╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_15
خسته از شیفت روپوش سفید را با کاپشن چرم خوشدوختش عوض کرد و بیمارستان را به مقصد خانه ترک.
نیمهی راه موبایلش به صدا در آمد.
_ سلام عمو جان.
_ سلام کوروش جان... کجایی؟
حین چرخاندن فرمان از آینه بغل به عقب نگریست.
_ بیمارستان بودم... میرم خونه.
_ خستهای؟
بیصدا خندید.
_ باید باشم... کاری دارید؟
_ میتونی بیای کلینیک؟
_ الان؟
_ الان.
_ چشم... میرسم خدمتتون.
درست بیست دقیقهی بعد در پارکینگ کلینیک کاویان بود.
و پنج دقیقه بعد با اجازهی منشی پشت در اتاق کامران واقع در طبقهی آخر.
چند ضربه کوتاه به در نواخت.
قبل از کامران، مهرنوش لبخند زد به رویش و گرم جواب سلامش را داد.
_ خیلی وقته ندیدمت آقای دکتر.
خندید، آرام و مودبانه.
_ رزیدنت وقت آزادش خیلی کمه... شما که باید بهتر بدونید خانم دکتر.
مهرنوش هم خندید. همیشه از کلکل با کوروش لذت میبرد.
کامران اما فقط نگاه میکرد.
_ من میرم خونه... به لیلی سلام برسون.
کوروش با لبخند و محترمانه سر تکان داد. بیرون که رفت با اشارهی دست کامران روی مبل نشست، درست روبرویش.
_ من در خدمتم آقای دکتر.
کامران لبخند زد به لحن او.
_ درست مثل پدرتی... حتی خندیدنت.
پدرش! هیچ از او به یاد نداشت. همان روزهای اول تولدش رفته و رهایشان کرده بود.
_ میشه کارتون رو بگید... خیلی خستهم.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_16
کامران چند لحظه به او نگاه کرد و بعد از پشت میز بلند شد.
با کمی مکث و خیره به چشمهای منتظر کوروش آرام به حرف آمد:
_ الان تو و مهرآرا به سن و جایی رسیدید که بشه در مورد آیندهتون حرف زد و تصمیم گرفت.
اخمی که بین ابروانش نشست کاملاً بیاراده بود.
_ خب؟
_ خودت میدونی برای من و مهرنوش خیلی عزیزی.
هر چه تلاش کرد نتوانست لبخند بزند، حتی تصنعی.
_ لطف دارید.
_ این جواب من نیست کوروش.
باید حرف میزد. قلبش بازیچهی دست بزرگترها نبود.
_ من و مهرآرا به هم فکر نمیکنیم عموجان.
_ تو! نه مهرآرا.
آرام اما قاطع لب زد:
_ هیچ کدوم به هم فکر نمیکنیم... هر دو به کس دیگهای فکر میکنیم.
حالا کامران هم اخم کرده بود.
_ چی میگی؟ مهرآرا به تمام خواستگارهاش بیحتی یک روز فکر نه میگه.
لبخندش هم در اختیارش نبود.
_ اشتباه نکنید عموجان، به خاطر من نیست.
گره ابروهای کامران بیشتر شد و اخمش غلیظتر.
_ من سردر نمیارم.
_ با خودش صحبت کنید.
کامران حرفی نزد. در فکر به پایین خیره شد.
_ ببخشید من باید برم.
بعد از جا بلند شد.
_ به کی علاقه داره؟
کوروش مقابل در ایستاد و سوی او چرخید.
_ من چیزی نمیدونم.
_ حدس هم نمیزنی؟
_ نه... ما زیاد هم رو نمیبینیم.
کامران انگار مردد بود برای حرفش.
_ اینکه گفتی کسی رو دوست داری... حقیقت بود یا به خاطر مهرآرا؟
لبخندش حالا واقعی بود، واقعیتر از هوای بهار.
_ کسی رو دوست دارم.
کامران چیزی نگفت، او هم.
رفت و در را بست.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_17
_ کوروش! بذارش کنار.
سر از موبایلش بیرون آورد و به چهرهی اخموی مادر بیصدا خندید.
_ چشم... لیلی.
و بعد با گذاشتن موبایل روی میز، فنجان چای را برداشت.
_ چه خبر از بیمارستان؟ اوضاع خوبه؟
به داریوش نگریست.
_ خوبه.
