eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
204 عکس
16 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Gharibe Ashna.epub
584.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, Gharibe Ashna.apk
1.54M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Gharibe Ashna .pdf
5.34M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
غریبه آشنا ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده :فرزانه رضایی دارستانی 📖 تعداد صفحات : 372 💬خلاصه داستان : پدر لیدا در هنگام مرگ به دخترش این واقعیت را می گوید که مادر واقعی اش ماریا نیست بلکه زنی در روستاهای شمال ایران است و وصیت می کند که او را پیدا کند. لیدا از ایتالیا به ایران می آید و چون کسی را ندارد مدتی در خانه ی دوست پدرش ساکن می شود.در انجا او و امیر(پسر خانواده) به هم علاقه مند شده و تصمیم به ازدواج می گیرند اما تضاد فرهنگی بینشان مشکل ساز شده و لیدا از امیر فراری می شود و به تنهایی به دنبال مادرش برود اما… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_ششم یک نگاهم به قامت
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 شنیدن همین جمله کافی بود تا کاسه دلم ترک بردارد و از رفتن حلیه وحشت کنم. در هیاهوی بیمارانی که عازم رفتن شده بودند حلیه کنارم رسید، صورت پژمرده‌اش به شوق زنده ماندن یوسف گل انداخته و من می‌ترسیدم این سفرِ آخرشان باشد که زبانم بند آمد و او مشتاق رفتن بود که یوسف را از آغوش لختم گرفت و با صدایی که از این معجزه به لرزه افتاده بود، زمزمه کرد :«نرجس دعا کن بچه‌ام از دستم نره!» به چشمان زیبایش نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست مانعش شوم، اما زبانم نمی‌چرخید و او بی‌خبر از خطری که تهدیدشان می‌کرد، پس از روزها به رویم لبخندی زد و نجوا کرد :«عباس به من یه باطری داده بود! گفته بود هر وقت لازم شد این باطری رو بندازم تو گوشی و بهش زنگ بزنم.» و بغض طوری گلویش را گرفت که صدایش میان گریه گم شد :«اما آخر عباس رفت و نتونستم باهاش حرف بزنم!» رزمنده‌ای با عجله بیماران را به داخل هلی‌کوپتر می‌فرستاد، نگاه من حیران رفتن و ماندن حلیه بود و او می‌خواست حسرت آنچه از دستش رفته به من هدیه کند که یوسف را محکم‌تر در آغوش گرفت، میان جمعیت خودش را به سمت هلی‌کوپتر کشید و رو به من خبر داد :«باطری رو گذاشتم تو کمد!» قلب نگاهم از رفتن‌شان می‌تپید و می‌دانستم ماندن‌شان هم یوسف را می‌کُشد که زبانم بند دلم شد و او در برابر چشمانم رفت. هلی‌کوپتر از زمین جدا شد و ما عزیزان‌مان را بر فراز جهنم داعش به این هلی‌کوپتر سپرده و می‌ترسیدیم شاهد سقوط و سوختن پاره‌های تن‌مان باشیم که یکی از فرماندهان شهر رو به همه صدا رساند :«به خدا توکل کنید! عملیات آزادی آمرلی شروع شده! چندتا از روستاهای اطراف آزاد شده! به مدد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آزادی آمرلی نزدیکه!» شاید هم می‌خواست با این خبر نه فقط دل ما که سرمان را گرم کند تا چشمان‌مان کمتر دنبال هلی‌کوپتر بدود. من فقط زیر لب صاحب‌الزمان (علیه‌السلام) را صدا می‌زدم که گلوله‌ای به سمت آسمان شلیک نشود تا لحظه‌ای که هلی‌کوپتر در افق نگاهم گم شد و ناگزیر یادگاری‌های برادرم را به خدا سپردم. دلتنگی، گرسنگی، گرما و بیماری جانم را گرفته بود، قدم‌هایم را به سمت خانه می‌کشیدم و هنوز دلم پیش حلیه و یوسف