eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| نکنه تعقیبم میکنن؟ ولش کن اصلا. -هوفف،،کجا برم آخه؟ کسی بوق زد. حتما با یه نفر دیگه‌س. توجهی نکردم و تمرکزم رو روی مسیر گذاشتم. دوباره بوق زد. +نیکدخت بانو؟؟ سریع برگشتم. سیاوش! سریع سمت ماشین رفتم و سوار شدم. -آقا سیاوش اینجا چیکار می‌کنی؟ +شما اینجا چیکار می‌کنی بانو؟ -اومدم بیرون قدم بزنم یهو فهمیدم گم شدم.راستی کجا رفته بودین؟ +آها.برای آپارتمان هیوآ بانو گفتش برم بانک که کارا رو کامل انجام بدم. -چی؟ +مثل اینکه قراره اینجا ماندگار بشین. -یعنی چی...ماندگار؟مامان من گفت؟ +بله. وای اینو کم داشتم! چرا باید همینجا ماندگار بشیم؟ گفتش یه مدت فقط می‌مونیم. -ولش کن.آقا سیاوش داریم میریم خونه حتما حواست باشه. +چطور؟...مشکلی پیش اومده؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پرش زمانی:روز بعد) +امروز با صاحب خونه قرار دارم.درمورد خونه می‌خوایم حرف بزنیم.با من میای؟ خواستم مخالفت کنم که یاد تعقیب دیروز افتادم. خوب نیست خونه تنها بمونم. -آره میام،،صبر کن آماده بشم. سریع لباس بیرونی‌م رو پوشیدم و با هیوآ از خونه رفتیم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. به یه کافه رفتیم. جلوی یه خانم و آقا که انگار زوج بودن،،نشستیم. سلام کردیم و خودمون رو معرفی کردیم. اونا هم همینکار رو کردن. بحث خونه بین هیوآ و اون زوج شروع شد و مشغول صحبت کردن بودن. به بیرون خیره شدم و در کمال ناباوری،،همون ماشین رو بازم دیدم. مطمئن شدم که یکی درحال تعقیب ماست! -ببخشید من یه میرم بیرون کاری برام پیش اومده. زن جوان گفت: +خواهش میکنم،،بفرمایید. هیوآ که با چهره‌ای پر از سوال نگاهم میکرد،،نادیده‌ش گرفتم و به سمت ماشین سیاوش رفتم. به محض اینکه سوار ماشین شدم،،ماشینی که تعقیبم میکرد با سرعت بالا دور شد. -آقا سیاوش شما موبایل داری؟ +مـ.من؟بله چطور؟ -شماره اون پلیسی که به پرونده بابام رسیدگی می‌کنه رو چطور؟ +بله.ولی برای چی؟ -لطفا موبایلت رو بده. موبایلش رو بهم داد و از ماشین خارج شدم. بهش زنگ زدم. +بله بفرمایید؟ -سلام.من نیکدخت قادری هستم. +سلام.مشکلی پیش اومده؟ -میشه امروز همدیگه رو ببینم؟... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| +ساعت چند؟ -ساعت ۵ جلوی آپارتمانمون خوبه؟ +حتما. تماس رو قطع کردم و گوشی رو به سیاوش برگردوندم. +چیزی شده بانو؟ لبخندی زدم. -اینجا شهره،،نیکدخت صدام کنین. به لباسم نگاه کردم. -به هرحال لباس فرم قصر رو که نپوشیدم. خندیدیم. هیوآ از کافه بیرون اومد و با ماشین به آپارتمان برگشتیم. (پرش زمانی:ساعت ۵ بعد از ظهر) +چرا انقدر اصرار داری که آشغالا رو ببری؟ به کیسه زباله اشاره کرد و گفت: +نگاه کن،،هنوز نصفش هم پر نشده. -چرا مقاومت می‌کنی؟آشغال باکتری و میکروب تولید می‌کنه برای همین باید زود زود از خونه خارج بشه.سریع میرم و برمی‌گردم دیگه می‌خوام یه نفسی هم بکشم.اینجا اکسیژن کم میاد. خواستم کیسه زباله رو بردارم که به بازوم ضربه زد. -آیی!مامان!!!! +انقدر غر نزن راجب خونه! -باشههه،،اجازه هست برم؟؟ +فقط بهونه برای بیرون رفتن پیدا می‌کنی.