eitaa logo
[ '𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚'! ]
123 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هویت‌ـבزـבیـבه‌شـבه|𝑺𝒕𝒐𝒍𝒆𝒏 𝑰𝒅𝒆𝒏𝒕𝒊𝒕𝒚 «من‌همانم‌که‌همانم‌را‌از‌من‌گرـ؋ـتنـב؛ وآنها‌هماننـב‌که‌هماننـבشان‌پشت‌نقاب هایی‌از‌جنس‌ـבروغ‌پنهان‌شـבه...!» >روایتے از جنـایت‌و‌انتقام... >کپی؟به‌هیچ‌وجه... 𝓣𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: 𝓗𝓮𝓵𝓶𝓪 𝓘𝓭: @yur111m
مشاهده در ایتا
دانلود
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| پاهام خشک شده بودن تا اینکه ماشین دنده عقب رفت و دور زد و با سرعت راه افتاد. پشت سرش دویدم. -چرا این کارو کردی؟؟؟؟وایساااا...گفتم وایسااا. نفسم بند اومد و فهمیدم قرار نیست به پای این ماشین برسم. سریع برگشتم و سوار ماشین خودم شدم. سروته کردم و به سمت شهر راه افتادم. (ساعاتی بعد) +خب کی بود؟ با صدای لرزون و خش دارم گفتم: -یه پسری به اسم ایمان. +فامیلیش چیه؟ -فقط در همین حد اطلاع دارم. کسی در زد و وارد اتاق شد. احترام نظامی گذاشت و گفت: +جناب سرگرد،،آوردیمش. +فعلا بزارید تو بازداشتگاه بمونه. +اطاعت. دوباره احترام نظامی گذاشت و رفت. +خانم قادری،،ما حمید حکیمی رو دستگیر کردیم. از حرفش شوکه شدم. متعجب سرم رو بالا آوردم. -چـ.چی؟ +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم... بلند شد و دور اتاق قدم زد. +به پزشک قانونی سپردیم که دی‌ان‌ای‌ش رو بررسی کنن.امروز جوابش اومد و با گرفتن تست از آقای حکیمی فهمیدیم دی‌ان‌ای موی داخل صحنه جرم،،با دی‌ان‌ای حمید حکیمی مرتبطه. گیج شدم. -یعنی دی‌ان‌ای مال حکیمی بوده؟یعنی اون بابام رو کشته؟پس چاقویی که داخل صحنه بود چی؟ +نگفتم مطابقت داره،گفتم مرتبطه یعنی شاید بچه‌ش،،خانواده‌ش یا هرکسی که هم‌خون‌ باشه باهاش،،قاتل باشه... پشت میزش نشست و ادامه داد: +درمورد چاقو هم اثر انگشتی روش نبود.احتمالا اون موقع دستکش دست قاتل بوده. سرم رو پایین آوردم. ایمان چرا تعقیبم میکرد؟ نکنه از طرف حکیمی اومده؟ نکنه آهو،،جاسوس حکیمی بوده؟ نکنه... -پس ایمان چی؟اون به ماشینم زده و در رفته.ما تصادف کردیم ولی بدون اینکه لحظه ای صبر کنه گاز گرفت و رفت. +به کدوم سمت رفته؟ -خارج شهر.میشه پیگیری کنین؟ +قطعا پیگیری میشه... shahdokhtegomshodeh
>شاهدخت‌گمشده‌< •|•|•|•|•|•|•|🤎🍂•|•|•|•|•|•|•| (پرش زمانی:روز بعد) -مامان انقدر استرس نداشته باش. نگاه سرشار از استرسش رو به چشمام دوخت و گفت: +نمیتونم مادر.‌.. با صدای لرزونش ادامه داد: +یعنی واقعا قاتل رو پیدا کردن؟ نفسم رو مثل آه بیرون دادم و گفتم: -وقتی گفتن پیدا کردن،،یعنی واقعا پیدا شده. سیاوش که از هیوآ بیشتر استرس داشت،،برای آروم کردنمون گفت: +هیوآ بانو نگران نباش،،بالاخره اون حرومزاده پیدا شده و به دست قانون مجازات میشه.باید خداروشکر کنیم که مسئله داره تموم میشه. سیاوش جلوی کلانتری پارک کرد و هر سه تامون با سرعت بالا وارد شدیم. یکی از یکی نگران تر. یکی از یکی ترسیده تر. ولی من هیچکدوم از این احساسات رو نداشتم. فقط می‌خواستم بدونم قاتل کیه. کاسه‌ی صبرم لبریز کرده بود و بی طاقت بودم. با سرعت وارد اتاق سرگرد شدیم و بدون سلام و احوالپرسی،،همزمان پرسیدیم: +قاتل کیه؟؟ سرگرد ناراحت به نظر میومد. +لطفا بیاید داخل و بشینید.توضیح میدم خدمتتون. با لحن سرگرد،،دلشوره و نگرانی سراغم اومد. نشستیم و چشم انتظار بودیم که سرگرد حرفش رو بزنه. نفسی عمیق کشید و شروع کرد: +ما داخل صحنه جرم یه تار مو پیدا کردیم.دی‌ان‌ای اون رو شناسایی کردیم و فهمیدیم با دی‌ان‌ای‌ حمید حکیمی مرتبط بود... سرش رو بالا آورد. نگاهش بین هرسه‌تامون می‌چرخید. من اینا رو می‌دونم بقیه‌ش رو بگو. تمام وجودم میخواست که این جمله رو به سرگرد بگم. ولی جلوی خودم و گرفتم و صبر کردم. +حمید حکیمی یه پسر به اسم ایمان داره.