eitaa logo
رمانکده
5.1هزار دنبال‌کننده
205 عکس
17 ویدیو
2.3هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, elaheh marg .Apk
2.45M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, elaheh marg.Pdf
7.29M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
الهه مرگ ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: نازنین اکبرزاده 📖 تعدادصفحات: 595 💬خلاصه: سال ها بعد، دختری متولد می‌شود، دختری که نه از جنس خاک است و نه از جنس گِل، بلکه از نفس خداونده ! دختری که با آوردن اسمش، وحشت را وارد قلب انسان ها می کند! آدرینا، الهه ی مرگ؛ الهه ی که مرگ و زندگانی در دستان اوست! الهه ی که وارد عشقی ممنوع می‌شود و برای رسیدن به معشوقه اش پا بر روی تمام محدودیت ها می گذارد... 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_شصت_و_دوم دیگر رمقی به قدم‌هایم
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 در را که پشت سرش بست صدای اذان مغرب بلند شد و شاید برای همین انقدر سریع رفت تا افطار در خانه نباشد. دیگر شیره توتی هم در خانه نبود، افطار امشب فقط چند تکه نان بود و عباس رفت تا سهم ما بیشتر شود. رفت اما خیالش راحت بود که یوسف از گرسنگی دست و پا نمی‌زند زیرا خدا با اشک زمین به فریادمان رسیده بود. چند روز پیش بازوی همت جوانان شهر به کار افتاد و با حفر چاه به آب رسیدند. هر چند آب چاه، تلخ و شور بود اما از طعم تلف شدن شیرین‌تر بود که حداقل یوسف کمتر ضجه می‌زد و عباس با لبِ تَر به معرکه برمی‌گشت. سر سفره افطار حواسم بود زخم گوشه پیشانی‌ام را با موهایم بپوشانم تا کسی نبیند اما زخم دلم قابل پوشاندن نبود و می‌ترسیدم اشک از چشمانم چکه کند که به آشپزخانه رفتم. پس از یک روز روزه‌داری تنها چند لقمه نان خورده بودم و حالا دلم نه از گرسنگی که از دلتنگی برای حیدر ضعف می‌رفت. خلوت آشپزخانه فرصت خوبی بود تا کام دلم را از کلام شیرینش تَر کنم که با رؤیای شنیدن صدایش تماس گرفتم، اما باز هم موبایلش خاموش بود. گوشی در دستم ماند و وقتی کنارم نبود باید با عکسش درددل می‌کردم که قطرات اشکم روی صفحه گوشی و تصویر صورت ماهش می‌چکید. چند روز از شروع عملیات می‌گذشت و در گیر و دار جنگ فرصت هم‌صحبتی‌مان کاملاً از دست رفته بود.
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_شصت_و_سوم در را که پشت سرش بست
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 عباس دلداری‌ام می‌داد در شرایط عملیات نمی‌تواند موبایلش را شارژ کند و من دیگر طاقت این تنهایی طولانی را نداشتم. همانطورکه پشتم به کابینت بود، لیز خوردم و کف آشپزخانه روی زمین نشستم که صدای زنگ گوشی بلند شد. حتی خیال اینکه حیدر پشت خط باشد، دلم را می‌لرزاند. شماره ناآشنا بود و دلم خیالبافی کرد حیدر با خط دیگری تماس گرفته که مشتاقانه جواب دادم :«بله؟» اما نه تنها آنچه دلم می‌خواست نشد که دلم از جا کنده شد :«پسرعموت اینجاس، می‌خوای باهاش حرف بزنی؟» صدایی غریبه که نیشخندش از پشت تلفن هم پیدا بود و خبر داشت من از حیدر بی‌خبرم! انگار صدایم هم از ترس در انتهای گلویم پنهان شده بود که نتوانستم حرفی بزنم و او در همین فرصت، کار دلم را ساخت :«البته فکر نکنم بتونه حرف بزنه، بذار ببینم!» لحظه‌ای سکوت، صدای ضربه‌ای و ناله‌ای که از درد فریاد کشید. ناله حیدر قلبم را از هم پاره کرد و او فهمید چه بلایی سرم آورده که با تازیانه تهدید به جان دلم افتاد :«شنیدی؟ در همین حد می‌تونه حرف بزنه! قسم خورده بودم سرش رو برات میارم، اما حالا خودت انتخاب کن چی دوست داری برات بیارم!» احساس نمی‌کردم، یقین داشتم قلبم آتش گرفته و به‌جای نفس، خاکستر از گلویم بالا می‌آمد که به حالت خفگی افتادم.