بود که قدمی می‌رفتم و باز سرم را می‌چرخاندم مبادا انفجار و سقوطی رخ داده باشد. در خلوت مسیر خانه، حرف‌های فرمانده در سرم می‌چرخید و به زخم دلم نمک می‌پاشید که رسیدن نیروهای مردمی و شکست محاصره در حالی‌که از حیدرم بی‌خبر بودم، عین حسرت بود. به خانه که رسیدم دوباره جای خالی عباس و عمو، در و دیوار دلم را در هم کوبید و دست خودم نبود که باز پلکم شکست و اشکم جاری شد. نمی‌دانستم وقتی خط حیدر خاموش و خودش اسیر عدنان یا شهید است، با هدیه حلیه چه کنم و با این حال بی‌اختیار به سمت کمد رفتم. در کمد را که باز کردم، لباس عروسم خودی نشان داد و دیگر دامادی در میان نبود که همین لباس عروس آتشم زد. از گرما و تب خیس عرق شده بودم و همانجا پای کمد نشستم. حلیه باطری را کنار موبایلم کف کمد گذاشته بود و گرفتن شماره حیدر و تجربه حس انتظاری که روزی بهاری‌ترین حال دلم بود، به کام خیالم شیرین آمد که دستم بی‌اختیار به سمت باطری رفت. در تمام لحظاتی که موبایل را روشن می‌کردم، دستانم از تصور صدای حیدر می‌لرزید و چشمانم بی‌اراده می‌بارید. انگشتم روی اسمش ثابت مانده و همه وجودم دست دعا شده بود تا معجزه‌ای شود و اینهمه خوش‌خیالی تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. کلید تماس زیر انگشتم بود، دلم دست به دامن امام مجتبی (علیه‌السلام) شد و با رؤیایی دست نیافتنی تماس گرفتم. چند لحظه سکوت و بوق آزادی که قلبم را از جا کَند! تمام تنم به لرزه افتاده بود، گوشی را با انگشتانم محکم گرفته بودم تا لحظه اجابت این معجزه را از دست ندهم و با رؤیای شنیدن صدای حیدر نفس‌هایم می‌تپید. فقط بوق آزاد می‌خورد، جان من دیگر به لبم آمده بود و خبری از صدای حیدرم نبود. پرنده احساسم در آسمان امید پر کشید و تماس بی‌هیچ پاسخی تمام شد که دوباره دلم در قفس دلتنگی به زمین کوبیده شد. پی در پی شماره می‌گرفتم، با هر بوق آزاد، می‌مُردم و زنده می‌شدم و باورم نمی‌شد شرّ عدنان از سر حیدر کم شده و عشقم رها شده باشد. دست و پا زدن در برزخ امید و ناامیدی بلایی سر دلم آورده بود که دیگر کارم از گریه گذشته و به درگاه خدا زار می‌زدم تا دوباره صدای حیدر را بشنوم. بیش از چهل روز بود حرارت احساس حیدر را حس نکرده بودم که دیگر دلم یخ زده و انگشتم روی گوشی می‌لرزید...
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_هفتاد_و_هفتم شنیدن همین جمله ک
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 در تمام این مدت منتظر شهادتش بودم و حالا خطش روشن بود که عطش چشیدن صدایش آتشم می‌زد. باطری نیمه بود و نباید این فرصت را از دست می‌دادم که پیامی فرستادم :«حیدر! تو رو خدا جواب بده!» پیام رفت و دلم از خیال پاسخ عاشقانه حیدر از حال رفت. صبر کردن برایم سخت شده بود و نمی‌توانستم در انتظار پاسخ پیام بمانم که دوباره تماس گرفتم. مقابل چشمانم درصد باطری کمتر می‌شد و این جان من بود که تمام می‌شد و با هر نفس به خدا التماس می‌کردم امیدم را از من نگیرد. یک دستم به تمنا گوشی را کنار صورتم نگه داشته بود، با دست دیگرم لباس عروسم را کنار زدم و چوب لباسی بعدی با کت و شلوار مشکی دامادی حیدر در چشمم نشست. یکبار برای امتحان پوشیده و هنوز عطرش به یادگار مانده بود که دوباره مست محبتش شدم. بوق آزاد در گوشم، انتظار احساس حیدر و اشتیاق عشقش که بی‌اختیار صورتم را سمت لباسش کشید. سرم را در آغوش کتش تکیه دادم و از حسرت حضورش، دامن صبوری‌ام آتش