون ذره ای اعتنا،،از مجلس خارج شد و سمت راننده‌شان سیاوش حرکت کرد. نیکدخت او را از دوردست دید که از ماشین خارج شده و درحال قدم زدن است. با سرعت بیشتر به سمتش حرکت کرد. (از زبان نیکدخت) وقتی رسیدم پیش آقا سیاوش بهش گفتم: -آقا سیاوش منو برسون خونه. برگشت سمتم. +حتما سوار شین.بانو هیوآ نمیاد؟ -نه. صداش مثل من پر از غم. لرزون و خش دار بود. انگاری گریه کرده بود. آقا سیاوش و پدرم رفیق همدیگه بودن. من وقتی 13 سالم بود بابام سیاوش رو برای خودش استخدام کرد. چون فقط خودش بیرون رفت و آمد میکرد. سوار شدم و حرکت کردیم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| سرم رو به پنجره تکیه دادم. هنوز نمی‌تونم باور کنم دیگه پدرم پیشم نیست. فعلا باید دنبال جواب بگردم. وقت برای عزاداری زیاد هست. وصیت رو کجا میتونه گذاشته باشه؟ داخل اتاقشون؟ +نیکدخت جان تسلیت میگم. نگاهم به آینه جلوی ماشین افتاد. اونم به من نگاه میکرد. ممنونی زیرلب گفتم و بلندتر گفتم: -همچنین. سری تکون داد و به رانندگی ادامه داد. -میشه یه سوال بپرسم؟ +حتما،،بپرس! نفس عمیقی کشیدم. پرسیدم: -زمانی که پدرم..پدرم بیرون میومد میشه بگین دقیقا کجاها می‌رفت؟ بعد از کمی مکث گفت: +یه محله داخل مرکز شهر. متعجب شدم. -مرکز شهر؟ سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. مرکز شهر؟ -حالا برای چه کاری میرفت؟ +ماجرا مربوط به 20 سال گذشته‌س.حالا بعدا میفهمی خودت. بیست سال قبل؟ یعنی چیزی می‌دونه و به من نمیگه؟ قتل پدرم به این موضوع مربوطه؟ -شما چیزی میدونین؟ جواب سوالم رو نداد. حتما می‌دونه و به من نمیگه.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| حتما می‌دونه و به من نمیگه. نگاهم رو به دستام دوختم. جای زخم چاقو هنوز روی کف دستم هست و هنوزم درد می‌کنه. چه بلایی سر ماری اومد؟ اون شب خونه نبود،،پس کجا بود؟ سالمه یعنی؟ (دقایق بعد) +نیکدخت بانو رسیدیم. به خودم اومدم. نفس عمیق کشیدم و سرم رو از کنار پنجره برداشتم. زیرلب ممنونی گفتم و پیاده شدم. -چقدر سرم درد می‌کنه! دست راستم رو روی سرم گذاشتم و در همین حین وارد عمارت شدم،،مسیر باغ رو طی کردم و وارد ساختمون اصلی شدم. یک لحظه مکث کردم. آروم با خودم گفتم: -هیچکدوم از خدمتکارا اینجا نیستن. خب کارم راحتتر شد. به سمت پله ها پا تند کردم. پله هارو به سمت بالا طی کردم و سریع به سمت اتاق هیوآ رفتم. در رو باز کردم. کجا می‌تونه گذاشته باشه؟ وارد شدم،،تک تک کشو هارو زیرورو کردم. با باز کردن آخرین کشو،،نامه ای به چشمم خورد! سریع برش داشتم. پشتش نوشته: وصیت نامه خسرو بغضم شکست و اشک هام سرازیر شد. بازش کردم و نامه داخلش رو بیرون آوردم. بعد از خوندن وصیت،،پاهام شل شدن و روی زمین افتادم. باورم نمیشه!.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| به نفس نفس زدن افتادم. -چـ..چطور بـ.بد.بدون خـ.خبر هـ.همچین کـ.کاری کر.کردم؟؟؟؟!!! جیغی کشیدم. مثل دیوونه ها اشک میریختم و جیغ میزدم. -باورم نمیشههههه!!!!!!!!!! با صدای بلندتر جیغ زدم. چرا همچین کاری رو کردم؟ لعنت بهت نیکدخت. لعنت بهت. لعنت بهت. همه چی تقصیر خودم بود. همه چی. قتل پدرم تقصیر من بود. چرا یه روز هم به این موضوع فکر نکردم؟ بابا راست می‌گفت. نباید فرار میکردم! همه چی تقصیر منه! با جیغ زدنم،،با اشک ریختنم،،دیگه جونی توی بدنم نموند،، سرم گیج رفت و بعدش متوجه هیچ چیز نشدم.‌. @shahdokhtegomshodeh