_ درسِت که تموم شه، کلینیک و میسپرم به تو و کامران... من دیگه پیر شدم.
جملهی آخر را با خنده گفت. کوروش جرعهای از چای نوشید.
_ پیر یا خسته؟
_ هر دو...
پسرک با تخسی اَبرو بالا انداخت.
_ شکستنفسی میفرمایید داریوشخان... شما حالا حالاها باید طبابت کنید.
داریوش لبخند زد به لحن او.
بعد با نگاهی به لیلی فنجان خالی را روی میز گذاشت و آرام به حرف آمد:
_ تکلیف تو و مهرآرا که روشن بشه، درسِت هم که تموم بشه... هر چی دارم و ندارم، میزنم به نام تو و کامران... هر چی که دارم... نمیخوام بعد مُردنم حتی یک ریال از داراییم دست کاوه بیفته.
لیلی به داریوش نگریست. کوروش اما هنوز روی جملهی اول او مانده بود.
_ این خونه هم مال عروسمه...
لبخندی تلخ روی لب لیلی جای گرفت، مثل تمام این سالها.
_ من علاقهای به این خونه ندارم عموجان...
داریوش دلخوری او را خوب میفهمید.
_ نمیخوام بعد از من مشکلی برات بهوجود بیاد عزیزم.
لبخند لیلی تلختر شد و نگاهش سردتر.
_ دور از جونتون...
و نگاهش را غمگین دوخت به حلقهاش.
_ ولی من... از این خونه متنفرم... تمام این سالها برام فرقی با زندون نداشته... تمام سالهایی که اجازه ندادید جدا بشم و برم دنبال زندگی خودم.
کوروش نفسش را پریشان رها و داریوش اخم کرد.
_ لیلی!
لیلی اما دلش حرف زدن میخواست. درست همین امشب که سالگرد ازدواج لعنتیاش بود. همین امشب که بیست و هفت سال از تنها بودنش میگذشت، از آن حقارت تلخ رفتن کاوه.
از آن شب سرد زمستانی.
_ گفتید اگه جدا بشی، کوروش رو ازم میگیرید... گفتید میتونید و این کارو میکنید.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_18
داریوش کلافه به صورت خود دست کشید. گفته بود و حالا از یادآوریاش، آنهم مقابل کوروش حال خوبی نداشت.
_ تو زن پسرم بودی... عروسم بودی... چطور میذاشتم بری!
صدای لیلی میلرزید، مثل انگشتان باریکش.
_ ولی من قبل همهی اینا برادرزادهتون بودم... عموجان!
"عموجان" را چنان خشک و پُردرد گفت که داریوش پلکهایش را روی هم انداخت. طاقت دیدن چشمهای ترِ برادرزادهاش را نداشت.
_ کوروش به مهرآرا علاقهای نداره...
داریوش چشم گشود و به کوروش خیره شد. با خشم، با عصبانیت.
کوروش اما نگاه گرفت.
_ نمیذارم کاری که شما و پدرم با من و کاوه کردید، با کوروش و مهرآرا بکنید... اینجا دیگه سکوت نمیکنم... این جوونی من نیست که بگذرم ازش و بذارم بسوزه... این آینده و زندگی پسرمه... نمیذارم تباهش کنید، نه شما و نه هیچکس دیگهای.
بعد از جا بلند شد، با قلبی که کُند در سینه میکوبید از یادآوری گذشته.
_ نمیذارم قلب پسرم رو هم مثل پدرش از دوستداشتن خالی کنید و زنی رو هم مثل من تنها... عموجان.
دور که شد داریوش نفسش را عمیق و بلند رها کرد و بعد بیهیچ حرفی سوی اتاقش قدم برداشت.
مردمکهای کوروش از راه رفتهی آنها تا فنجانهای خالی از چایِ داغ کش آمد.
چایهای مادر هیچگاه عطر نداشت.
موبایلش را برداشت و قدمهایش او را کشاند تا لب ایوان پهن و سرتاسری ساختمان، تا میان باغ و درختان خزانزده.
هروقت حرف از کاوه میشد بههم میریخت، بیشتر از بار قبل.
خود را روی تاب انداخت، با تنی خسته و قلبی خستهتر.
هیچوقت از نبودن کاوه شکایت نکرد. حتی یک بار. اما هرگز حسرت نبودنش رها نمیکرد لحظههایش را.