با توجه به گفته های نیکدخت،، دیشب بعداز کلی تلاش و زحمت گروه راهنمایی و رانندگی،،جنازه آقای ایمان حکیمی همراه با ماشینش رو،،داخل دره پیدا کردن... هین بلندی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم. اشک مثل یه پرده جلوی دیدم رو گرفت. امکان نداره! ایمان مرده! ایمان پسر حکیمی بوده! چطور ممکنه؟؟؟ هیوآ و سیاوش سر از حرفای سرگرد درنیاوردن. برای همین سرگرد مشغول توضیح دادن اینکه ایمان تمام مدت مارو تعقیب می‌کرد و ایمان کی بود،،بود. ولی من...اونقدر شوکه بودم که نتونستم صداش رو بشنوم. +خانم قادری؟؟؟ به خودم اومدم. -بـ.بـ.بله؟ +دی‌ان‌ای تار مویی که داخل صحنه جرم بود با دی‌ان‌ای ایمان حکیمی مطابقت داشت،،دوربین های بیمارستان هم به کسب اطلاعات خیلی کمک کردن،،مدارک کاملا پذیرفته شدن و این ثابت کرده که قاتلِ خسرو قادری،،ایمان حکیمی بوده که بر اثر تصادف جان باخته.حمید حکیمی به اتهام همکاری در قتل محکوم به حبس ابد هستن. چند دقیقه بعد،،از کلانتری بیرون اومدیم. هیوآ ضجه زدن‌هاش شروع شد و سیاوش،،اون رو آروم میکرد. اهمیتی ندادم. دیگه شوکه نیستم. کنجکاویم برطرف شده. دیگه ایمان نتونست زنده بمونه تا اینکه قانون اون رو مجازات کنه. و این منو آروم می‌کنه. همین حالاشم من انتقامم رو گرفتم. لبخندی به لبم اومد. دیگه میتونم بدون استرس و ترس زندگی کنم. زندگی به من یاد داد هیچوقت فرار نکنم.بجاش محکم و قوی سرجام بمونم و با مشکلاتم مبارزه کنم. من نمیدونستم که یه اشتباه خیلی کوچیک،،زندگیم رو تغییر میده. این رو زندگی بهم یاد داد‌‌. بهم یاد داد خوشبختی رو داخل جایی که هستم پیدا کنم،،نه بیرون از خونه،،داخل یه شهر غریب! این بود داستان زندگی من. هیچوقت فرار نکن. حتی از مشکلاتت. استوار و محکم سرجات ریشه بزن. درست مثل یه درخت..‌‌ <پآیآن> <شاهدخت‌گمشده> روایتی از تجربه ها و زندگی! نویسنده: Helma
یادداشت نویسنده: ممنونم که ⁷⁷ روز من و شاهدخت گمشده رو همراهی کردین من هرروز،،سرشار از انرژی و هیجان،،پارت های رمان رو می‌نوشتم و منتشر میکردم. خدا رو شکر میکنم از اینکه تونستم داستانی دیگه بنویسم و قلمم رو بهتر کنم. ممنونم که تمام این مدت داستانم رو خوندین و نظراتتون رو بهم گفتین. قدردانتون هستم.
پایان رمان<شآهدخت‌گمشده>
-اسم رمان : از صفر تا ارتعاش -به قلم : helma -تاریخ شروع : 1405/3/23 -اسم شخصیت اصلی : لئا مارتن -سن شخصیت اصلی:16(سال‌اول‌رشته‌موسیقی) -از کشور : فرانسه -شهر : پاریس -ژانر : موزیکال/درام -کپی؟خیر. fromzerotovibration
«بعضی رویاها با یک نت آغاز می‌شوند...» او از صفر شروع کرد؛ بدون شهرت، بدون حمایت، فقط با قلبی که برای موسیقی می‌تپید. اما وقتی سرنوشت او را به پاریس رساند، فهمید هر نت، هر ارتعاش، و هر انتخاب... می‌تواند زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد. From Zero To Vibration داستان دختری که صدای قلبش را دنبال کرد. https://eitaa.com/joinchat/3734963687C8652764035
-لئا مارتن -شخصیت‌اصلی/عاشق‌خوانندگی‌و‌نواختن‌گیتار fromzerotovibration
-مایلیس -متنفر از لئا/شرور و پر دردسر fromzerotovibration
-آنائیس -همکلاسی لئا/عاشق‌موسیقی fromzerotovibration
-ژولیت -رفیق‌صمیمی‌لئا/عاشق‌نواختن‌پیانو fromzerotovibration
رمان از صفر تا ارتـعاش_extracted_08251328.pdf
حجم: 18.6M
از صفر تا ارتعاش اثری از : Helma mkhs ژانر : | خلاصه: گاهی یک رؤیا، از یک اتاق ساکت شروع می‌شود. از دختری که فقط موسیقی را می‌فهمید... تا صدایی که قرار است تمام پاریس را به ارتعاش درآورد. اما رسیدن به اوج، بهایی دارد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد... [PDF 1]
رمان از صفر تا ارتـعاش_extracted_08251712.pdf
حجم: 18.8M
از صفر تا ارتعاش اثری از : Helma mkhs ژانر : | خلاصه: گاهی یک رؤیا، از یک اتاق ساکت شروع می‌شود. از دختری که فقط موسیقی را می‌فهمید... تا صدایی که قرار است تمام پاریس را به ارتعاش درآورد. اما رسیدن به اوج، بهایی دارد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد... [PDF 2]