به خاطر‌هیچکس‌دست‌از‌ارزشهایت‌نکش چون‌زمانی‌که‌آن‌فرداز‌تو‌دست‌بکشدتو می‌مانی‌ویک‌منه‌بی‌ارزش ! @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| با صدای جیغ مانندی بیدار شدم. +نهههه من می‌خوام برگردم منو برگردون!!! صدا از طبقه پایین میومد. همه جا تاریکه. چه اتفاقی افتاده؟ ساعت چنده؟ روی زمین بودم. بلند شدم و نشستم. یک لحظه سرم گیج رفت. +ولم کننننن!!!!منتظرمهههه!!!باید برگردم اون نباید تنها باشه!!! کیه که جیغ میزنه؟ چرا هیچی یادم نیست؟ بلند شدم. سرم دوباره گیج رفت و با شدت روی زمین افتادم. نفسم بند اومد. چرا اینطوری شدم؟ دستم به یه کاغذ برخورد کرد. کاغذ رو سمت خودم آوردم که چراغ اتاق روشن شد. چشمام اذیت شد برای همین سریع پلک هام رو روی هم گذاشتم. آخ چه خبره اینجا؟ دو نفر وارد اتاق شدن. نفر اول با نفس تنگی گفت: +ولـ..ولم کن باید برگردم.. هیوآ؟ هیوآ بود که داد و بیداد میکرد؟ همه ی رویداد ها مثل باد از ذهنم رد شدن. چشم هام باز شد. -نه! جیغ زدم. -نهههه! +ای بابا نیکی جان تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟ اشک داخل چشمام حلقه زد. کاغذ توی دستم رو قایم کردم و با سرعت زیاد،،بلند شدم و از اتاق خارج شدم. با یادآوری نوشته های وصیت نامه پدرم،،حالم بدتر از قبل شد. +نیکی؟؟ پاهام متوقف شدن. گیسو بود. همون‌طور که با سرعت سمتم میومد گفت: +خوبی؟ وقتی بهم رسید،،دو تا دستاش رو دور بازوهام گرفت و جلوم خم شد: +امروز به نظر خوب نمیومدی،،بهتری؟ عصبانیت درونم جوشید. با صدای خیلی بلندی گفتم: -به نظر خوب نبودم؟؟؟؟؟بابام مرده!!!! رعشه ای به تن گیسو وارد شد و چند قدم ازم فاصله گرفت. بی توجه بهش،،با سرعت از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم رفتم.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| با عجله در اتاقم رو باز کردم،،به سمت تخت رفتم و خودم رو روی تخت انداختم. در پشت سرم با شدت باد بسته شد. چشمم به پنجره خیره بود. طوفان عجیبیه. ظهر بارون،،الان که شبه،،طوفان باد و بارون. چقدر قلبم به این هوا شباهت داره! کاغذ مچاله شده توی دستم رو رها کردم. صدای زوزه باد و برخورد قطره های بارون به زمین،،سمفونی خارق‌العاده‌ای رو به وجود آورده بودن. ماه های گذشته،،این صدا لذت بخش ترین سمفونی‌ای بودن که می‌شنیدم،،ولی الان،،افکار توی سرم صداشون بلندتر از سمفونی باد و بارون بود. چشمام خیره به تاریکی اتاق،،افکارم درگیر جملاتی که پدرم نوشته بود. پوزخندی به لبم اومد. تا ساعات پیش دنبال مقصر ماجرا بودم،،الان میفهمم مقصر اصلی کجاست. مقصر خودخواهی که بخاطر خوشی خودش هرکاری کرد،،تهش هم به بدبختی رسید. آره‌. اون مقصر رو وقتی میتونم ببینم،،که روبه روی آینه وایساده باشم... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| در با شدت خیلی بالایی باز شد. صدای نفس نفس زدن کسی به گوشم آشنا اومد. زحمتی به خودم ندادم که بلند بشم و ببینم کی اینطوری وارد اتاقم شده تا اینکه به حرف اومد و متوجه شدم «هیوآ»ئه. +دختره ی..عوضی... صداش خش دار بود. با همون صدای خش دار داد زد. +چرا به من نگفتی پدرت وصیت نامه نوشته؟؟؟؟؟!!! چراغ اتاق رو روشن کرد. بلند شدم و روی تخت نشستم. دستم رو تیکه‌گاهم کردم و همچنان به طوفان بیرون خیره بودم. +کجاس؟؟؟وصیت کجاس؟؟میدونم که تو برش داشتی چون داخل این پاکت هیچ کاغذی نیست،،ایناها پشتش نوشته وصیت نامه خسرو! صدای مادر گیسو رو شنیدم که سعی میکرد هیوآ رو آروم کنه. +هیوآ جان دورت بگردم آروم باش.تروخدا آروم باش! +دِ بنال دیگه!! بلند شدم. چرخیدم و روبه روی هیوآ وایسادم،،به چشم هاش خیره شدم و با صدای آروم گفتم: -فکر میکردم خوندن وصیت نامه باعث بشه بفهمم کی پشت ماجرائه... پوزخندی زدم. -«یه خانواده می‌خوان ازمون انتقام خونی که ما نریختیم رو بگیرن برای همین خارج شدن هیوآ همسر عزیزم و نیکدخت دخترم،،مجاز نیست.»بابا چرا اینو نوشته؟کی میخواد انتقام بگیره؟مدام همچین سوالاتی رو از خودم می‌پرسیدم،،این ماجرا مال ۲۰ سال پیشه... نگاهم رو از هیوآ دزدیدم. -اگر قرار بود به من کمکی کنه به تو هم کمکی میکرد.حالا که فرقی به حالمون نداره،،پس از اتاق من برید بیرون. نگاهم به هیوآ افتاد. شوکه،،متعجب و ترسیده نفس نفس میزد. +چـ.چرا کمکت نکـ.کرد؟ -وقتی نمی‌دونم اون خانواده کیه،،چه کار باید بکنم؟ بعد از گذشت چند دقیقه،،خاله‌م،،هیوآ رو از اتاق خارج کرد و من موندم و افکارم... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| تن و بدن خسته از افکارم رو به تختم سپردم و به سقف خیره شدم. نباید دست رو دست بزارم. شاید به هیوآ یا هرکس دیگه بگم من دیگه سراغ ماجرای جناب نمی‌رم،،ولی در واقعیت اینطور نیست برام. باید بفهمم چه اتفاقی افتاده. یادمه راننده‌مون سیاوش یه چیزی راجع به این گفته بهم. ماجرا مربوط به 20 سال گذشته‌س.حالا بعدا میفهمی خودت. آره درسته. اینو گفته بود بهم. بعدش چی گفت؟ یکم فکر کردم. آها. یه محله داخل مرکز شهر. پس همین اطرافه خیلی دور نیست. با سرعت خیلی بالا از روی تخت بلند شدم. دفتر و قلم برداشتم و همه نکات رو یادداشت کردم. مرکز شهر،،20 سال پیش،،انتقام خونی که ما نریختیم. با یادداشت این نکات،،چیزی مثل یه سنگ سد راه نفسم شد و قطره ای اشک از چشمم چکید. با بغض،،با خودم زمزمه کردم: -بـ.بابایی...ببخشیـــــد...بابا...من...نمیدونستـ.. بغض اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم. اشک هام مثل بارون بهاری روی گونه هام جاری می‌شد. نفسی گرفتم. -حـــ..حق با تـ‌.تو بود بـ..