انگشت اشارهاش روی صفحهی موبایل لغزید. دلش حرف زدن با بابک را میخواست، مردانه تا خالی شود بار این سالهای تنهایی که هر لحظه شکستهتر میشد زیر سنگینی آن.
به خود که آمد انگشتانش به نوازش دو کلمه رفته بود."بهار کوچک"
خوب بود که این شماره را هیچکس نداشت. حتی در هیچ شبکه اجتماعی هم فعال نبود. بگذار فعلاً ناشناس بماند.
نفس گرفت از هوای سرد پاییزی و بیاراده تایپ و ارسال کرد:
"دریای پشت کدام پنجرهای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفتهای"
(شاملو)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_19
آزمایشهای بیمار را چک کرد و در نهایت سراغ سوابق آخر صفحه رفت.
مردمکهایش روی صورت زن میانسال لغزید.
_ خانم احمدی وارفارینها رو که کمو زیاد نکردین؟
_ نه، همون روزی یکی رو میخورم.
کورش سری تکان داد و حین نوشتن نسخه گفت:
- خونتون زیادی رقیق شده، از این به بعد روزی نصف بخورید.
بعد دفترچه را ورق زد و با خطی خوانا درخواست آزمایشهای pt-INR و ptt را نوشت.
_ هفدهم همین ماه برید آزمایشگاه، جواب رو حتماً برای من بیارید. داروهاتون رو هم دقیق و سر وقت مصرف کنید.
همزمان با "چشم" گفتن زن، چند ضربه به در اتاق خورد.
_ بله؟
منشی درمانگاهِ بیمارستان بود، دختری بلندقد و لاغر اندام.
_ آقای دکتر، خانمی میخوان شما رو ببینند. از بیماران نیستند ولی.
عینکش را با انگشت کمی جابجا کرد.
_ اسمشون رو پرسیدید؟
_ مهرآرا کاویان.
میدانست به سراغش میآید.
- چند تا بیمار تو نوبت داریم؟
- سه نفر.
- بگید تو سالن منتظر باشن. بیمارا رو هم زودتر بفرستید داخل.
- چشم.
برگههای دفترچه را مهر زد و به روی بیمار هم لبخند.
- دو هفته دیگه میبینمتون.
_ ممنونم.
کوروش لبخندش را گرمتر تکرار کرد. بعد از ویزیت آخرین بیمار عینکش را خسته از چشم برداشت.
این بار که در نواخته شد، نفسش را با صدا بیرون فرستاد.
_ بفرمایید.
دخترکی در سکوت داخل شد. کوروش بیاراده از اخم او خندید، آرام و مردانه.
_ دفترچه بیمه دارید خانم؟
مهرآرا فقط نگاه میکرد، سرد و دلخور.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_20
_ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبایی.
اشارهاش به آن قوز کوچک روی بینیاش بود؛ که البته هیچ از زیبایی صورتش کم نمیکرد.
_ میتونستی زنگ بزنی، هم رو ببینیم... بیمارستان چرا اومدی؟
_ چرا به بابا گفتی؟
کوروش خونسرد به صندلی کنار میز اشاره کرد.
_ بشین... مثل اینکه باید ویزیتت کنم.
نینی چشمان دخترک میلرزید.
_ از این به بعد چطور قانعشون کنم؟
اخمی ناخواسته بین ابروهای کوروش نشست.
_ تا کی میخواستی پشت خواستنِ به دروغ من قایم بشی، مهرآرا؟
مهرآرا بابغض نالید:
_ چارهای نداشتم... نباید میگفتی، کوروش!
کوروش دوباره نفس گرفت، پریشان و بیحوصله.
_ منم چارهای نداشتم... آقاجون بیخیال نمیشد.
_ حالا این بابا و مامانن که بیخیال من نمیشن.
_ این مشکل توئه.
مهرآرا عصبانی از لبخند روی لب او غرید:
_ نه... این مشکلو تو برای من درست کردی؟
_ من فقط میتونم با بابک صحبت کنم... این تنها کاریه که ازم بر میاد.
او وحشت کرد. با عجله گفت:
_ اصلاً حرفشم نزن.
_ اگه بابک بهت علاقهای نداشته باشه چی؟
ترس در جان مهرآرا ریشه دواند، تند و گزنده.
اگر دوستش نداشت؟
اشک که در کاسهی چشمانش حلقه زد، کورش خندید.