گرفت که گوشی را روی زمین انداختم، با هر دو دست کتش را کشیدم و خودم را در آغوش جای خالی‌اش رها کردم تا ضجه‌های بی‌کسی‌ام را کسی نشنود. دیگر تب و تشنگی از یادم رفته و پنهان از چشم همه، از هر آنچه بر دلم سنگینی می‌کرد به خدا شکایت می‌کردم؛ از شهادت پدر و مادر جوانم به دست بعثی‌ها تا عباس و عمو که مظلومانه در برابر چشمانم پَرپَر شدند، از یوسف و حلیه که از حال‌شان بی‌خبر بودم و از همه سخت‌تر این برزخ بی‌خبری از عشقم! قبل از خبر اسارت، خطش خاموش شد و حالا نمی‌دانستم چرا پاسخ دل بی‌قرارم را نمی‌دهد. در عوض داعش خوب جواب جان به لب رسیده ما را می‌داد و برای‌مان سنگ تمام می‌گذاشت که نیمه‌شب با طوفان توپ و خمپاره به جان‌مان افتاد. اگر قرار بود این خمپاره‌ها جانم را بگیرد، دوست داشتم قبل از مردن نغمه عشقم را بشنوم که پنهان از چشم بقیه در اتاق با حیدر تماس گرفتم، اما قسمت نبود این قلب غمزده قرار بگیرد. دیگر این صدای بوق داشت جانم را می‌گرفت و سقوط خمپاره‌ای نفسم را خفه کرد. دیوار اتاق به‌شدت لرزید، طوری‌که شکاف خورد و روی سر و صورتم خاک و گچ پاشید. با سر زانو وحشتزده از دیوار فاصله می‌گرفتم و زن‌عمو نگران حالم خودش را به اتاق رساند. ظاهراً خمپاره‌ای خانه همسایه را با خاک یکی کرده و این فقط گرد و غبارش بود که خانه ما را پُر کرد. ناله‌ای از حیاط کناری شنیده می‌شد، زن‌عمو پابرهنه از اتاق بیرون دوید تا کمک‌شان کند و من تا خواستم بلند شوم صدای پیامک گوشی دلم را به زمین کوبید. نگاهم پیش از دستم به سمت گوشی کشیده شد، قلبم به انتظار خبری از تپش افتاد و با چشمان پریشانم دیدم حیدر پیامی فرستاده است. نبض نفس‌هایم به تندی می‌زد و دستانم طوری می‌لرزید که باز کردن پیامش جانم را گرفت و او تنها یک جمله نوشته بود :«نرجس نمی‌تونم جواب بدم.» نه فقط دست و دلم که نگاهم می‌لرزید و هنوز گیج پیامش بودم که پیامی دیگر رسید :«می‌تونی کمکم کنی نرجس؟» ناله همسایه و همهمه مردم گوشم را کر کرده و باورم نمی‌شد حیدر هنوز نفس می‌کشد و حالا از من کمک می‌خواهد که با همه احساس پریشانی‌ام به سمتش پَر کشیدم :«جانم؟» حدود هشتاد روز بود نگاه عاشقش را ندیده بودم، چهل شب بیشتر می‌شد که لحن گرمش را نشنیده بودم و اشتیاقم برای چشیدن این فرصت عاشقانه در یک جمله جا نمی‌شد که با کلماتم به نفس نفس افتادم :«حیدر حالت خوبه؟ کجایی؟ چرا تلفن رو جواب نمیدی؟» انگشتانم برای نوشتن روی گوشی می‌دوید و چشمانم از شدت اشتیاق طوری می‌بارید که نگاهم از آب پُر شده و به سختی می‌دیدم. دیگر همه رنج‌ها فراموشم شده و فقط می‌خواستم با همه هستی‌ام به فدای حیدر شوم که پیام داد :«من خودم رو تا نزدیک آمرلی رسوندم، ولی دیگه نمی‌تونم!» نگاهم تا آخر پیامش نرسیده، دلم برای رفتن سینه سپر کرد و او بلافاصله نوشت :«نرجس! من فقط به تو اعتماد دارم! داعش خیلی‌ها رو خریده.» پیامش دلم را خالی کرد و جان حیدرم در میان بود که مردانه پاسخ دادم :«من میام حیدر! فقط بگو کجایی؟» که صدای زهرا دلم را از هوای حیدر بیرون کشید :«یه ساعت تا نماز مونده، نمی‌خوابی؟» نمی‌خواستم نگران‌شان کنم که گوشی را میان مشتم پنهان کردم، با پشت دستم اشکم را پاک کردم و پیش از آنکه حرفی بزنم دوباره گوشی در دستم لرزید. دلم پیش اضطرار حیدر بود، باید زودتر پیامش را می‌خواندم و زهرا تازه می‌خواست درددل کند که به در تکیه زد و مظلومانه زمزمه کرد :«امّ جعفر و بچه‌اش شهید شدن!»...