بابایی... سرم رو روی میز گذاشتم و به اشک ریختنم ادامه دادم. گریه هیچی رو درست نمیکنه. ولی باعث میشه سبک تر از قبل بشم. ولی باعث میشه بعدش تصمیم درست تری بگیرم. (صبح روز بعد) با حس گردن‌درد،،کمر‌درد و نور گرم خورشید بیدار شدم. با صدای خش دار و آرومی زمزمه کردم: -آخخ گردنم. دستم رو به سمت گردنم بردم و یکم ماساژش دادم. چطوری دیشب خوابم برد اینجا؟ روی میز تحریر آخه؟ به صندلی تیکه دادم و کش و قوسی به بدنم دادم. وقتی کامل چشمام باز شد،،صفحه های خیس دفترم به چشمم خورد. دستم رو جلو بردم و لمسش کردم. رد اشک هایی که ریختم،،روی این کاغذ خشک شده. به پنجره و آسمون نگاهی انداختم. آسمون آفتابی به علاوه تکه ابر های سفید و خوشگل. کاملا متضاد طوفان دیشب. انگاری آسمون،،بعد از کلی گریه کردن حالش خوب شده و اینطوری داره بهمون لبخند می‌زنه. لبخندی به لبم نشست.‌.. @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| حداقل شاید همچین چیزی باعث یه لبخند کوچک روی لبم بشه. دست چپم رو به سمت دستگیره پنجره بردم و پنجره رو باز کردم. به محض باز شدن پنجره،،نسیم خنک و بوی خاک خیس خورده به صورتم و مشامم برخورد کرد. مگه بهتر از این حس هم داریم؟ در آرامش کامل بودم که با صدای جیغ خفه ای که از بیرون بود به خودم اومدم و با بالاترین سرعت از اتاق خارج شدم. ضربان قلبم بالا رفت و شوکه شدم. این صدای کی بود؟ دوباره. صدا از اتاق هیوآ میومد. نفسم رو رها کردم و سعی کردم آروم باشم. عصبی به سمت اتاق هیوآ دویدم. بدون در زدن،،در رو باز کردم و عصبی غریدم: -مامان چته اول صبحی؟سکته کردم! هیوآ که روی تخت نشسته بود،،تند تند نفس می‌کشید و چشم هاش از حدقه بیرون زده بود زیرلب می‌گفت: +لعنت بهت...لعنت...بهت....لعنت بهت...لعنت بهت... من که از حال هیوآ متعجب شدم گفتم: -لعنت به کی؟چی شده؟ نگاه پر از ترسش رو به من انداخت و با صدای آروم و خش دار گفت: +حکیمی...اون...خانواده ای بـ.بود که...می‌....میخواست...انتقام بـ.بگیـ..بگیره! حکیمی؟ حتما چون شوکه شده داره اراجیف میگه. نفسم رو با شتاب بیرون دادم و دستم رو روی سرم گذاشتم. -بگیر بخواب تروخدا...بس کن دیگه. +حمید حکیمی!اون...انتقام.گرفته!!! حمید حکیمی؟ جدی شدم. -چی میگی؟ +بیست...سال..پیش.. با نفس تنگی حرف میزد. به سینه‌ش چنگی انداخت و با هزار سختی ادامه داد: +اون سال...باباتو...اشتباهی...محکوم کردن..به...قتل... به سمتش پا تند کردم. -آروم باش مامان !بیشتر توضیح بده بفهمم منظورت چیه. +فکر....فکر کردن...بابات...زنشو...کشته! نفس عمیقی گرفت و ادامه داد. +ولی...بابات...این کارو..نکرده بود..فقط تو صحنه قتل.....حضور داشتـ... پلک هاش روی هم رفت،،سست شد و روی تخت افتاد. -مامااااااان!!!!!!!! بلندتر داد زدم. -آهـــــــــــــــــــــــــــــو؟؟؟؟!! وای چیشد یه دفعه؟؟؟... @shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پنج ساعت بعد:ظهر) از اتاقم بیرون اومدم،،پله هارو به سمت پایین طی کردم و به سمت آشپزخونه رفتم. در زدم و وارد شدم. آهو با حالت سوالی،،برگشت سمتم. +جانم بانو چیزی لازم دارین؟ لبخند گرمی زدم و گفتم. -مگه همیشه باید باهات کاری داشته باشم وقتی انقدر مدیونتم؟ خندید و ادامه داد. +نیازی نیست مدیونم باشین،،من شما رو دوست دارم که هرکاری براتون میکنم! با همون لبخند گرم ادامه دادم. -تو مثل خواهر نداشته‌ منی.نگو که نمی‌دونستی! لبخندش به کل پاک شد و با تعجب نگاهم کرد. +ولی بانو گیسو مگه... -نه،،یعنی...اونم خیلی دوست دارم ولی تنها کسی که برام مونده تویی!تنها کسی که درکم می‌کنه و در هر زمانی کنارمه،،فقط...میخواستم بابت بودنت ازت تشکر کنم.گیسو یه جورایی اصلا به مرگ پدرم اهمیت نداد،،ولی تو کنارم موندی! برای چند لحظه رنگ تعجب رو همچنان داخل چشم‌هاش می‌دیدم تا اینکه به خودش اومد و لبخندی زد. +خوشحالم از اینکه همچین حسی دارین! ادامه دادم. -البته از من هم بزرگ‌تری 19/20 سالته دیگه... جدی شدم. -راستی چرا ترک تحصیل کردی؟ به کابینت تکیه داد و گفت: +راستش حدودا شش سالی میشه که من داخل این خونه کار میکنم و شما فکر میکنم حدودا اون موقع 11 یا 10 سالتون بوده،،منم که کلاس هشتم بودم وقتی پدرتون من رو استخدام کرد،،حدود یکی دو سال قبل از اینکه اینجا استخدام بشم زندگیم خیلی تغییر کرد،،از همون اول پدرم مدیر کارخونه تولید پوشاک بود و خیلی پولدار بود.خیلی خیلی پولدار... به نقطه نامعلومی خیره شد و ادامه داد: +ما هم داخل یه خونه دلباز و دوبلکس زندگی می‌کردیم.منو مامانم و بابام... زمستون بود و هرشب هوا سرد و آزاردهنده بود... شونه هاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد. +ولی خب فرقی به حال ماهم نمی‌کرد چون داخل یه خونه گرم و راحت بودیم.یه شب پدرم خیلی دیر برگشت خونه و چون دیر کرده بود منو مامانم هم بیدار،،منتظر و نگرانش بودیم.وارد خونه که شد سر و روی زخمی و خونی داشت و پاش لنگ میزد... خیلی سریع سمتش رفتیم ولی وقتی بهش رسیدیم روی زمین افتاد و تموم کرد،،چون زخم چاقو خورده بود و خدا میدونست چطوری این مسیر رو طی کرده تا رسیده خونه... خلاصه بعدا فهمیدیم کار برادر ناتنی‌م بوده و برای اینکه وارث کارخونه و پولای بابام بشه به مرگ تهدیدش کرد،،بابام هم اونا رو به نامش زد و در نهایت مرد... هیچی خونه و همه چی رو از چنگ منو مادرم در آوردن و ما هم آواره خیابونا شدیم.چند ماه اینطوری زندگی کردیم تا اینکه مادرم بر اثر ابتلا به کرونا فوت کرد... منم مجبور بودم ترک تحصیل کنم و بیام اینجا کار کنم،،پدرت اون موقع مثل یه فرشته نجات،،نجاتم داد و اینطوری شد که ماندگار شدم و دیگه تحصیل نکردم. شوکه و متعجب بودم از حرفاش. واقعا همچین زندگی ای داشته؟ با همون حالت پرسیدم: -برادرت چیشد؟گرفتنش؟ +منو مادرم اصلا نمی‌دونستیم که بابام یه زندگی دیگه هم داره،،وقتی فهمیدیم که،،بابام توسط برادر ناتنی‌م به قتل رسید و وارث همه چی شد...بعد از اون،،از کشور خارج شد و هیچوقت نفهمیدم چه بلایی سرش اومد. شوکه تر از قبل شدم. با صدای خش دار و لرزونی گفتم: -حتما زندگی سختی داشتی،،متاسفم من...اصلا از این موضوع خبر نداشتم! لبخند گرمی زد و گفت: +نگران نباشین بانو،،من پیش شما خیلی خوشحالم و به این زندگی افتخار میکنم! لبخندی زدم و از آشپزخونه خارج شدم... @shahdokhtegomshodeh