_ اوضاعت خیلی داغونه دختر... جمع کن خودت رو.
مهرآرا اما بیشتر بغض کرد.
_ اون هیچوقت مستقیم تو چشمای من نگاه نمیکنه... خب... خب این یعنی دوسَم داره.
خودش ولی همیشه در عسلیهای دخترک غرق میشد، آنقدر که چند بار بابک مچش را گرفته بود.
_ بابک اخلاقشه... زیادی محجوب و سربهزیره... دلتو خوش نکن.
مهرآرا با حرص به او زل زد. پسرک بیش از حد رک و بیرحم بود.
_ من الان تو حال شوخی کردن هستم؟
_ شوخی نکردم.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_20 _ من رزیدنت قلب هستم، نه جراح زیبای
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_21
سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پنج عصر را نشان میداد. میتوانست بیمارستان را ترک کند.
_ با ماشین اومدی؟
سرش را به طرفین تکان داد.
_ حالم، حال پشت فرمون نشستن نبود.
_ پاشو من شیفتم تمومه، میرسونمت.
مهرآرا حرف نزد. کوروش حین برخاستن باملایمت گفت:
_ درست میشه... نگران نباش.
_ کاش بفهمم اونی که دوسش داری کیه؟
کوروش ابتدا جاخورد و بعد بیاختیار به خنده افتاد.
_ میخوای تلافی کنی؟
مهرآرا جواب نداد. قبل از او اتاق را با گامهایی عصبانی ترک کرد.
_____________________
_ بگیر... مواظب باش نسوزی.
مهرآرا نگاه از عابران گرفت و به او داد. یک لیوان شیرکاکائوی داغ میان انگشتانش بود.
_ ممنون.
_ نوش جان.
دیگر هیچکدام حرف نزدند. کوروش در سکوت میراند و مهرآرا همانطور خیره به بیرون شیرکاکائو را جرعهجرعه همراه با بغضش فرو میداد.
دقایقی بعد با توقف ماشین لیوان خالی را داخل جالیوانی وسط ماشین رها کرد و بینگاه به کوروش در را گشود.
_ مرسی.
_ خواهش میکنم.
او زیرلب "خداحافظ" را زمزمه کرد و پاهایش را بیرون فرستاد.
_ ببینمت... خانم کاویان!
به کندی نگاهش کرد. کوروش لبخند زد.
_ مثل اینکه قضیه خیلی جدیه.
_ اگه حق با تو باشه و دوسَم نداشته باشه... من... من دیوونه میشم، کوروش.
لبخند کوروش حالا موذیانه بود.
_ دیوونه که بودی.
_ کوروش!
این بار خندید به حرص خوردن او.
_ سلام برسون به آقا و خانم دکتر.
مهرآرا به مردمکهایش تاب داد و بعد در را بست. کوروش با خنده از حال او به راهش ادامه داد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_21 سپس نگاهی به ساعت دور مچش انداخت. پ
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_22
در همان حین شمارهی بابک را گرفت.
_ سلام آقای دکتر.
کوروش لبخند زد به لحن او.
_ سلام... کجایی؟
_ همین الان رسیدم خونه.
_ بیام یه چای تو کارگاه بخورم؟
اَبروهای بابک آنسوی خط بالا پرید.
_ از کی تا حالا اجازه میگیری؟
_ از وقتی که یادت رفته حالمو بپرسی!
صدای خندهی آرام بابک را شنید.
_ شرمنده... یادم رفته بود آقا زیادی گند دماغ تشریف دارن.
_ دیگه یادت نره.
این بار بلند خندید.
_ فلاسک چای میبرم تو کارگاه... منتظرت میمونم.
با قطع تماس مسیر حرکت را تغییر داد.
کمی بعد همانطور که آرام میراند توجهاش به کسی جلب شد، دخترکی ریزه و ظریف.
یک هودی شلوار مخمل کبریتی مشکی رنگ به تن داشت و کولهای کرم روی شانه و چند کتاب به دست.
بیمعطلی کف دست خود را روی بوق فشرد.
دخترک ابداً متوجه نبود. کوروش شیشهی سمت شاگرد را پایین کشید.
_ خانم شایسته!
او اما همانطور خیره به زمین روی برگهای خشک قدم برمیداشت.
_ بهار کوچک.
سرش که با تعلل سویش چرخید، ماشین را کنار خیابان هدایت کرد.