برو کاریت نمیتونم بکنم. کیسه رو برداشتم و از ساختمون خارج شدم. جلوی در خونه منتظر بودم که همچنان چند متر پایین تر از خونمون،،همون ماشین پارک شده بود. مطمئن بودم که تعقیب میشدم. اهمیتی ندادم،،چون نباید از اونجا می‌رفت،،باید به سرگرد نشون میدادم. چند دقیقه بعدش،،سرگرد از راه رسید و سمتم اومد. تا سلامی کردم،،ماشین با سرعت دور شد. +چیزی شده اخیرا؟به چیزی مشکوک نشدی؟ -راستش... برای گفتنش مردد بودم. -یه ماشین مشکی اخیرا تعقیبم می‌کنه. +تعقیب؟کی؟ -نمیدونم شیشه ها دودی بودن. +از کی و چندبار دیدی تعقیبت کنن؟ -از دیروز بود...تقریبا چهار بار دیدم که اون ماشین هرجا که بودم حضور داشت. +پلاکش رو داری؟ ای وای. چرا اصلا حواسم نبود؟ باید برمیداشتم پلاکش رو. -نـ.نه راستش هیچوقت دقت نکردم. دفترچه‌ای از جیبش درآورد و بلافاصله چیزی نوشت. شاید میخواست حرفام رو یادداشت کنه. +حتما پیگیری میشه.اگر چیز دیگه ای هم بود فورا بهمون خبر بده. -حتما.ممنونم که تا اینجا اومدین. +مراقب خودت و مادرت باش. سوار ماشینش شد و رفت... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| حدودا یک ساعت از اون موقع گذشت که فکری به سرم زد. باید مطمئن میشدم که واقعا تعقیبم میکنن یا نه. باید مطمئن میشدم که راننده کی بود. از پنجره نگاهی به خیابون انداختم. درسته. طبق تصوراتم همون ماشین،،همونجا منتظر بود که ببینه من کجا میرم و تعقیبم کنه. از لابه‌لای در اتاق نگاهی به داخل انداختم. هیوآ خواب بود. بهترین فرصت رو داشتم! لباس مناسبی پوشیدم و به سمت واحدی که سیاوش داخلش زندگی می‌کنه رفتم. بلافاصله که در زدم،،در رو باز کرد. +عه شمایید؟چیزی شده؟جایی میخواید برید؟ -آقا سیاوش...میشه سوئیچ ماشین رو بهم بدین؟ از شنیدن حرفم جا خورد. +اگر جایی میخوای بری خودم میرسونمت چرا... -لطفا بده.کار مهمی دارم. +آخه شما رانندگی... -آقا سیاوش بلدم،،رانندگی بلدم. +آخه... عصبانیت درونم جوشید. با لحن محکم ولی نه بلند،،گفتم: -میدونید که حقوقتون دست ماست؟میدونید که اگر منم بخوام اخراج بشین مادرم بدون تردید این کارو می‌کنه؟ بزاقش رو با ترس قورت داد و زمزمه کرد: +چشم. سوئیچ رو از جیبش درآورد و به من داد. -مادرم بویی از این قضیه ببره... +خیالتون تخت هیوآ بانو قرار نیست متوجه بشه‌. لبخندی زدم و گفتم: -تشکر. (دقایقی بعد) -حداقل تعقیب می‌کنی انقدر ضایع تعقیب نکن. با سرعت رانندگی میکردم و فقط مستقیم می‌روندَم. ماشین مشکی همچنان پشت سرم دنبالم میکرد. -خب،،متوجه شدم واقعا داری تعقیبم میکنی.حالا باید بفهمم کی هستی! با سرعت رانندگی میکردم و فقط حواسم به ماشینِ پشت سرم بود. وقتی به خودم اومدم فهمیدم از شهر خارج شدم و وسط جنگلم. از این ماجرا شوکه شدم. ترمز گرفتم و بلافاصله،،موجی از برخورد ماشین مشکی با ماشین من،،به تنم وارد شد و با سرعت به فرمون برخوردم. شونه هام درد گرفت. با درد زیادی که داشتم،،از ماشین پیاده شدم و به سمت اون ماشین حرکت کردم. به شیشه جلوی ماشین نزدیک شدم و تونستم راننده رو ببینم. سرش و دستاش روی فرمون بود. خواستم بگم:حواست به جلو هست؟کی هستی؟چرا تعقیبم میکنی؟از طرف کی اومدی؟ ولی زبونم بند اومد. راننده سرش رو بالا آورد و چشم در چشم شدیم. تنم خشک شد. نفس هام سنگین و سوزناک بودن. خواستم بگم:تو اینجا چیکار میکنی؟ ولی... نتونستم... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| پاهام خشک شده بودن تا اینکه ماشین دنده عقب رفت و دور زد و با سرعت راه افتاد. پشت سرش دویدم. -چرا این کارو کردی؟؟؟؟وایساااا...گفتم وایسااا. نفسم بند اومد و فهمیدم قرار نیست به پای این ماشین برسم. سریع برگشتم و سوار ماشین خودم شدم. سروته کردم و به سمت شهر راه افتادم. (ساعاتی بعد) +خب کی بود؟ با صدای لرزون و خش دارم گفتم: -یه پسری به اسم ایمان. +فامیلیش چیه؟ -فقط در همین حد اطلاع دارم. کسی در زد و وارد اتاق شد. احترام نظامی گذاشت و گفت: +جناب سرگرد،،آوردیمش. +فعلا بزارید تو بازداشتگاه بمونه. +اطاعت. دوباره احترام نظامی گذاشت و رفت. +خانم قادری،،ما حمید حکیمی رو دستگیر کردیم. از حرفش شوکه شدم. متعجب سرم رو بالا آوردم. -چـ.چی؟ +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم... بلند شد و دور اتاق قدم زد. +به پزشک قانونی سپردیم که دی‌ان‌ای‌ش رو بررسی کنن.امروز جوابش اومد و با گرفتن تست از آقای حکیمی فهمیدیم دی‌ان‌ای موی داخل صحنه جرم،،با دی‌ان‌ای حمید حکیمی مرتبطه. گیج شدم. -یعنی دی‌ان‌ای مال حکیمی بوده؟یعنی اون بابام رو کشته؟پس چاقویی که داخل صحنه بود چی؟ +نگفتم مطابقت داره،گفتم مرتبطه یعنی شاید بچه‌ش،،خانواده‌ش یا هرکسی که هم‌خون‌ باشه باهاش،،قاتل باشه... پشت میزش نشست و ادامه داد: +درمورد چاقو هم اثر انگشتی روش نبود.احتمالا اون موقع دستکش دست قاتل بوده. سرم رو پایین آوردم. ایمان چرا تعقیبم میکرد؟ نکنه از طرف حکیمی اومده؟ نکنه آهو،،جاسوس حکیمی بوده؟ نکنه... -پس ایمان چی؟اون به ماشینم زده و در رفته.ما تصادف کردیم ولی بدون اینکه لحظه ای صبر کنه گاز گرفت و رفت. +به کدوم سمت رفته؟ -خارج شهر.میشه پیگیری کنین؟ +قطعا پیگیری میشه... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پرش زمانی:روز بعد) -مامان انقدر استرس نداشته باش. نگاه سرشار از استرسش رو به چشمام دوخت و گفت: +نمیتونم مادر.‌.. با صدای لرزونش ادامه داد: +یعنی واقعا قاتل رو پیدا کردن؟ نفسم رو مثل آه بیرون دادم و گفتم: -وقتی گفتن پیدا کردن،،یعنی واقعا پیدا شده. سیاوش که از هیوآ بیشتر استرس داشت،،برای آروم کردنمون گفت: +هیوآ بانو نگران نباش،،بالاخره اون حرومزاده پیدا شده و به دست قانون مجازات میشه.باید خداروشکر کنیم که مسئله داره تموم میشه. سیاوش جلوی کلانتری پارک کرد و هر سه تامون با سرعت بالا وارد شدیم. یکی از یکی نگران تر. یکی از یکی ترسیده تر. ولی من هیچکدوم از این احساسات رو نداشتم. فقط می‌خواستم بدونم قاتل کیه. کاسه‌ی صبرم لبریز کرده بود و بی طاقت بودم. با سرعت وارد اتاق سرگرد شدیم و بدون سلام و احوالپرسی،،همزمان پرسیدیم: +قاتل کیه؟؟ سرگرد ناراحت به نظر میومد. +لطفا بیاید داخل و بشینید.توضیح میدم خدمتتون. با لحن سرگرد،،دلشوره و نگرانی سراغم اومد. نشستیم و چشم انتظار بودیم که سرگرد حرفش رو بزنه. نفسی عمیق کشید و شروع کرد: +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم.دی‌ان‌ای اون رو شناسایی کردیم و فهمیدیم با دی‌ان‌ای‌ حمید حکیمی مرتبط بود... سرش رو بالا آورد. نگاهش بین هرسه‌تامون می‌چرخید. من اینا رو می‌دونم بقیه‌ش رو بگو. تمام وجودم میخواست که این جمله رو به سرگرد بگم. ولی جلوی خودم و گرفتم و صبر کردم. +حمید حکیمی یه پسر به اسم ایمان داره.