هدایت شده از رمانکده
ما یه کانال زدیم برای خرید و فروش کتاب دست دوم با قیمت مناسب... هم می‌تونین کتاب بلااستفاده خودتون رو برای فروش بذارین و هم می‌تونین کتابای مورد نیازتون رو اونجا پیدا کنین. منم ادمینم و هزینه کتاب دست ادمین می‌مونه تا کتاب به دست مشتری برسه... یعنی با خیال راحت می‌تونین خرید و فروش کنین https://eitaa.com/teriya_book
رمانکده
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفه‌میاندره #پارت_24 همانطور که خیره بود به بومی پر از
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ _ نمی‌خوای بپرسی کی؟ بابک! باز همان لبخند آرام. _ نه... به من ربطی نداره! _ تو دیگه چه‌جور بشری هستی پسر! قبل از اینکه بابک حرفی بزند در کارگاه نواخته و صدای ظریف بهارک شنیده شد. _ داداش، بیام تو؟ بابک با نگاهی به کوروش آرام جواب داد: _ بیا عزیزم. همزمان با ورودش عطر پرتقال در فضا پیچید. باز هم فقط یک بافت نازک به تن داشت و شالی روی موهای رهایش. _ کیک آوردم... تازه از فر در اومده. بابک لبخند زد به رویش‌. _ دستت درد نکنه‌ عزیزم. بهارک با نگاهی به کوروش پرسید: _ مامان گفت بپرسم آقا کوروش برای شام می‌مونن؟ بابک به کوروش نگاه کرد و او بی‌مکث جواب داد: _ می‌مونم. ابروهای بهارک درهم گره خورد‌ و با نیم‌نگاهی به تیله‌های سیاه او عقبگرد کرد سوی در. برخلاف ساعتی پیش که رسانده بودش نگاهش خالی از هر حسی بود، سرد و خشک درست مثل همین هوای سرد پاییزی. _ کیک، بهارک! دخترک تازه متوجه ظرف کیک جامانده میان دستان خود شد. به عقب که چرخید نگاه مستقیم کوروش اخم‌هایش را غلیظ‌تر کرد. آن را روی چهارپایه‌ای رها کرد و با قدم‌هایی بلند خود را هم از نگاه خیره‌ی او خلاص. تو را چه وسوسه از عشق باز می‌دارد؟ (حمید مصدق)
رمانکده
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفه‌میاندره #پارت_25 _ نمی‌خوای بپرسی کی؟ بابک! باز هم
‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ به‌محض‌‌ اینکه وارد سالن شد پدربزرگ را مقابل خود دید، دست‌به‌سینه و با اخم‌هایی درهم. با نگاهی به مادر که کمی دورتر ایستاده بود لبخند زد. _ سلام. داریوش بی‌آنکه جوابش را بدهد، صدا بلند کرد. _ چی داره خونه‌ی شایسته که ولت کنی اون‌جایی؟ سعی کرد لبخندش را حفظ کند و سکوتش را هم. _ پدرت هم همین بود... کل هفته رو با بهزاد می‌گذروند اما به هوای چیز دیگه! لیلی نزدیک شد و کوروش باز هم بی‌جواب خود را مشغول در آوردن کفش‌هایش کرد. _ بگو به هوای چی می‌ری خونه‌ی شایسته یا بهتره بگم به هوای کی؟ نمی‌خواست چیزی بگوید که تهش بشود بی‌احترامی به کسی که یک عمر جای پدرش را پر کرده بود. _ جواب من‌و بده، کوروش! بازدمش را عمیق رها کرد برای تسلط بر اعصابش‌. _ آقاجون... شما از چی انقدر عصبانی هستید؟ _ از چی؟ از پسری که بیست‌ و هفت ساله نمی‌دونم کجاست! کوروش خندید، تلخ و بی‌صدا. _ نه... بهتره بگید نمی‌خواد کسی بدونه کجاست، البته اگه زنده باشه! لیلی بود که قبل از داریوش مبهوت نهیب زد: _ کوروش! او اما خیره در چشم‌های داریوش با صدایی خسته لب زد: _ کاوه برای من با مرده فرقی نداره... انقدر از نبودنش نگید... جناب کاویان. این را با سردترین لحن گفت و از کنارش بی‌تفاوت گذاشت. _ کاوه به هوای خواهر بهزاد می‌رفت، تو به هوای کی می‌ری؟ قدم‌هایش کمی سست شد ولی از حرکت نایستاد. خواهر بهزاد؟ بهزاد مگر خواهر داشت؟ تا جایی که می‌دانست بابک عمه‌ای نداشت. _ نکنه به‌ هوای دختر بهزاد می‌ری؟ بالاخره ایستاد. برای یک لحظه پلک بست و بعد سوی او چرخید، بی‌ترس، بی‌واهمه. شاید الان وقت گفتن بود.
عزیزان کانال vip رمان بعد از بهار افتتاح شد.😍 در وی آی‌پی هرروز 3 پارت خواهیم داشت حتی جمعه‌ها. تا این لحظه هم 50 پارت بیشتر از رمانکده است و این اختلاف پارت بیشتر هم خواهد شد.😍 برای خرید اشتراک با مبلغی ناچیز می‌تونین به آیدی من پیام بدین. @Romankade_R ضمنا آماده همکاری با نویسندگان دیگر فقط در صورت اتمام رمانشون (محتوای اخلاقی و شرعی) هستیم.
رمانکده
عزیزان کانال vip رمان بعد از بهار افتتاح شد.😍 در وی آی‌پی هرروز 3 پارت خواهیم داشت حتی جمعه‌ها.
در حال حاضر به خاطر شروع رمان 26 درصد تخفیف برای رمان در نظر گرفته شد✅
@Romankade، ghere momken .pdf
3.72M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