_ سوار شو.
بهارک متعجب از حضور او یک گام به جلو برداشت، فقط یک گام.
_ چرا وایسادی؟ بیا بشین... دارم میرم پیش بابک.
_ مزاحم نمیشم.
با اخم از حرف و لحن معذب او در ماشین را از داخل باز کرد.
_ بشین.
بهارک با تردید نزدیک شد.
_ پیاده میرم... راهی نیست.
کوروش فقط در سکوت نگاه میکرد. دخترک دستپاچه از نگاه خیرهی او موهای سیاه سرکشش را زیر شال فرستاد.
_ بشین... سرده.
بهناچار و با مکث سوار شد.
_ بازم سلام نکردی... خانم شایسته.
بهارک حرفی نزد. نگاهش را بیاعتنا دوخت به خیابان.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_22 در همان حین شمارهی بابک را گرفت
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_23
مردمکهای کوروش از نیمرخ ظریف او روی کتابهای داخل دستش سُر خورد.
_ کلاس کنکور میری؟
_ بله.
اَبروهای کوروش متعجب بالا پرید.
_ دانشگاه نمیری مگه تو؟
_ نه...
_ نه! چرا؟
دخترک نگاه نمیکرد و جواب میداد.
_ رتبهم برای چیزی که میخواستم کم بود.
_ چی میخواستی؟
بهارک اصلاً تمایلی به حرفزدن نداشت، آنهم با او.
_ جواب ندادی؟
_ پزشکی.
_ پزشکی؟
لحنش بهارک را وادار کرد نگاهش کند.
_ بله... عجیبه؟
لبخند گوشهی لب کوروش گره ابروهای ظریف و بلند او را بیشتر کرد.
_ پدر و مادر معلم ریاضی... برادر نقاش... عجیب نیست؟
_ نه! عجیب نیست.
دیگر نتوانست نخندد از لحن تخس او.
_ چرا عصبانی میشی؟
حالا خیره بودند در چشمهای هم.
_ عصبانی نشدم.
_ شدی!
ترجیح داد جواب ندهد. خواست دوباره به بیرون نگاه کند اما چشمش به لیوان کاغذی افتاد، به رد رژ صورتی لب آن.
نمیدانست چرا اما بیدلیل اخم کرد.
_ دخترعموم رو رسونده بودم... مدیر آموزشگاه برادرت.
بهارک جا خورد. چطور متوجه نگاه او شده بود؟
_ بله؟!
_ دیدم داری نگاه میکنی، گفتم بهتره رفع سوءتفاهم کنم.
پسرک چه فکری با خود میکرد؟
_ متوجه نمیشم.
خندیدنش کاملاً بیاختیار بود.
_ اگه شیرکاکائو میخوری بگیرم برات؟
بهارک فقط با چشمانی گرد نگاهش میکرد.
_ بگیرم؟
_ ممنون... از شیرکاکائو متنفرم.
اینبار که خندید بهارک بیاهمیت به بیرون خیره شد و کوروش به او، به تارهای مواج کنار چشمش، به چانهی ظریف و گونهی سرخ از سرمایش.
هر چه برای نزدیکی به او میکوشید انگار دخترک دورتر میشد، دورتر و دستنیافتنیتر.
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
( مشیری)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_23 مردمکهای کوروش از نیمرخ ظریف او ر
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_24
همانطور که خیره بود به بومی پر از رنگهای گرم، جرعهای از چای نوشید؛ اینبار طعم بهارنارنج میداد.
_ مشکلت با دخترعموت حل شد؟
کوروش با مکث سر چرخاند و در چشمهای عسلی بابک خیره شد.
_ مشکل؟
بابک لبخند زد.
_ اصرار پدربزرگت برای ازدواج.
_ چرا میپرسی؟
بابک تعجب کرد، بیشتر از سؤالش از لبخند موذیانهی گوشهی لب او.
_ رفیقمی!
_ فقط همین؟
دست بابک نزدیک قندان متوقف شد.
_ آره خب... عجیب شدی امشب!
_ نه عجیبتر از تو...
خندید، مثل همیشه آرام.
_ کاری کردم که خودم خبر ندارم؟
_ به من علاقهای نداره... هیچوقت نداشته.
بابک چیزی نگفت. فقط لبخندش را تکرار کرد.
_ ولی بدجور دیوونهی یکی شده.