با توجه به گفته های نیکدخت،، دیشب بعداز کلی تلاش و زحمت گروه راهنمایی و رانندگی،،جنازه آقای ایمان حکیمی همراه با ماشینش رو،،داخل دره پیدا کردن... هین بلندی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم. اشک مثل یه پرده جلوی دیدم رو گرفت. امکان نداره! ایمان مرده! ایمان پسر حکیمی بوده! چطور ممکنه؟؟؟ هیوآ و سیاوش سر از حرفای سرگرد درنیاوردن. برای همین سرگرد مشغول توضیح دادن اینکه ایمان تمام مدت مارو تعقیب می‌کرد و ایمان کی بود،،بود. ولی من...اونقدر شوکه بودم که نتونستم صداش رو بشنوم. +خانم قادری؟؟؟ به خودم اومدم. -بـ.بـ.بله؟ +دی‌ان‌ای تار مویی که داخل صحنه جرم بود با دی‌ان‌ای ایمان حکیمی مطابقت داشت،،دوربین های بیمارستان هم به کسب اطلاعات خیلی کمک کردن،،مدارک کاملا پذیرفته شدن و این ثابت کرده که قاتلِ خسرو قادری،،ایمان حکیمی بوده که بر اثر تصادف جان باخته.حمید حکیمی به اتهام همکاری در قتل محکوم به حبس ابد هستن. چند دقیقه بعد،،از کلانتری بیرون اومدیم. هیوآ ضجه زدن‌هاش شروع شد و سیاوش،،اون رو آروم میکرد. اهمیتی ندادم. دیگه شوکه نیستم. کنجکاویم برطرف شده. دیگه ایمان نتونست زنده بمونه تا اینکه قانون اون رو مجازات کنه. و این منو آروم می‌کنه. همین حالاشم من انتقامم رو گرفتم. لبخندی به لبم اومد. دیگه میتونم بدون استرس و ترس زندگی کنم. زندگی به من یاد داد هیچوقت فرار نکنم.بجاش محکم و قوی سرجام بمونم و با مشکلاتم مبارزه کنم. من نمیدونستم که یه اشتباه خیلی کوچیک،،زندگیم رو تغییر میده. این رو زندگی بهم یاد داد‌‌. بهم یاد داد خوشبختی رو داخل جایی که هستم پیدا کنم،،نه بیرون از خونه،،داخل یه شهر غریب! این بود داستان زندگی من. هیچوقت فرار نکن. حتی از مشکلاتت. استوار و محکم سرجات ریشه بزن. درست مثل یه درخت..‌‌ <پآیآن> <شاهدخت‌گمشده> روایتی از تجربه ها و زندگی! نویسنده: Helma
یادداشت نویسنده: ممنونم که ⁷⁷ روز من و شاهدخت گمشده رو همراهی کردین من هرروز،،سرشار از انرژی و هیجان،،پارت های رمان رو می‌نوشتم و منتشر میکردم. خدا رو شکر میکنم از اینکه تونستم داستانی دیگه بنویسم و قلمم رو بهتر کنم. ممنونم که تمام این مدت داستانم رو خوندین و نظراتتون رو بهم گفتین. قدردانتون هستم.
پایان رمان<شآهدخت‌گمشده>
-اسم رمان : از صفر تا ارتعاش -به قلم : helma -تاریخ شروع : 1405/3/23 -اسم شخصیت اصلی : لئا مارتن -سن شخصیت اصلی:16(سال‌اول‌رشته‌موسیقی) -از کشور : فرانسه -شهر : پاریس -ژانر : موزیکال/درام -کپی؟خیر. fromzerotovibration
«بعضی رویاها با یک نت آغاز می‌شوند...» او از صفر شروع کرد؛ بدون شهرت، بدون حمایت، فقط با قلبی که برای موسیقی می‌تپید. اما وقتی سرنوشت او را به پاریس رساند، فهمید هر نت، هر ارتعاش، و هر انتخاب... می‌تواند زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد. From Zero To Vibration داستان دختری که صدای قلبش را دنبال کرد. https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
-لئا مارتن -شخصیت‌اصلی/عاشق‌خوانندگی‌و‌نواختن‌گیتار fromzerotovibration
-مایلیس -متنفر از لئا/شرور و پر دردسر fromzerotovibration