eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Havam.pdf
1.46M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
هاوام ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: زهرا بهاروند 📖تعداد صفحات: 770 💬 خلاصه: دختر قصه ی من، خودِ گمشده اش را از لا به لای اتفاقاتی تلخه پیدا می‌کند! خودش را برمیدارد و میدود در میدان زندگی برای قوی شدن، تا از ضعفی دوازده ساله فاصله بگیرد و برخیزد! در این بین اتفاقاتی که رخ می‌دهد مسیر زندگی اش را تغییر می‌دهند! مسیری که در آن، جز خدا یاوری ندارد! 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Hokm Del .pdf
708.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Hokm Del.apk
1.39M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Hokm Del.epub
139.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
حکم دل ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: فاطمه هاشمی 📖تعداد صفحات : 254 💬خلاصه: آیلا دختر ۱۷ ساله خیلی شر و شیطون که معمولا همه دوسش دارن یه زندگی خیلی عادی داره تا جایی که خان روستا به آیلا علاقه مند میشه و ازش خاستگاری میکنه ولی دختر قصه هیچ علاقه ایی به ارباب زور گو و زندگی تو عمارتش نداره از طرفی فرهاد خان عاشق آیلاست و بلاخره خان هرچی که میخواد و به دست میاره 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Marde Ghanonmand& Dokhtare Ghanonshekan.pdf
9.95M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Marde Ghanonmand& Dokhtare Ghanonshekan.epub
1.25M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, Marde Ghanonmand& Dokhtare Ghanonshekan.apk
2.49M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
مرد قانونمند و دختر قانون شکن⬆️📚 @Romankade ✍🏻نوشته:کیانا بهمن زاد 📖 تعداد صفحات : 1992 💬خلاصه : رمان درباره چند دختروپسره که هرکدوم به شیوه های عجیبی مقابل هم قرار میگیرن و با اتفاقات و ماجراهای جالب و زیادی روبه رو میشن رمانی پر از عشق خیانت پنهون کاری عشقهای_اشتباهی لجبازی_شیطنت و ماجراهای غیرقابل پیش بینی و تصور..یه چرخه عشقی چند نفره که در آخر مکمل های هم میتونن کنار هم باشن و اونایی که به اشتباه کنار همن به انتخاب غلط خودشون پی ببرند و درست تصمیم بگیرند نه صرفا احساساتی..پسران بازیگوشی که به اشتباه عاشق میشوند و دختران فرصت طلبی که عجولانه لیلی میشوند و اما دو شخصیت اصلی رمان یه مرد قانونمند و نفوذناپذیر و یه دختر شیطون و لجباز که از سر اتفاقات اطراف با وجود عشق پنهان درونشون درگیر چرخه عشقی دوستاشون میشن و به خاطر وجود یک بچه مجبور به تصمیم هایی میشن که کل مسیر زندگیشونو تغییر میده 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_3 با صدای بلند خنده‌ی عمو وحید شیرین دکمه‌ی آیفون را
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا وحید دست راستش را دور گردن شیرین حلقه کرد. با دست چپ سیلی آرامی به گونه‌ی شیرین زد و همراه او روی یکی از کاناپه‌های سالن پذیرایی نشست. با تعارف آقا سعید و نسترن خانم‌‌، فرهاد و مادرش هم به آقا وحید پیوستند‌. آقا وحید چنان شیرین را به آغوش خود فشرده بود که وقتی نسترن خانم از شیرین خواست تا از میهمانان پذیرایی کند رو به زن برادرش کرد و گفت : _نه زن داداش، اگه می‌خواین به بهونه‌ی پذیرایی کردن شیرین رو از دست من فراری بدین کور خوندین، ما اصلا هیچی نمی‌خوریم، لطفا دور شیرین من‌و خط بکشین با این حرف آقا وحید همه به خنده افتادند، نسترن خانم هم برای اینکه به آقا وحید اطمینان بدهد که چنین قصدی ندارد خود از جای بلند شد و از میهمانان پذیرایی کرد. ساعتی به صحبت در مورد تحصیل شیرین و سربازی رفتن شروین و شغل جدید فرهاد گذشت. وقتی آقا وحید مشغول صحبت با برادرش بود، شیرین از غفلت وی سؤاستفاده کرد و به آرامی قصد داشت از عمویش جدا شود و به اتاقش برود که به هنگام بلند شدن از جایش عمو وحید دستش را گرفت و گفت: _جایی تشریف می‌برین خانم خانما؟ نگاه عاقل اندرسفیهی به شیرین انداخت و گفت: _تو که فکر نکردی من ازت غافل شدم؟! هان پدرسوخته؟! شیرین گردنش را کج کرد و مظلومانه گفت: _ اِ ... عمو باز که گفتین پدرسوخته! توروخدا دیگه به من نگین پدرسوخته‌، من بابام‌و دوست دارم. عمو وحید خنده‌ایی کرد و گفت: _پس من به تو چی بگم؟! شیرین با لبخندی زیبا گفت: _ نمی‌دونم، هر چی که دلتون می‌خواد. عمو وحید لبخندزنان گفت : _باشه، هرطور که تو دوست داشته باشی، پـدرســـوختــه! کلمه‌ی پدرسوخته را طوری به زبان آورد که شیرین مثل بچه‌های بهانه‌گیر پا به زمین کوبید و گفت: _ عمـــــو ! عمو وحید در میان خنده‌ی خود و اطرافیانش گفت : _چیه عمو جون؟! خب خودت گفتی هرچی که دلم می‌خواد بگم، منم دوست دارم بهت بگم پدرسوخته. حالا چرا وایسادی؟ نمی‌خوای پیش عمو بشینی؟! شیرین به حالت قهر اخمی به صورت آورد و گفت: _نه، می‌خوام برم اتاقم. آقا وحید در صدد دلجویی برآمد: _چرا ؟! چرا می‌خوای بری اتاقت؟! نکنه شیرین من از دست عموش ناراحت شده؟! هان عمو ؟! جمله‌اش را طوری به زبان آورد که شیرین وقتی به چهره‌اش خیره شد دلش به حال عمویش سوخت و گفت: _نه، ناراحت نشدم. فقط می‌خوام درس بخونم عمو جون، آخه از وقتی بابا اومده خونه من یک کلمه هم درس نخوندم. من برای تمام لحظات و دقیقه‌های وقتم برنامه‌ریزی کردم، نمی‌خوام امسال تو کنکور رد بشم، اگه اجازه بدین من برم درسام‌و بخونم، باشه عمو؟! تازه من به بابا قول دادم اگه امسال تو کنکور قبول بشم تمام وقتم رو در اختیارش بذارم، حالا به شما هم این قول‌و می‌دم. البته اگه قبول بشم. 💟💟💟