باز هم حرف نزد.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_24 همانطور که خیره بود به بومی پر از
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_25
_ نمیخوای بپرسی کی؟ بابک!
باز همان لبخند آرام.
_ نه... به من ربطی نداره!
_ تو دیگه چهجور بشری هستی پسر!
قبل از اینکه بابک حرفی بزند در کارگاه نواخته و صدای ظریف بهارک شنیده شد.
_ داداش، بیام تو؟
بابک با نگاهی به کوروش آرام جواب داد:
_ بیا عزیزم.
همزمان با ورودش عطر پرتقال در فضا پیچید.
باز هم فقط یک بافت نازک به تن داشت و شالی روی موهای رهایش.
_ کیک آوردم... تازه از فر در اومده.
بابک لبخند زد به رویش.
_ دستت درد نکنه عزیزم.
بهارک با نگاهی به کوروش پرسید:
_ مامان گفت بپرسم آقا کوروش برای شام میمونن؟
بابک به کوروش نگاه کرد و او بیمکث جواب داد:
_ میمونم.
ابروهای بهارک درهم گره خورد و با نیمنگاهی به تیلههای سیاه او عقبگرد کرد سوی در.
برخلاف ساعتی پیش که رسانده بودش نگاهش خالی از هر حسی بود، سرد و خشک درست مثل همین هوای سرد پاییزی.
_ کیک، بهارک!
دخترک تازه متوجه ظرف کیک جامانده میان دستان خود شد.
به عقب که چرخید نگاه مستقیم کوروش اخمهایش را غلیظتر کرد.
آن را روی چهارپایهای رها کرد و با قدمهایی بلند خود را هم از نگاه خیرهی او خلاص.
تو را چه وسوسه از عشق باز میدارد؟
(حمید مصدق)
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد
رمانکده
╭═🍃🌺═══════════╮ #بعدازبهار #عاطفهمیاندره #پارت_25 _ نمیخوای بپرسی کی؟ بابک! باز هم
╭═🍃🌺═══════════╮
#بعدازبهار
#عاطفهمیاندره
#پارت_26
بهمحض اینکه وارد سالن شد پدربزرگ را مقابل خود دید، دستبهسینه و با اخمهایی درهم.
با نگاهی به مادر که کمی دورتر ایستاده بود لبخند زد.
_ سلام.
داریوش بیآنکه جوابش را بدهد، صدا بلند کرد.
_ چی داره خونهی شایسته که ولت کنی اونجایی؟
سعی کرد لبخندش را حفظ کند و سکوتش را هم.
_ پدرت هم همین بود... کل هفته رو با بهزاد میگذروند اما به هوای چیز دیگه!
لیلی نزدیک شد و کوروش باز هم بیجواب خود را مشغول در آوردن کفشهایش کرد.
_ بگو به هوای چی میری خونهی شایسته یا بهتره بگم به هوای کی؟
نمیخواست چیزی بگوید که تهش بشود بیاحترامی به کسی که یک عمر جای پدرش را پر کرده بود.
_ جواب منو بده، کوروش!
بازدمش را عمیق رها کرد برای تسلط بر اعصابش.
_ آقاجون... شما از چی انقدر عصبانی هستید؟
_ از چی؟ از پسری که بیست و هفت ساله نمیدونم کجاست!
کوروش خندید، تلخ و بیصدا.
_ نه... بهتره بگید نمیخواد کسی بدونه کجاست، البته اگه زنده باشه!
لیلی بود که قبل از داریوش مبهوت نهیب زد:
_ کوروش!
او اما خیره در چشمهای داریوش با صدایی خسته لب زد:
_ کاوه برای من با مرده فرقی نداره... انقدر از نبودنش نگید... جناب کاویان.
این را با سردترین لحن گفت و از کنارش بیتفاوت گذاشت.
_ کاوه به هوای خواهر بهزاد میرفت، تو به هوای کی میری؟
قدمهایش کمی سست شد ولی از حرکت نایستاد.
خواهر بهزاد؟ بهزاد مگر خواهر داشت؟
تا جایی که میدانست بابک عمهای نداشت.
_ نکنه به هوای دختر بهزاد میری؟
بالاخره ایستاد. برای یک لحظه پلک بست و بعد سوی او چرخید، بیترس، بیواهمه.
شاید الان وقت گفتن بود.
#کپی_حلال_نیست_پیگرد_قانونی_دارد