@Romankade, ghaymaki.epub
278.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, ghaymaki .pdf
1.09M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade1 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, ghaymaki.apk
3.85M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
قایمکی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسـنده:Sun daughter(خورشید.ر) 📖تعداد صفحات : 180 💬خلاصه: ﻣﯿﻌﺎﺩ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯدﺧﺘﺮﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮊﯾﻨﺎ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﭼﻮﻥﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﺘﺮﺳﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻭﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺮﺩﯾﺲ ﻋﻘﺪ ﮐﻨﻨﺪ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻌﺎﺩ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﭘﺮﺩﯾﺲ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﮊﯾﻨﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ...پایان خوش 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_شصت_و_چهارم عباس دلداری‌ام می‌د
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 ناله حیدر همچنان شنیده می‌شد، عزیز دلم درد می‌کشید و کاری از دستم برنمی‌آمد که با هر نفس جانم به گلو می‌رسید و زبان جهنمی عدنان مثل مار نیشم می‌زد :«پس چرا حرف نمی‌زنی؟ نترس! من فقط می‌خوام بابت اون روز تو باغ با این تسویه حساب کنم، ذره ذره زجرش میدم تا بمیره!» از جان به لب رسیده من چیزی نمانده بود جز هجوم نفس‌های بریده‌ای که در گوشی می‌پیچید و عدنان می‌شنید که مستانه خندید و اضطرارم را به تمسخر گرفت :«از اینکه دارم هردوتون رو زجر میدم لذت می‌برم!» و با تهدیدی وحشیانه به دلم تیر خلاص زد :«این کافر اسیر منه و خونش حلال! می‌خوام زجرکشش کنم!» ارتباط را قطع کرد، اما ناله حیدر همچنان در گوشم بود. جانی که به گلویم رسیده بود، برنمی‌گشت و نفسی که در سینه مانده بود، بالا نمی‌آمد. دستم را به لبه کابینت گرفتم تا بتوانم بلند شوم و دیگر توانی به تنم نبود که قامتم از زانو شکست و با صورت به زمین خوردم. جراحت پیشانی‌ام دوباره سر باز کرد و جریان گرم خون را روی صورتم حس کردم. از تصور زجرکُش شدن حیدر در دریای درد دست و پا می‌زدم و دلم می‌خواست من جای او جان بدهم. همه به آشپزخانه ریخته و خیال می‌کردند سرم اینجا شکسته و نمی‌دانستند دلم در هم شکسته و این خون، خونابه غم است که از جراحت جانم جاری شده است. عصر، عشق حیدر با من بود که این زخم حریفم نشد و حالا شاهد زجرکشیدن عشقم بودم که همین پیشانی شکسته قاتل جانم شده بود.
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 #قسمت_شصت_و_پنجم ناله حیدر همچنان شنی
رمان (تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولی‌نژاد 📌 ضعف روزه‌داری، حجم خونی که از دست می‌دادم و وحشت عدنان کارم را طوری ساخت که راهی درمانگاه شدم، اما درمانگاه آمرلی دیگر برای مجروحین شهر هم جا نداشت. گوشه حیاط درمانگاه سر زانو نشسته بودم، عمو و زن‌عمو هر سمتی می‌رفتند تا برای خونریزی زخم پیشانی‌ام مرهمی پیدا کنند و من می‌دیدم درمانگاه قیامت شده است... در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و رزمندگان غرق خون را همانجا مداوا می‌کردند. پارگی پهلوی رزمنده‌ای را بدون بیهوشی بخیه می‌زدند، می‌گفتند داروی بیهوشی تمام شده و او از شدت درد و خونریزی خودش از هوش رفت. دختربچه‌ای در حمله خمپاره‌ای، پایش قطع شده بود و در حیاط درمانگاه روی دست پدرش و مقابل چشم پرستاری که نمی‌دانست با این جراحت چه کند، جان داد. صدای ممتد موتور برق، لامپی که تنها روشنایی حیاط بود، گرمای هوا و درماندگی مردم، عین روضه بود و دل من همچنان از نغمه ناله‌های حیدر پَرپَر می‌زد که بلاخره عمو پرستار مردی را با خودش آورد
@Romankade, rade paye divanegi.epub
492K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